بشکنید این ننگ را!

بهمن ۰۵, ۱۳۸۷ یک دیدگاه

willy_sommaدرآمد: پس‌نوشت را به پیشانی می‌آورم. عنوان این مقاله را از وُلتر وام گرفته‌ام. ننگ است که ادبیاتِ فارسی این چنین در چنبره‌ی جهل و حُمق، گیر کرده باشد. این چنین ضعف و ضعیف، این چنین درمانده وامانده باشد تا هرکسی که نیست خدمت را خیانت  کرده باشد.

چیزی را که شروع می‌کنم، فردریش نیچه در اینک آن انسان این‌گونه به پایان می‌برد:

سرآخر – و این هول‌ناک‌ترین مفهومِ انسانِ نیک است – طرفِ ضعفا، بیماران، وامانده‌گان، طرف آنانی که از خود در رنج‌اند، و آنچه را  که نابود شدنی‌ست گرفتن! با قانونِ انتخاب مخالفت کردن و از مخالفت با انسان مغرور و شکوفا، ایده‌آل آفریدن، انسانی که آری می‌گوید  و از فردا در یقین است و آینده را تضمین می‌کند، او را شر خطاب کردن…. و این همه را باور کردن! و نام‌اش را اخلاق گذاشتن! بشکنید این ننگ را!

و کیست؟ کسی که خودش را سردمدارِ شعر، سردمدارِ نقد، سردمدارِ ادبیات فارسی می‌داند؟ کیست، راستی کیست که ادبیاتِ فارسی را زندانی می‌کند، برایش خط مشی تعیین می‌کند، قضاوت‌اش می‌کند و دستِ آخر حکم می‌تراشد برایش؟ بیاییم چند نمونه را بررسی کنیم. و بعد بپرسیم که آیا ادبیاتِ فارسی لیاقت‌اش این بی لیاقتی‌هاست؟ این بی‌سوادی‌ها، این لغزش‌ها، این ندانم‌ کاری‌ها؟ تصمیم گرفته ایم دیگر در برابر اینهمه تحریف، اینهمه تحمیق، اینهمه خالی ِ بر منبر رفته سکوت نکنیم.

این ننگ را پذیرفتن، ننگ است، ننگین است.

بخش اول

هفته‌نامه‌ی «بین المللی» هنرمند به تازه‌گی گفت و گویی با شمس لنگرودی منتشر کرده که این‌گونه آغاز می‌شود:

یک شاعر و منتقد جوان، رو به روی یک شاعر و محقق ادبی میان سال می‌نشیند تا بحثی و بازخوانی درباره شعری که به نام دهه هفتاد معروف شد، داشته باشند.

