Warning: substr() expects parameter 1 to be string, array given in /home/ponet/public_html/wp-content/plugins/wordbooker/wordbooker.php on line 1496

فردا خودش می‌داند

بهمن ۰۶, ۱۳۸۵ بدون دیدگاه

دو مطلب پیش از این مطلب نوشته‌ام که پیشِِ این مطلب می‌نشینند: «ادبیات معاصر ایران به وقت فرانسه»  و « بالماسکه‌ای برای ادبیات معاصر ایران». دو مطلب که به فاصله‌ی چند روز از هم‌دیگر نوشته شد و در بهار امسال منتشر شدند. حالا بعد از شش ماه:

کیست که از ادبیاتِ پیشروی ما می‌ترسد؟ جوابِ این پرسش را حقارت‌های این سال‌های اخیرداده است. اتفاقی افتاده است، شعر از هفتاد به این طرف دیگر شده است و دیگر و دیگرتر می شود، هر روزش، روزِ دیگری است، هفتاد یک دهه نیست، مکتب  نیست، انفجار است، نسلی‌ که جوان آمد و جوان‌تر می‌شود، انفجاری که تمامِ زیرساخت‌های کلاسیک ادبیاتِ ایران را لرزانده، هفتاد ماضی‌ی استمراری‌ئی‌ست که هر روز مستقبل می‌شود، یعنی خودش را به افق‌های تازه‌ می‌برد، باری، ماضی‌ئی که حال می‌شود، حالایی که درآنیم. شعر هفتاد، شعرِ دیگری‌ست، هفتاد دیگر شدنِ شعر است.

هستند کسانی که از این انقلاب سوم شعری وحشت دارند. این ترس را در سال‌های اخیر دیده‌ایم، می‌بینیم:  در مجله‌ها، در روزنامه‌ها، در بنگاه‌های نشر. قشری از خرده‌نویسان که خرده‌شاعر و خرده‌نویسنده و خرده‌ژورنالیست را دربرمی‌گیرد، وحشت‌زده‌اند. این‌ها کیستند؟ این‌ها کسانی هستند که سال‌هاست شعرشان خشکیده و نثرشان گندیده ، کسانی که در برابرِ جریان‌های تازه‌ی شعری و بینش‌های تازه‌ی ادبی، حرفی برای گفتن و کاری برای عرضه کردن نداشته‌اند، ندارند.

حالا سوآل این است: این کیست، این‌ها کیستند که روی «صحنه» می‌آیند، سردمدار می‌شوند و نماینده‌گی می‌کنند، آن کیست که آن بالا نشسته و فرمان می‌دهد؟ بعدی که دفتر و دستکی به هم زده و دلالی‌ی شعر می‌کند؟ دیگری کیست که در کارِ صادرات و واردات افتاده و خرده شاعر به فرنگ می‌فرستد، خرده شاعر داخل کشور می‌کند؟ این و آن و بعدی و دیگری کیستند؟ آیا این‌ها همگی یکی نیستند؟

این یکی که مذاکره‌گر است کیست، هم ارشاد شده هم ارشاد می‌کند، هم کنارِ ارشاد ایستاده هم با ارشاد کنار آمده، کارناوال و خیمه‌شب‌بازی  راه انداخته و مثلا” در دهات‌های ایران دنبال شعر و شاعر گشته؟! همان مترجمی که فعالیتِ دارالترجمه‌ی رسمی‌اش را پای ادبیات می‌نویسد، همین کسانی که برای فرنگ رفتن، فرانسه رفتن، سر و دست می‌شکنند، همان‌هایی که آلن لانسِ را عوضی شاعر گرفته‌اند، ژان باتیست پارا را شاعرتر! که یکی کم‌تر است از آن یکی، و هر دو هیچ‌اند در شعری که من در فرانسه می‌شناسم: شعرِ پیشرو، شعرِ فرانسه، شعر امروزِ فرانسه.

