ادبیاتی که تمام می‌شود

بهمن ۰۵, ۱۳۸۷ بدون دیدگاه

«همانطوریکه که قبل از ظهور زمین‌لرزه و پیش از آنکه کوهی آتشفشان کند آثاری ظاهر می‌شود که دلالت بر نزدیک بودن این وقایع و حوادث دارد، ظهور وغ‌وغ ساهاب را هم میتوان دال بر انقلاب ادبی جدی‌تر دانست.»
کاغذ از لوزان

حالا به کجای این ادبیات فکری کنیم؟

با توام!

به انضباط‌اش، که ادبیات را مطلقا” منزٌه، منظم می‌کند؟ به انفعال‌اش؟ به مانده‌گی‌اش؟ به ماندن و رضا و ارضایش؟ به ارضای مانده‌گی، به ادبیاتِ مانده، به ارضای ادبی‌، در- مانده‌گی، درمانده‌گی، فکری کنیم؟ نه! این ادبیات، تمام می‌شود. این ادبیاتِ تمام شدن است.

نگارنده‌های ادبیاتِ ایرانی منظم‌ و منزٌه در خدمتِ نظام (نظام ِ اخلاقی، نظام دینی، نظام حکومتی، نظام اخلاقی‌ی دینی…) و مطابق نظم پیش می‌روند، و ادبیاتِ ایرانی‌شان پس، و پس‌تر می‌رود.

نظامِ ادبیات ایرانی در یک حوزه‌ی استحفاظی (گِردِ خودش) می‌چرخد. نگارنده‌ی ادبیاتِ ایرانی در کارِ مراعاتِ قانون تبدیل به مجری‌ی قانون می‌شود، نگارنده‌ی ادبیات همان نگارنده‌ی قانون است. قانون می‌خواهد که از حوزه‌ی استحفاظی بیرون نروی، زبان را از حوزه‌ی منظم و منزٌه بیرون نبری، نمی‌بری، می‌مانی.

و ادبیاتی‌‌ست که بیات می‌شود. و تو (این دوم شخص مفرد چرا جمع است؟!)، با بیات ِ تُرکِ این ادبیات که در سنت ِ حَجَر مُتحجِر مانده، هنوز هم متحیرمی‌شوی. بشو! نمی‌شویم!

شهریور۱۳۱۳: یاجوج و ماجوج؛ هدایت و فرزاد؛ وغ‌وغ ساهاب را منتشر می‌کنند. دو سال بعد بوف‌کور منتشر می‌شود. اول وغ‌وغ ساهاب، بعد بوف کور. اتفاقی که در وغ‌وغ ساهاب می‌افتد، اتفاقی نیست، نظمی دیگر، و نثری دیگر، که بر نظام حاکم می‌شود، منهدم‌اش می‌کند.

این ‌آگهی‌های وغ‌وغ ساهاب را که با دقت بخوانیم، با دقت می‌نویسیم:

«کتاب وغ‌وغ ساهاب تفی‌ است که به ریش کوسه‌ی ادبیات معاصر ما افتاده.»

یکنفر محقق

«اگر پنجاه سال بعد بخواهند بی‌طرفانه درباره‌ی ادبیات امروز ما قضاوت بکنند، کتاب وغ‌وغ ساهاب کمک بزرگ و راهنمای گرانبهایی خواهد بود.»

یکنفر بیکاره

«من وغ‌وغ ساهاب را خواندم و کیف کردم، چند جلد آنرا هم خریدم به ولایات برای رفقایم فرستادم، هرکس هرچه دلش می‌خواهد بگوید.»

یکی از رفقای نویسندگان

«…کتاب وغ‌وغ ساهاب چنگی به دل من نزد، گویا آنهائیکه این مزخرفات را نوشته‌اند توی سیگارشان جرس بوده.»

همان شخص پشت سر نویسندگان

«این کتاب در عین حال که انتقاد ادبیات معاصر است، یکنوع تجدد ادبی ایجاد کرده و آبروئی برای ادبای قلابی نگذاشته و خوب مچ آنها را بازکرده است، باید خیلی با دقت خوانده شود.»