دستِ آخر یک «شاعر و منتقد جوان» پیدا شد که با یک «شاعر و محقق ادبی میان سال» درباره‌ی شعر هفتاد «بحث و بازخوانی» داشته باشند. این به خودی خود می‌توانست اتفاق خجسته‌ای باشد. می‌گویم «می‌توانست» چون به محض این‌که به حرف‌های «شاعر و منتقد جوان» و آن یکی «شاعر و محقق ادبی میان سال» سر می‌کشیم، می‌بینیم که یک بار دیگر، مثل ده‌ها و صدها و هزارها بار دیگر، با یک مشت حرفِ دم دستی و دستمالی شده، عوام فریبانه و ژورنالیستی بمعنای درجه‌ی صفر اندیشه، مواجه هستیم. این‌گونه بحث‌ها، که مثلن در قالب گفت‌وگو منتشر می‌شود، پیش از هر چیز نشان از فقر و تنگ دستی مصاحبه‌کننده و مصاحبه شونده دارد. در نخستین گام، مساله را به سمت «شعر دهه‌ی هفتاد» بردن، یک جور چاپلوسی‌ست. ما در هر مقاله، هر یادداشت، هر مصاحبه‌ای، گفته‌ایم که «هفتاد» یک دهه‌ی تقویمی نیست، بل‌که مجموع اتفاقاتی‌ست که تحت عنوان انقلاب سوم شعر معاصر فارسی از آن یاد می‌کنیم. در عین حال، همانطوری که طی دو دهه گذشته رضا براهنی با طرح نام « زبانیت»، به نقش مرکزی زبان در شعر پرداخته یا علی باباچاهی مشغول تعریف شعر پسانیمایی بوده، علی عبدالرضایی هم تا آن‌جایی که من می‌دانم و می‌خوانم، در نوشته‌ها و مصاحبه‌هایش، از «دهه‌ی هفتاد شمسی» بعنوان یک دهه‌ی شعری صحبت نکرده، بل‌که همیشه «هفتاد» به عنوان نامی برای یک انقلاب شعری مطرح بوده، البته اخیرن برخی از شاعران اسمی هفتاد به علت عدم خلاقیت و درجازدن در شعرهایی که می‌نمی‌نویسند یا اگر می‌نویسند چنگی به دل نمی‌زند و یکسر بازگشتی نسبت به دستآوردهای هفتاد محسوب می‌شود، وقتی از هفتاد می‌گویند بی توجه به طرح اولیه‌ی شعر هفتاد در سال ۷۳، آن را دهه شعری تلقی می‌کنند و به این وسیله باعث انحراف اذهان می‌شوند. حال آن‌که هفتاد نامی برای یک حوزه‌ی نظریه پردازی بود و هست و ما برای این‌که حساب خود را از آن بقیه جدا کنیم، مجبور شدیم با طرح پساهفتاد، هفتاد را برای همیشه تازه و پیشرو نگهداریم. ما ادبیات را با تقویم هجری شمسی پیش نمی‌بریم، معذالک اصرار این منتقد جوان و آن میان‌سال برای این‌که نامِ «دهه‌ی هفتاد» را به ادبیات «هفتاد» بدهند، سوآل برانگیز است. در ادامه جوانِ شاعر و منتقد، می‌خواهد ببیند «هفتاد» – یا بقول خودشان «دهه‌ی هفتاد» – سبک، مکتب یا الگوی ادبی «بود»؟ پاسخ آقای شمس لنگرودی، این «محقق» میان سال، همان حرف‌های حُمق آمیز همیشه‌گی‌ست. حرف‌های یک عامی‌ست که انگار هیچ وقت هیچ سطری از شعرهای پاریس در رنو را نخوانده، انگار هیچ وقت از گربه‌ی عزیز نشنیده، در جامعه نبوده، انگار شینما نرفته، با چهار دهان و یک نگاه حرف نزده، در راههای بی راه نیفتاده و با آفتابی که از چارسو بتابد به خرمشهر نرفته، انگار هیچ نخوانده، هیچ ندیده، هیچ تحقیقی نکرده، فقط حرف یکی دو میانسال بی سواد را شنیده وقتی این چنین با حُمق به جواب دست می‌یازد !

در سالهای پیش از این دهه در کشور اتفاقاتی افتاد و باعث تغییرات و رویگردانی‌هایی شد که در کنار اتفاقاتی در سطح دنیا، در شعر ما بازتاب داشت، ما ضد معنا و معنا گریز شدیم وانگار به هیچ آرمان یا نگره‌ای وابسته گی نداشتیم. شاعران گفتند، جهان هر لحظه در حال تغییر است، پس ما هم می‌توانیم هر لحظه در شعرمان در حال تغییر باشیم. همه چیز تعدد دارد و جهان مرکزیتی ندارد، پس شعر هم متعدد و فاقد مرکز است…. سوال این است که این موارد به طور طبیعی وارد شعر ما شد یا اینکه ما اینها را در کتابها خواندیم و چون جالب بود آنها را وارد شعرمان کردیم؟

آیا این‌گونه درباره‌ی مهم‌ترین دوره‌ی شعر فارسی به گفت نشستن توهین به شعور مخاطب نیست؟ این چنین جاهلانه محقق شدن، فقط در کشوری مثل آن‌جا ممکن است. آقای شمس لنگرودی یا از تئوری ادبی هیچ نمی‌داند، یا از ادبیات هفتاد هیچ نمی‌داند، یا از به کار بستن تئوری در خلق اثر ادبی هیچ نمی‌داند، و یا هر سه. این باور ساده لوحانه که ادبیات «دهه‌ی هفتاد» بر اساس «کتاب‌هایی که خواندیم و چون جالب بود وارد شعرمان کردیم»، که همه‌ی مرده‌گان ادبی این سال‌ها در بوق کرده‌اند، جز تزویر و جز برعکس نشان دادن واقعیت چیزی نیست. پیش‌تر، هفت سال قبل، در مجله‌ی کارنامه نوشته بودم که شعرهایی هستند که منشاء و منبع ساخت تئوری‌های نوین می‌شوند. و اتفاقن شعری که من روی آن انگشت می‌گذارم، از روی تئوری نوشته نمی‌شود، بل‌که امکانی‌ست برای طرحِ تئوری. این‌جا شعر از روی تئوری نوشته نمی‌شود، این تئوری‌ست که از روی شعر نوشته می‌شود (رجوع شود به رساله‌ی خطر شعر).