این وسط ما با چند دسته ناکس روبه‌رو می‌شویم:

یکی مثلِ مدیا کاشیگر که فعالِ بخشِ فرهنگی‌ی سفارت فرانسه در ایران است و هم‌زمانِ تنورِ جایزه‌ی سفارشی‌ی یلدا را هم گرم می‌کند. یلدا  ابتکار انتشاراتی‌ست کاروان نام، که آجر را از کتاب تشخیص نمی‌دهد و در ترویج ادبیاتِ آبکی سنگ تمام می‌گذارد.  کاشیگر به خبرگزاری مهر می‌گوید که در انتخاب ِ شاعران دخالت «چندانی» ندارد و ادامه می‌دهد:« آنها ابتدا کسانی را که ما معرفی می‌کنیم را از طریق شعرهایی که از آنها ترجمه می‌کنند مورد بررسی قرار می‌دهند و در ادامه هر کدام از شاعرانی که مورد پسندشان بود را به کشور فرانسه دعوت می‌کنند».

اینان که  که مدیا کاشیگر «معرفی» می‌کند کیستند؟ اگر پنج سال به عقب برگردیم، می‌رسیم به فستیوال پاییزی در پاریس، در آن زمان تعدادی از نویسنده‌گان و شاعران ایران به فرانسه اعزام شدند. حالا مدیا کاشیگر اشتباه کرده یا خبرگزاری مهر به اشتباه نقل می‌کند که:«شعرهایی که از آن‌ها ترجمه می‌کنند». یعنی فرانسوی‌ها خودشان شعر کسانی که کاشیگر معرفی کرده را ترجمه می‌کنند؟ چند فرانسوی هستند که شعرِ امروز ما را می‌شناسند و می‌توانند آن را ترجمه کنند؟ جز  بریژیت اورلی-ویال که کارش عمدتا” تصحیح ترجمه‌ها‌ی چند مترجمِ کم اطلاع ِ ایرانی‌ست، شخص دیگری را در این زمینه‌ها نداریم.

حالا  نگاه کنیم به کتابی که خانه‌ی نویسنده‌گان فرانسه به همین مناسبت، یعنی حضورِ هفت نویسنده و شاعر ایرانی در ماه نوامبر ۲۰۰۰ منتشر کرد، عنوان‌ این کتاب:

Derrière ma fenêtre il y a un corbeau

می‌دانیم، شما هم بدانید –  مدیا کاشیگر هم حتما” می‌داند –   که آثاری که در این کتاب چاپ شده، در تهران و پاریس و به‌وسیله‌ی هم‌کاران ایرانی‌ی مدیا کاشیگر ترجمه شده است. به انتخابِ کاشیگر اشکال وارد است. انتخابِ او بر اساس چه مبنا و معیار و مقیاسی بوده؟ اگربیاییم و  فقط شعر را پیش بکشیم، توجیهی وجود ندارد برای این‌که  شعرِ ایران را از خلال چهره‌هایی معرفی کنیم  که یا به کل ربطی به شعرِ امروز ندارند (مثلا” سپانلو)، و یا این‌که شعرشان  متاثر از شاعران پیشروی امروز و  دیروز است (مثلا” گراناز موسوی). از این دو نفر که بگذریم، حضورِ بیژن روحانی که حضورش عین بی حضوری است،  چه معنایی دارد؟

نباید فراموش کنیم که بر جلدِ همین کتاب نوشته شده «هفت نویسنده‌ی ایرانی‌ی امروز».

کاشیگر چند نفر از نماینده‌گان اصلی‌ی شعرِ امروز ما را انتخاب کرده و به فرانسوی‌ها معرفی کرده؟ آیا بحثِ انتخاب در میان بوده و هم زمان که شعرِ سپانلو و گراناز موسوی و بیژن روحانی  را به عنوانِ شعر امروزِ ایران معرفی کرده، شعر کسانِ دیگری را هم پیش‌نهاد کرده؟ این مهم است که مشخص شود فرانسه شعرِ پیش‌پا افتاده را می‌پسندد یا این‌که کاشیگر و هم‌کاران‌اش؟

دو حالت دارد:  کاشیگر در مقام کسی که انتخاب می‌کند، یا شعرِ امروز را نمی‌شناسد (یادمان بماند که کتابک ِ شعری که چند سال پیش از خودش منتشر کرده، نه تنها ربطی به شعرِ امروزِ ما ندارد، که اصلا” ربطی به شعر ندارد)، و یا می‌شناسد، اما می‌خواهد سراغِ جریان‌های دستِ چندمِ شعری برود که طبق خواسته‌ای استعماری، تصویری اوپورتونیستی، واپسگرا و منفعل از شعر و ادبیات ایران به دست دهد.