تلگراف از بمبئی

«حالا مردم قدر این کتاب را نمی‌دانند دویست سال بعد حرفهای ما را خواهند فهمید.»

نویسندگان کتاب

در همان سال ۱۳۱۳ صادق هدایت این دو طرح را می‌کشد و ممنوع‌القلم می‌شود:

hedaya-c-01-p

هدایت این طرح‌ها را برای چه کشید؟ شاعری عراقی در کنگره‌ی بزرگ‌داشت فردوسی شرکت می‌کند و اشعاری در مدح فردوسی «قرائت» می‌کند. علی مقدم جزوه‌ای تهیه می‌کند، اشعاری از مثنوی مولوی و طرح‌های هدایت. و ممنوعیت. هدایت ایران را ترک می‌کند، به هند می‌رود، و بوف‌کور ادبیات ِ مانده‌ی ایران را به زنده‌گی برمی‌گرداند. نمی‌شود از بوف‌کور حرف زد و این طرح‌ها را نادیده گرفت. اما نادیده گرفتند، و منتقد و مورخ، از فرط ِ بی سوادی پیر شدند.

پس رو در روی نقطه‌ی عطف می‌ایستیم: عطفی در نوشت. یکی را از هفتاد و دو سال پیش صدا کرده‌ایم که بیاید شهادت دهد، یکی را از همین حوالی صدا می‌زنیم، که همین روزهاست. شهریار، می‌شنوی؟

می‌شنود! که هرمافرودیت، توامان، وغ‌وغ ساهاب را از یک طرف، بوف‌کور را از طرف دیگر، و خودش را از اطراف، در اطراف، در بیرون، از درون، به درون، می‌نویسد. بنویس! که نوشتن یعنی تو!

ما (این ما کیست؟ ما یعنی من!) با ریشه کار داریم، یعنی با زیرساخت‌ها درگیر می‌شویم، به نما که می‌رسیم نمادگرا نمی‌شویم، به زیرِ نما می‌رویم. و حالا، به ادبیات که می‎‌رسیم، به تمامِ شدن ِ ادبیاتی می‌رسیم که حکم ِ مرگ‌اش را هرمافرودیت امضا می‌کند. امضا می‌کنیم.

نظم و ترس جایی به هم می‌رسند: بترسی که از نظم خارج شوی، بترس که نامنظمی، بترسی که نظمی را از ریخت بیاندازی،بترسی که انگشت‌نما شوی، بترسی از تغییر، بترس از ناشناخته، بترس از خطر، بترسی از خطر کردن، بترس از ترس.

با این وصف، شاید هیچ وقت «ادبیاتی» در کار نبوده: رساله و صحیفه و وهم بوده. به این توهٌم پایان می‌دهیم.

حالا صدایی‌ست که قلم‌ها را صدا می‌زند، صدایی از فراسوی ترس، فراسوی خطر، فراسوی «ادبیات»، صدایی‌ست که صدا می‌زند:

بنویس! ولی نترس! ترس هم ازغولی که سری نترس را سرِ دار می‌برد می‌ترسد. فقط حواست باشد به مورچه‌ای که سر ِکوچه منتظر ِتوست محل نگذاری، به خیابان که رسیدی، احتمالن سگِ سیاهی واق واق می‌کند، داغ نکن! دم ِبزرگراه، چندگرگِ گردن دراز دنبالت می‌کنند، نباید پلنگی باشی که بی حال وحوول می کُشد، بُکن! پای قله‌ای که با آن قرار ِکاری داری، دوسه جنگل کرگدن رودرروت گردن کجی خواهدکرد، مفعول نباش! ازهمین حالا غول شو پسرم! غول باش!

شهریار! بیا این بچه را به دنیا بیاوریم و اسم‌اش را بگذاریم… ادبیات!

ادامه می‌دهیم. چون ادامه می‌دهیم.

نقد, نویسش
بدون دیدگاه برای “ادبیاتی که تمام می‌شود”

ارسال پاسخ