این‌که بر چه اساسی می‌توان جذبه و کشش متنی را سنجید، از دیگر مقولاتی‌ست که این‌ سال‌ها تحت عناوین مختلف از آن استفاده و سوء استفاده کرده‌اند. کسانی گمان کرده‌اند ادبیاتی «موفق» است که آحاد ملت – کدام ملت ؟ – به آن ادبیات هجوم ببرند، و درجه‌ی ارزش گذاری یک اثر، میزان مخاطبان یک اثر است. وقتی می‌بینیم مخاطبان مثلن ادبیات‌چی زبان فارسی چنین نظراتی صادر می‌کنند:

در بیشتر موارد شعرهایی را از این دوستان می‌خوانیم که کشش ندارد و شبیه مقاله است!

و

شعرهایی که شاعرانشان مدعی پست مدرن بودن آنها هستند با مخاطب ارتباط نمی‌گیرد و حتی برای من و شما که شاعر هستیم یک فضا نمی‌سازد

چه انتظاری از قشر «غیر ادبیات‌چی» می‌توان داشت؟ با این تفاوت که قشر غیرادبیات‌چی زبان فارسی، بسیار هوشمندانه‌تر از ادبیات‌چی‌های جوان و میان سال فکر می‌کند. لنگرودی در کجا سیر می‌کند که فکر می‌کند چیزی که کشش ندارد، مقاله است؟ او از ادبیات معاصر چه فهمیده، اگر نفهمیده – چون نخوانده ؟- که وقتی کسی مثل بلانشو، مثل دریدا، مثل نانسی، مثل لاکو لابارت، مثل دلوز و مثل باتای، «مقاله» می‌نویسد، دارد شعر می‌نویسد. این مقاله‌های بی‌زبان و بی سامان فکری در عرصه‌ی ژورنالیستی زبان فارسی‌ست که کششی ندارد، این گفت‌وگوهای منبری و هفتگی کسی مثل شمس لنگرودی‌ست که کششی ندارد، این کلیشه‌های صدبار مصرف است که هیچ‌گاه، نزد کسی که با ادبیات سر و کار داشته باشد، کششی نداشته و ندارد. همان‌طور که پیش‌تر در مقاله‌ی «پساهفتاد؛ ققنوسی که از خاک هفتاد برخاسته‌ست» نوشته‌ام، ادبیاتی که ما روی آن کار می‌کنیم، نوعی «ادبیات اقلیت» است. ادبیاتی نیست که بخواهد خودش را عوام کند، خودش را در دسترس عوام قرار دهد؛ این شوخی‌ست که فکر کنیم یا بخواهیم به کسی بباورانیم که ادبیات باید طوری آفریده شود که مخاطب – عوام – بتواند بدون کوچک‌ترین مشارکت فکری، وارد اثر شود، اثر را دنبال کند، اثر را بخواند، اثر را ادامه دهد. در عین حال، نباید فراموش کرد که تبلیغات محققان و شاعرانی (!) چون لنگرودی، این توهم را ایجاد کرده که انگار واقعن ادبیات هفتاد و پساهفتاد، خوانده نمی‌شود، بی‌معناست، مخاطب ندارد. و حرف‌های بی‌پشتوانه‌ای از این دست. این ادعای غلط به ساده‌گی برملا می‌شود وقتی می‌بینیم ادبیاتی که ما از آن بنام پساهفتاد یاد می‌کنیم، وقتی به زبان فرانسه، وقتی به زبان انگلیسی، وقتی به زبان ترکی، وقتی به زبان آلمانی، وقتی به زبان فنلاندی و زبان‌های دیگر برده می‌شود، نه تنها دچار بحران مخاطب نمی‌شود، که مخاطبان جدی و حرفه‌ای را به خود مشغول می‌کند. ما نه با بحران مخاطب مواجه‌ایم نه با بحران اثر. ما با بحران اندیشه‌های سست و بی‌پایه در زبان و فرهنگ فارسی مواجه‌ایم. ما با بحران بی‌سوادی و کم‌سوادی محققان و ژورنالیست‌های زبان فارسی مواجه‌ایم. وگرنه ما جز با ادبیات، با چیزی مواجه نیستیم.