کس دیگری هست مثل سپانلو، که به وضعیتِ سیاسی‌اش کاری نداریم، به پس گرفتن و پس دادنِ امضایش از کانون نویسنده‌گان کاری نداریم، به نوع ِ رابطه‌اش با فرهنگ و ارشاد اسلامی کاری نداریم، به این‌که منزل‌اش تبدیل به میراث فرهنگی جمهوری اسلامی ایران شده کاری نداریم، به زد و بندهای دیگرش کاری نداریم، به مترجمینِ فرانسه‌اش کاری نداریم، به بریژیت اورلی – ویال و انتشارات انوانتر، کاری نداریم، به نشانِ افتخار گرفتن‌اش، به مدال زرین  گرفتن‌اش هم کاری نداریم، ولی به این یکی کار داریم: سپانلو کجای شعر ما ایستاده است؟ سپانلو کیست که کارناوال شعر راه بیاندازد؟ چه کاره است که انتخاب بکند یا انتخاب نکند، حذف بکند یا حذف نکند؟ چه کسی این مشروعیت را به سپانلو، به کاشیگر و معامله‌گر و دیگری داده است که برای ادبیاتِ ما، برای شعرِ ما، خطِ مشی تعیین کنند، مقیاس بسازند و معیار بتراشند؟ سپانلو در طی عمر به اصطلاح شعری‌اش چه پیش نهاد تازه ای، اصلا” چه دست آوردی برای شعر فارسی داشته است؟

از قضا این یکی هم مثلِ آن یکی، با  بنگاهِ معمالاتی-انتشاراتی‌ی کاروان، همدست شده و سردبیرِ خبرنامه‌ای را (جشن کتاب) برعهده گرفته  تا به هزاران خواننده توصیه کند که آخرین رمانِ پائولو کوئیلو و آخرین دفترِ شعرِ قیصر امین‌پور را حتما” بخوانند وگرنه جاهل از دنیا می‌روند!

یکی هم هست مثلِ حسن صفدری که من نمی دانم سپانلوها و کاشیگرها حاضر می‌شوند در یک گفت‌و گوی ساده‌ی به‌ظاهر ژورنالیستی حتا نامی از او به عنوان شاعر ببرند؟. بهتر این ‌بود که شعر را قاطی‌ی این‌جور برنامه‌های توریستی نمی‌کردند. اگر کاشیگر و سپانلو می‌خواهند بنا به دلایلی با سرمایه‌گذاری‌ی دولتِ فرانسه سفری توریستی به «پَغی» راه بیاندازند و این‌ها همه را به حسابِ شعر و ادبیاتِ امروز ما بگذارند، سخت در اشتباه‌اند. اگر عده‌ای بزدل و عده‌ای تماشاچی و عده‌ای خرده شاعر، خرده ژورنالیست و خرده منورالفکر مجذوب این سیرکِ زمستانی شده‌اند، من یکی نمی‌شوم، نه آقا، من یکی برای این جور خررنگ‌کنی‌ها تره هم خرد نمی‌کنم!

جالب این‌جاست که پنج سال بعد، یعنی در سال ۲۰۰۵، بازهم گراناز موسوی به عنوانِ نماینده‌ی شعرِ  جوان و پیشروی فارسی به فرانسه دعوت می‌شود. یعنی طی دو دهه‌ی اخیر، یک دهه‌ی اخیر یا حتا همین پنج سال گذشته جز گراناز موسوی هیچ شاعر جوان و پیشرویی در صحنه‌ی شعر حضور نداشته؟ این بلاهتِ رفاقتی واقعا” تهوع آور است!

و هستند کسانی که امروز فریاد وامصیبتا سرداده‌اند که چرا دیگری را جای ما می‌برید؟ شش ماه پیش کسانی کارناوال به پا کردند و هم‌راه و هم‌گام شدند با کسی مثلِ سپانلو و فکر کردند آلن لانس و ژان باتیست پارا گشایشی در شعرشان، در آینده‌ی شعرشان، ایجاد خواهند کرد. حالا بماند که  تعدادی از جوانان ِ شاعر غروب را جای طلوع اشتباه گرفته بودند. چه قدر راحت می‌شود بدل چیزی را به عنوان ِ اصل به این جماعت فالب کرد. شاعر باشی و این‌قدر ساده‌لوح؟ این قالب کردن‌ها  و قالب شدن‌ها در تعادلِ محض است. دو نفر که ربطی به شعر امروز فرانسه ندارند به ایران می‌آیند و چند نفری که ربطی به شعرِ امروز ایران ندارند، به فرنگ می‌روند. معامعله‌ای پا یا پای. باری، کسانی در این معامله شرکت کردند و بعد از معامله سرشان بی کلاه ماند. پس آن‌ها قبل از هرچیز تن به معامله می‌دهند، یعنی معامله‌گرند و فقط وقتی اعتراض می کنند که سرشان بی‌کلاه بماند. چرا در بحبوهه‌ی همان کارناوال، صدای اعتراض این اسم‌هایی که امروز امضاء جمع می‌کنند را نمی‌شنیدیم؟ کسی منفعتِ شخصی‌اش را در خطر دیده، کسانی را هم‌راهِ خودش کرده و با زبانی بهداشتی و تعارف‌های معمول و مبسوط، در نهایت محافظه کاری اعتراضی قلمی کرده. چطور شش ماهِ پیش که پابه‌پای سپانلو و یکی چند خرده شاعرِ دیگر ایران را زیر پا گذاشتند – یعنی شعر را زیر پا گذاشتند، یعنی شعور را زیر پا گذاشتند – این بحث‌ها مطرح نبود، چرا آن موقع مو لای درزِ انتخاب‌های سپانلو و کاشیگر نمی‌رفت، ولی حالا که در ترکیبِ توریست‌های اعزامی به فرنگ تغییری رخ داده، به سپانلو خرده گرفته می‌شود که مثلا” چرا در موردِ انتخاب فلانی گفته که فاکتور سن چندان مهم نیست؟

با یک سفر فرانسه چه سکوت‌هایی را که نمی توان خرید!

چه اسمی می‌شود روی این حرکت گذاشت؟ من اسم اش را می گذارم فرصت‌طلبی.

پس در این سرزمین، در این زبان، در این زمان، منتقدی یافت نمی‌شود نه؟  چطور می‌توان از بحرانِ رهبری‌ی نقد ادبی صحبت کرد و بعد، شاهدی ساکت بر این بحران باقی ماند؟ و  حتا سکوت را که صوت می‌کنی، طوری موضع می‌گیری و موضع‌ات را طوری بیان می‌کنی که مواضع‌ات مصون بماند.

کاری کن که مصون بمانند تا مصون بمانی، این قانونی‌ست که این سال‌ها خوب از پس‌اش برآمده‌ای، پس پسای هرچه، پسای هر که باشی، پسای این یکی نیستی. و این واست و این پس است، این واپس است.  حفظِ مواضع کنی و مواضع‌‌ات حافظِ بحران شود و تو در بحران، بحرِ طویلی در وصف عاجزانِ ادبیاتِ این زبان، این زمان، بشفاهی. پس تو شفاهی می‌مانی، تو شفاهیدنی نه شفائیدن، نه شفاء.

باری، عاجزان را از دور، از نزدیک، دورِ خودت جمع کنی که حافظ‌‌ ات شوند. و ما چه‌قدر وقت کم داریم، و تو که در وقتِ کم می‌خواهی دست کم  دل خوش‌خنک شوی برای اخته‌های این زبان، این زمان، و فراموش‌ات می‌شود حرف‌های مهم، بحران‌های مهم و موضع‌گیری‌های مهم، وقت کم است، و تو فقط به فکر ماندنی، می‌خواهی بمانی، حالا به هر قیمتی که شد. اما  یادت باشد که ماندآب هم می‌ماند.