و بعد، حرف‌های شمس لنگرودی، در مورد پسامدرنیسم، به این سمت‌ها می‌رود:

ببینید «آستر»، «بالارد» و تعداد دیگری نویسنده در جهان هستند که نوع خاصی از زیبایی شناسی در آثار شان به چشم می‌خورد و چون زیبایی شناسی آثار آنها نزدیک بوده، به آنها گفته‌اند شما با مدرن‌ها فرق دارید.

نخست، باید مشخص شود که چه نوع خاصی از زیبایی شناسی در آثار پل استر و جیمز گراهام بالارد به چشم می‌خورد و چرا زیبایی شناسی آثار این دو به هم «نزدیک» است!!!؟ بر چه اساسی شمس لنگرودی این حرف را می‌زند؟ با تکیه بر کدام آثار؟ و این عبارت که «به آنها گفته‌اند شما با مدرن‌ها فرق دارید»، خواننده‌ای که کمی – تنها کمی – از ادبیات سررشته داشته باشد، خودش متوجه ثقل تفکرِ لنگرودی می‌شود.

جای شگفتی‌ست که یک مصاحبه کننده که خودش را متعلق به «دهه‌ی هفتاد» می‌داند و یک میان‌سال که خودش را «متخصص ادبیات» می‌داند، هیچ یک به بحثی که در حال انجامش هستند، کوچک‌ترین احاطه‌ای ندارند. مثلن، مصاحبه کننده، تنها «نکته‌ای» که به نظرش می‌رسد درباره‌ی هفتاد بگوید، حرفی‌ست از این دست:

یک نکته دیگر درباره شعر دهه هفتاد، بازی‌های زبانی در شعر است. گاه دوستان طوری این مسئله را مطرح می‌‌کردند که انگار تازه کشف شده! مگر بازی زبانی عنصر همیشگی شعر نیست؟ بیدل و مولوی و خاقانی که استاد بازی‌های زبانی بودند و در شعر معاصر «شاملو» ….

یعنی کسی که مصاحبه‌گر است، نمی‌داند که ویژه‌گی‌های ادبیات هفتاد و پساهفتاد چیست؟ نمی‌داند که دستاوردهای این ادبیات چیست؟ یا تنها دستآوردی که می‌تواند بیان کند «بازی‌های زبانی» ست؟ مسئله این نیست که بازی زبانی در شعر کلاسیک یا شعر نیمایی وجود نداشته، مسئله این است که بر بازی زبانی فقط در شعر هفتاد تأکید شد و مؤکد کردن این تکنیک در شعر هفتاد هم دلایل ساختاری و جایگشتی خودش را دارد. آیا مصاحبه گر اصلن از چند لحنی بودن ادبیات پساهفتاد چیزی کشف کرده؟ چیزی از سفیدخوانی یا اداره سطر در قطعه فهمیده؟ آیا فهمیده که در ادبیات هفتاد، لحن، زبان، جهان بینی، به شکل ریشه‌ای دیگرگون شده است؟ چطور می‌توان «جنگ جنگ تا پیروزی» را خواند، چطور می شود « شینما» را دید و این‌ها را نفهمید؟ لنگرودی محقق متوجه نشده که از شاملوی پیامبر تا عبدالرضایی شاعر، ادبیات فارسی زیر و زِبر شده؟ نه این و نه آن نفهمیده‌اند که از متن‌های بسته به سمت متن‌های باز رفته‌ایم؟ اگر این‌ها را نفهمیده‌اند، پس این‌ها از ادبیات هفتاد چه فهمیده‌اند؟ واقعن چه فهمیده‌اید؟
وقتی صحبت از «بازی‌های زبانی» می‌شود، لنگرودی چیزی که برای گفتن پیدا می‌کند، این است:

مگر کار «پیکاسو» یا شعر «لویی آداگون» را همه می‌فهمند؟ اما در عین حال با آنها ارتباط می‌گیرند و برایشان جالب است. کارهای دهه هفتاد هم در نوع خود جالب بود اما مثل شعر «آداگون» تبدیل به شعر نمی‌شود و خواننده پیدا نمی‌کند. بازی زبانی لزوماً تبدیل به شعر نمی‌شود، بلکه باید کارایی داشته باشد.

اول این که «آراگون» و نه «آداگون». دوم این‌که لنگرودی لابد از آراگون هیچ نمی‌داند که این‌طور آسمان و ریسمان را به هم می‌بافد. آراگون بعنوان یک رمان نویس و شاعر تبدیل به یک کلاسیک ادبی شده که در مدارس هم تدریس می‌شود، و اتفاقن خیلی هم خوب فهمیده می‌شود! اصلن هم جای تعجب ندارد که «اِلزا در آینه»ی آراگون در زبان فارسی تیتر «آیدا در آینه» را به خودش می‌گیرد. و اصلن چرا ادبیات هفتاد باید با شعر آراگون قیاس شود؟ چه چیزی این دو را به هم شبیه می‌کند؟ و چه چیزی به لنگرودی اجازه می‌دهد که بگوید شعر هفتاد مثل شعر «آداگون» تبدیل به شعر نمی‌شود؟ مشکل این‌جاست که محقق میانه سال، نمی‌داند یا نمی‌خواهد بداند که ادبیاتِ پساهفتاد «آیدا» را «عایشه» دیده، «هرمافرودیت» را نه بر کاغذ که بر پوستِ تن نوشته، با تقدّس زدایی سر و کار داشته، رمان را دفرمه کرده، زبانِ تن را به هایکو برده. اما متاسفانه مصاحبه‌گر که انگار شاعر هم هست و انگار منتقد هم، از ادبیاتی که در حالِ شدن است، بی خبر است. چه زبانی، چه ادبیاتی، چه ژورنالیسمی، که هریک متخصص هیچ ندانستن‌اند؟

شمس لنگرودی، در ادامه‌ی حرف‌هایش، حرف‌هایی می‌زند که نشان می‌دهد این محقق میان‌سال، پیش از هرچیز یک محافظه کار تمام عیار است که در ادبیات به دنبال محافظه کاری می‌گردد و آن‌را «قابل لذت» می‌داند. می‌گوید:

آیا نهایتا حرفها و شعرهای دهه هفتاد نقشی در ادبیات ما داشتند؟ خب گمان می‌کنم بله، نقش داشتند. شعرهایی که نسل شما در آن سالها گفت و عموماً دنبال متفاوت نویسی بودند، در مجموع تخریب‌گر بود و سبب شد که مخاطبان شعر، از شعر معاصر فاصله بگیرند! آن تندروی‌ها سبب شد که تجربه‌ای به دست بیاید و در دو ـ سه سال اخیر شعر دوباره ساده شود خوش آهنگ و قابل لذت بشود. به گمان من اگر شعر الان دوباره ساده شده و تا حدودی مخاطب با آن آشتی کرده به علت آموزه‌ها و تندرویی‌هایی بود که در شعر دهه هفتاد اتفاق افتاد! الان شعر از زندگی روزمره صحبت می‌کند، ساده است و طنزهای غافلگیر کننده در آن دیده می‌شود؛ و این نوع شعر از دل همان جریان شعر هفتاد بیرون آمده!..

این شعر دو – سه سال اخیر که «ساده» شده، «خوش آهنگ» و «قابل لذت» شده، همان شعرهای تاسف‌آور امروزین کسانی نیست که از ادبیات توبه کرده‌اند و به علت عدم احاطه بر زبان و موسیقی آن، با زبان ترجمه می نویسند و به دم و دستگاه‌های ژورنالیستی – حکومتی چسبیده‌اند؟ وقتی شعرهای امروز آن توبه‌گران را می‌خوانیم، نه آن ساده‌گی که سقوطی هولناک را شاهدیم. طنزهای غافل‌گیرکننده؟ زنده‌گی روزمره؟ مگر این‌ها عناصر ادبیات هفتاد و پساهفتاد نبوده‌اند؟ مگر نگفته‌ایم که ادبیات بر پایه‌ی تجربه – تجربه‌ای مطلق – آفریده می‌شود؟ حالا دیگر شمس لنگرودی مدعی طرح طنز و زبان روزمره در شعر شده؟!

آقای لنگرودی، ریاکارید؟ باشید، اما عنوان متخصص ادبیات و محقق را به خودتان نثار نکنید که حالم بهم می‌خورد از این همه بلاهت! محققِ متخصصِ ادبیات، از شعر «تعدیل» شده یادمی‌کند. یعنی شعر معتدل، شعر «پسندیده‌ای»ست؟جواب مثبت است وقتی می‌گوید:

عده‌ای از همین شاعران دهه هفتاد الان به حرفهایی که در آن دهه زدم رسیده‌اند و شعرهایشان تعدیل شده. مثلا «بهزاد خواجات» حالا به من شعر تقدیم می‌کند.