یادم باشد که این روزها ضعف بهتر است از قدرت. ضعیف که باشی بی‌خطری، بی خطری برای کلان‌سالان و بی خطری برای نظمِ، برای حاکم، بی خطری برای ارشاد وبی خطری برای حُمق. تصادفا”  این روزها  می‌خواهند ادبیات ِ ما ضعیف باشد و نحیف، ضعیف و نحیف و نجیب. ادبیاتی که هیچ‌کس را، و هیچ چیز را به خطر نیاندازد. نماینده‌گانِِ ضعف را به عنوان ِ شاعر و نویسنده در بوق می‌کنند و بوق را به جهان صادر. خودم را به نیچه نزدیک‌تر می‌بینم وقتی که می‌گفت باید در حمایت از قدرت‌مندان در برابر ضعفا به پا خاست. قدرتی که او می‌گفت، قدرتی که من می‌گویم، در هفتاد نشسته و نگاه‌مان می‌کند، نگاه‌اش می‌کنم، قدرتی که در برابرِ جُعلٌق جماعت قد بلند کرده، راست  ایستاده است.

امروزی‌های ما کُجا رفته‌اند؟ چه شد که روزی به دستِ قوزی افتاد و هر پابرهنه‌ای از غیبت‌های ناخواسته‌ و اجباری‌ی خلاق‌ترین شاعرانِ این زبان، این زمان، خودش را تئوریسین و منتقد و شاعرِ هفتاد جا زد؟ یکی که بینش شعری‌اش به شعرِ بیست سال پیش هم قد نمی‌دهد، در یکی از پرتیراژترین روزنامه‌های این زبان، این زبان (روزنامه‌ی ایران)، طی پنجاه و سه به اصطلاح مقاله در هر شنبه، نابینایی‌‌ی شعری‌اش را به رخ می‌کشد که چه ؟ حالا که هفتاد پیروز شده و ادبیات ِ امروزِ ما از آن تن گرفته، همه هفتادی شده‌اند! مصرف‌کننده‌گانِ ِ همیشه  امروز بر سرِ سفره‌ی هفتاد مفت خواری می‌کنند.

در سمتی دیگر نیز روزنامه‌ی شرق غلامی دارد که ادبیاتِ غلامی دارد و یک روز درمیان بینِ ادبیاتِ حکومتی و دیگرانی که خوشایندِ حکومت‌اند و عده‌ای که ادبیاتی حول و حوشِ درجه‌ی صفر مکرر می‌کنند، معلق مانده است. ادبیاتِ جدی‌ی ما در این روزنامه‌ها جایی ندارد. طبیعی است. نمی‌شود هم از توبره خورد هم از آخور. نمی‌شود هم دست به سینه‌ی حکومت بود هم دست به سینه‌ی شعر.از مقاله‌ی جعلی‌ی روزنامه‌ی شرق هم بگذرم که به سکوت برگزار شد. این هم طبیعی است. همه چیز طبیعی است یا همه چیز طبیعی است.

شعرِ ما، شعری که من می شناسم، شعرِ پیشروی ما، نماینده دارد، نماینده‌گانی دارد که سال‌هاست کارشان را برای خوشایند دلال‌هایی چون دولت‌چی‌ها، ارشادی‌ها، سپانلوها و کاشیگرها و سفارت‌خانه‌چی‌ها عرضه نکرده‌اند، بر سرِ شعر جان گذاشته اند، جان‌ِشان را بر سر شعر گذاشته اند و به شعر جانِ تازه‌ای بخشیده‌اند. این سال ها شعرِ پیشروی ما محکوم شده، شعرِ پیشروی ما به صلابه کشیده شده و شاعرِ پیشروی ما یا به کنجِ خانه رانده شده یا از وطن رانده شده، در مقابل، مزدوران آمده‌اند و چهره ساخته‌اند، چهره سازی کرده‌اند و چهره‌های ساخته‌گی را عَلَم کرده‌اند، چهره‌های ساخته‌گی را روی صحنه برده‌اند، صحنه‌سازی کرده‌اند، با ادبیاتِ ما، با شعرِ ما، بازی کرده‌اند. این گونه است که شاعری، شاعره‌ای، که با ادبیاتِ پیشروی ما بیگانه است، ره‌سپار فرنگ و فتحِ افتخاراتِ تازه می‌شود.