اول اینکه هرگز کسی بهزاد خواجات را در زمره شاعران اصلی شعر هفتاد قرار نداده است. شعرهای او به خوبی گواه این مدعاست. نگاهی به مطبوعات آن دوره نشان می‌دهد که او تا سال ۷۹ در هیچ مقاله‌ای از شعر هفتاد دفاع نکرده و تنها بعد از تثبیت شعر هفتاد است که کاسه‌ی داغ‌تر از آش می‌شود. او در همان یک سال پایانی دهه‌ی هفتاد هم در هیچکدام از دعواهای هفتادی شرکت نداشته و همیشه بین دو صندلی می‌نشسته است. اگرخواجات قبلن شعرش را به باباچاهی تقدیم می‌کرده، حالا آن را نثار شمس لنگرودی می‌کند؛ اصلن شعر تقدیم کردن بهزاد خواجات چه ربطی به تغییر رویکرد شاعران هفتاد دارد؟ نباید مغلطه کرد، شعر هفتاد را اساسن با آثار عبدالرضایی و فلاح، و سپس پاشا و زرین پور می‌شناسند.  چرا شمس لنگرودی مدام در گفت‌وگو با روزنامه‌ها خودش را مقابل هفتادی‌ها قرار می‌دهد، درحالی که هرگز برای هیچ شاعر هفتادی از اهمیت شعری برخوردار نبود و اگر در گفت‌وگوهای متاسفانه پر تعدادش بر این امر تاکید نمی‌کرد هرگز در این فرصت نیز به او پرداخته نمی‌شد. شاعری چون شمس لنگرودی که شالوده آثارش از تبعیت تشکیل شده است، چگونه می‌تواند به خودش اجازه دهد که با شعر و شاعر خلاق رقابت کند؟! در همین مصاحبه لنگرودی به خوبی نشان می‌دهد که ادبیاتِ پسندیده و مورد نظرش، همان ادبیات دنباله روست. خودش را مثال می‌زند که چون دنباله‌روی می‌کند، «اعتراض چندانی» به کارهایش نشده و متاثر از شاملو بودن را «اتهامی پسندیده» می‌داند:

من رو در روی شاملو و شعرهایش قرار نگرفتم بلکه کار من در تایید و تصحیح آن بود به همین علت اعتراض زیادی به من نشد، حتی هنوز این اتهام پسندیده را به من می‌زنند که فلانی متاثر از احمد شاملو است.

باری، ادبیات هفتاد و پساهفتاد، عناصر شعر شاملویی را به شکلی بنیادین و ریشه‌ای به چالش کشیده و پیش‌نهادی کاملن متفاوت و دیگرگون نویسش کرده است. شمس لنگرودی، که گاهی متخصص ادبیات است، گاهی محقق میان‌سال و گاهی هم شاعر شاملویی، پیش از هرچیز ما را با رویکرد واپس‌گرایش مواجه می‌کند. البته او حق دارد شعر شاملویی بگوید، و این بدین معناست که او دست کم بیست سال فعل و انفعلات فکری – زبانی – جهانی معاصر ادبیات فارسی را درک نکرده است. بسیار خوب. او می‌تواند در جایی که شاملو چهل سال پیش موفق بوده، چهل سال بعد لنگ بزند. لنگرودی این پس و پیش شدن‌ها را درک نمی‌کند، این گسست‌ها را حس نمی‌کند، خب نکند! ولی این‌که بخواهد با در گذشته ماندنِ خودش، حکم‌های مضحک این چنینی صادر کند، جای بحث دارد، و خیلی هم جای بحث دارد:

فلسفه شعر دهه هفتاد درست برگرفته از جنبش «دادا» است. نکته اینجاست که دوستان شاعر ما هم درست مثل «دادائیست‌ها» راه به جایی نبردند.

مطمئن هستم که من تنها کسی نیستم که هم هفتاد را می‌شناسد و هم دادائیسم را. و مطمئن هستم که من تنها کسی نیستم که از گزاره‌ای این چنین محقر، دلش به حالِ وضعِ وخیمِ فکریِ این محقق و متخصص ادبیات، به درد می‌آید. و مطمئن هستم که خواننده‌گان جدی ادبیات فارسی نمی‌توانند این چنین ساده انگاری‌ها را باور کنند.