بیاییم و این طور بگوییم:

چرا از شعرِ فرانسه امروز کسانی را به ایران می آورند که  کم‌ترین ربط را به شعرِ امروز   نداشته باشند؟ چون کسی مثلِ ایو بون فوآ یا ژک دوپن حاضر نمی‌شود دست در دستِ سانسورِ ایران بگذارد و شعرهای دستِ چندمِ چند خرده شاعر را به عنوان کشف ِ ادبی وارد کشورش کند. پس عروسک‌های خیمه‌شب بازی‌ی ما با آوردن چند فرانسوی به ایران به نمایش‌شان مشروعیت می‌بخشند. فقط فرانسوی باشند، حالا هر چه که شد، هر که که شد! این بیگانه‌پرستی را می‌شناسیم، در مقابلِ هر کالای غربی خود را گم کردن، در مقابلِ خارجی مسحور شدن، مسحورِ خارجی شدن و از شدت چاپلوسی و تملق، خارج شدن، به فرنگ رهسپار شدن! ولی ما این را می دانیم، این را خوب می دانیم، که شعر ما، شعرِ امروز ما، چه پهلویی به شعرِ امروزِ جهان می‌زند، شعرِ ما، همان شعری که خفقان را، سانسور را، زد و بند را، مافیای ادبی را تاب آورده و به احدی باج نداده، همان شعری که  افق‌های تازه‌ای را پیش روی ما گسترده، پیش‌نهادهای تازه‌ای را عرضه کرده که در زبانِ ما تازه‌ست و در زبانِ دیگر، و زبان‌های دیگر هم. شعرما، تنها بوده، یعنی مستقل مانده، شعرِ ما، مستقل از توی دلال، از توی کار چاق‌کن، به حرکت‌اش، به حیات‌اش ادامه داده، می دهد،  چون شعر ما اصولی داشته، چون شعر ما اصولی دارد. بر سرِ اصول‌اش ایستاده و با رجاله‌ها و انگل‌ها بیگانه مانده، می‌ماند.

چرا من  از اصول حرف می‌زنم؟ کیست که  پایش به یکی از پیش پا افتاده‌ترین اصول بند باشد؟ چه انتظارهای بی‌جایی! این را کسی، کسانی می‌گویند که چهار سال پیش در همایشِ ادبیاتِ فارسی در دانش‌گاهِ لندن «حضور به هم رساندند»! باری، حضورِ شاعرِ حکومتی و شاعرِ نمی‌دانم چه و چه و چه، و هزار پس و پیش ِ دیگر،  که کنارِ هم شعر می‌خوانند، چه شکوهی، چه هیبتی دارد! این  هم لابد یکی از دستاوردهای  دوم خرداد و دکانی بنام گفتگوی تمدن‌ها‌ست. این‌طور نیست؟

و فرانسه، و آن‌هایی که در اشتیاقِ فتحِ بازارِ شعر فرانسه دست و پا به هرکاری می‌زنند، کیستند؟