مصاحبه‌گر به نوبه‌ی خود حرف‌هایی می‌زند تا حمُق را مضاعف کرده باشد. می‌گوید:

من در چند مقاله و نقد تا به حال اشاره کردم که تجربه‌هایی که از منظر فرمی و زبانی در شعر دهه هفتاد انجام شده قبلا تجربه شده و کشف این دوستان نبوده. خاستگاه شعرهای دهه هفتاد به اشعار نامتعارف «ژازه طباطبایی» ، « هوشنگ ایرانی» ، «رویایی»، «احمدرضایی» و حتی «سپهری» باز می‌گردد

و لنگرودی، با کمالِ بی‌اطلاعی جواب می‌دهد:

حرف شما کاملا درست است و اگر دوستان دهه هفتاد منکر این باشند که جای تعجب دارد. به نوعی می‌توان گفت که چشم و ابروی شعر«هوشنگ ایرانی» را درست کردند و دوباره به سراغ شاعران موج نو رفتند. کتاب «هوشنگ ایرانی» بعد از همین حرفها بود که دوباره چاپ شد.

چه چیزی تجربه‌های شعری هفتاد را به تجربه‌های هوشنگ ایرانی شبیه می‌کند؟ یا هفتاد را به موج نو؟ اگر این عقیده‌ی لنگرودی‌ست، باید به طور مستند نشان دهد که هوشنگ ایرانی شعر چند لحنی نوشته، باید نشان دهد که ایرانی و موج نو متن‌های باز نویسش کرده‌اند، باید نشان دهد شعر مرکزگزیر در زبان فارسی نوشته می‌شده، باید نشان دهد که نقشِ زن، نقشِ تن، نقشِ زبان، در زبان فارسی به این شکل و به این نحو، ما به وقع تاریخی داشته. آیا می‌تواند این گفته‌هایش را اثبات کند؟

به اینجای گفتگو که می رسیم دست هر دو رو می شود و انگار که پیش از مصاحبه سر چیزهایی با هم توافق کرده باشند، مصاحبه گر ناگهان می پرسد:

علی عبد الرضایی اعتقاد داشت که شما، فرشته ساری و دو ـ سه شاعر دیگر از نسل شما، پل‌هایی بودید که از آن گذشتند و به شعر جدید خودشان رسیدند؛ به همین علت انتظار کمک و همسویی از شما را داشتند.

و شمس لنگرودی در جواب می گوید:

این جمله درست است و البته ایشان این حرف را زده بود. اما شاعران جوان هفتاد در عمل انتظارشان از ما این بود که آنها را دربست! قبول کنیم و در خدمت آنها باشیم. مشکل اصلی این بود که گمان می‌کردند معجزه کرده‌اند و حالا ما باید با تمام وجود در برابرشان کمر خم کنیم! وقتی آقای عبدالرضایی ادعا می‌کند مهمترین شاعر ایران وحتی مهمترین شاعر چند قرن اخیر است بنده چه دفاعی می‌توانم از او داشته باشم؟

هر خواننده‌ای که کمترین شناخت را از عبدالرضایی و شعرش داشته باشد، براحتی پی به حقه‌ی منتقد جوان و محقق میانسال می‌برد. لنگرودی می‌خواهد نشان دهد که عبدالرضایی شعر و شاعری‌اش را تایید می‌کرده و او را در حدی می‌دیده که بتواند از شعر هفتاد پشتیبانی کند، درحالی که نگاهی گذرا به سخنرانی‌ها وگفتگوهای عبدالرضایی با مطبوعات نشان می‌دهد که او حتا نسبت به ستایش شاعری چون منوچهر آتشی یا محمد حقوقی بی تفاوت بوده، حال چه رسد به شمس لنگرودی که خودش هنوز به دنبال ساپورت هنری عبدالرضایی است. مصاحبه‌گر با جعل این گزاره به شمس لنگرودی میدان می‌دهد که بگوید عبدالرضایی این حرف را زده است و خود در نهایت حقارت با یک دروغگویی همکاری می‌کند. علی عبدالرضایی هرچه گفته ثبت شده و براحتی در دسترس است. آیا لنگرودی یا مصاحبه‌گر می توانند بگویند که علی عبدالرضایی کی و کجا آن جمله را عنوان کرده است؟!