فرانسه – با عرض تاسف – از جمله کشورهای استعمارگر است، هم‌زمان که شرکت‌های نفتی‌اش را در ایران مستقر می‌کند، هم‌زمان که مناسبت های تجاری‌اش را با ایران گسترده تر می‌کند، هم زمان که عملا”  اعلام می کند که حقوق بشر برایش کشک است، هم‌زمان که روزنامه‌نگارانِ دوم خردادی‌ی مسلمان را در مدرسه‌های نیم‌بندش ژورنالیست می‌کند، مناسبت‌های فرهنگی‌اش را هم از طریق عواملِ سانسور، چه دولتی، چه غیردولتی، چه رسمی چه غیررسمی، تقویت می‌کند. مناسباتی که بیش از هرچیز لاپوشانی‌ی چیز دیگری است. مناسبانی که جنبه‌ی انسانی به رژیمی می‌دهد که انسان‌خواری را در دستورِ کارش گذاشته. چرا فرانسه و شاعرانِ اعزامی‌اش به ایران و بخشِ فرهنگی‌اش و گماشته‌گان‌ وابسته‌گان‌اش، از ممنوعیتِ کانونِ نویسنده‌گان در ایران چیزی نمی‌گویند؟ چرا از طریقِ کانونِ نویسنده‌گان ایران شب شعر برگزار نمی‌کنند؟ چطور می‌شود از ممنوعِ بودنِ کانونِ نویسنده‌گانِ یک کشور، از ممنوعیتِ شعر و ادبیات – شعر و ادبیاتی که من می‌شناسم، یعنی شعر و ادبیاتِ امروز – در رسانه‌های عمومی، در بازار نشر، در کتاب‌های درسی، در دانش‌گاه‌ها، در مدارس، در خیابان‌ها، در فرهنگ‌سراها، چشم‌پوشی کرد؟ اگر ادبیاتِ ما آن چیزی است که حکومتِ ایران و گماشته‌گانِ ارشادی و فرهنگی‌اش می‌خواهد باشد، بله، درست است، این گردن‌های خمیده که با خود به فرنگ می‌برید، نمایند‌ه‌گانِ شایسته‌ی ادبیاتِ پس افتاده‌ی همین کشور، همین زبان و همین زمان‌اند.

کشور؟ همین کشوری که نویسنده و شاعرش را خفه می کند – هفت سالی است که از پوینده و مختاری بی خبریم، شما خبری ندارید؟ -، کشوری که کارش مُثله کردنِِ ادبیات است، کشوری که رسما” حکم مرگ نویسنده‌گان‌اش را صادر می کند. باری، این لکه‌ی ننگ به این زودی ها از دامن ِ کشورِ مهدِ حقوقِ بشر زدوده نخواهد شد.

روابطِ پشت پرده بینِ دولت‌ها و روابطِ پشتِ پرده بینِ خرده ادبیات‌چی‌ها، آلترناتیوی نیست که ادبیاتِ ما به دنبال‌اش باشد. ما آلترناتیو دیگری ساخته‌ایم و هر روز می‌سازیم، آلترناتیوی که نه از دولت می‌گذرد نه از دلال و نه از کارچاق کن.

نسل جوانِ ما که این سال‌های اخیر خلاقیت‌ و آفرینش را تجربه می‌کند باید به هفتاد فکر کند و از انفعال فاصله بگیرد. باید تصمیم بگیرد، موضع بگیرد و حرف بزند. امروز پیر شدن و پیرو شدن اکیدا” ممنوع است!

به فکرِ همیشه‌ی دو سه چند نفری می‌مانم که هنوز چه شاعر مانده‌اند. فکرِ یکی از علی‌های عبدالرضایی هستم که چه هوشیار چه هشدار می‌دهد به رجاله‌های این زبان، این زمان. فکرِ حنجره‌ی مهرداد فلاح هستم و سکوت‌اش، چه سکوتی که  گوش‌ها را کَر می‌کند. این وقت‌هاست که فکر می‌کنم هوشیاری‌ی تو، علی عبدالرضایی وسکوتِ تو، مهرداد فلاح، کافی‌ست برای آن‌که وجود شعر هنوز توجیهی داشته باشد.

دلقک‌بازی‌های مزدوران به آخر خط رسیده و صدای شعر امروز ما رساتر از آن شده که کسی بخواهد ساکت‌اش کند، حذف‌اش کند یا نادیده‌اش بگیرد. این را فردا خودش می‌داند.

نقد, نویسش
بدون دیدگاه برای “فردا خودش می‌داند”

ارسال پاسخ