یکی دیگر از سوآل های تعجب برانگیز مصاحبه‌گر این‌ است:

در برخی شعرهای دهه هفتاد نوعی اروتیسم عنان گسیخته دیده می‌شود، چرا؟

اگر منظور «دهه‌ی هفتاد هجری شمسی» باشد، آیا ما شاهد شعر اروتیک عنان گسیخته هستیم؟ گویا این هم یکی از گاف‌های مصاحبه‌گر و منتقد جوان است. آن «اروتیسم عنان گسیخته» در پساهفتاد است که بروز می‌کند. این یکم. مگر بجز آثار علی عبدالرضایی با آثاری مشابه مواجه بوده‌ایم؟
این هم دوم. و مگر این آثار در نشریات زبان فارسی قابل انتشار هستند؟ و مگر آقای لنگرودی معلم اخلاق و مأمور سانسور نیستند وقتی که می‌گویند:

تعریف درست وعلمی اروتیزم، راه شناخت انسان است از طریق جسم. اما آنچه در آن شعرهایی که منظور شما است وجود دارد، شاید «پورنو» است، نه اروتیزم! توضیح بیشتری ندارم.

چه اتفاقی افتاده که ادبیاتِ فارسی توسط افرادی این چنین بی سواد، بی اطلاع، مغرض و ناشی، محاصره شده است؟ آخر چرا کسی که هنوز از نوشتن متن ساده ای به زبان فارسی عاجز است، می شود متخصص ادبیات یک سرزمین؟

از میان «متون» متعدد و مکرری که هر روزه با امضای شمس لنگرودی منتشر می‌شود، «سرمقاله‌ای» از او در سایتی «وازنا» نام  منتشر شده که در کنار تفکری عامیانه و عوام فریبانه‌، سطرهایی از این دست را  هم بر دوش می‌کشد:

درست عکس نقاشی، شعر، مجسمه،… شما برای این‌که نمایشگاهی از نقاشی را ببینید از میان انبوهی از تونل‌های موسیقی عبور می‌کنید تا در اتاقی دربسته، زیر نوری که به دقت تنظیم شده، در سکوت،‌ چند نقاشی یا مجسمه را ببینید، پچ‌پچ کنید، و دوباره به صدا برگردید

این که چطور در یک عبارت چهار کلمه‌ای، این متخصص ادبیات، سه بار حرف اضافه ی «از» را بکار برده تا نثری به زبان یعجوج و معجوج نگاریده باشد، حاکی از وضعیت نگران کننده‌ی اوست. لنگرودی بهتر است بجای خطابه‌های ساده لوحانه‌اش، به نهضت سوادآموزی مراجعه کند، مشق شب بنویسد و فارسی بیاموزد، بعد ابراز نظر کند. آن هم چه نظری! حرف‌هایی که نشان می‌دهد او نه از موسیقی چیزی می‌داند و نه چیزی از ادبیات سر در می‌آورد و در عین حال، نوشتن هم نمی‌داند. باید به آقای شمس لنگرودی بابت این شجاعت بی بدیل تبریک گفت که این‌گونه جاهلانه رشته‌ی کلام را به دست می‌گیرد. می‌گوید:

برای این که کار ِ موسیقی شما شنیده شود، در شروع، فعالیت زیادی از جانبِ مخاطب لازم نیست، کارتان بالای سر مخاطبان ناشناخته‌ی میلیونی (در تاکسی، در منزل، در خیابان،…) پخش می‌شود…

لنگرودی نشان می‌دهد که چقدر پرت است. هنر برای کسی مثل لنگرودی حالت تفننی دارد؛ یعنی موسیقی هم برای او چیزی است که به خودی خود پخش می شود – لابد طرف موقع ظرف شستن یکی دو «ترانه» هم می شنود و فکر می کند که دارد موسیقی گوش می کند! – و این یعنی رفتاری منفعلانه با هنر. بیخود نیست که حرف از «همگانی شدن» شعر می‌زند، حرف از «شعر ساده» و در یک کلام:

سایت‌های هنری برای ارتقاء و بقاء‌شان نیازمند هماهنگی و هم‌زبانی با مخاطبان بالقوه‌ی میلیونی خویش‌اند.

هماهنگی؟ هم زبانی؟ اگر حرف های لنگرودی را دنبال کنیم، می‌بینیم که او با آلت دست قرار دادن خواننده و مخاطب، به دنبال براندازی ادبیاتِ جدی زبان فارسی‌ست. این که چرا هفته‌ای چند مصاحبه با شمس لنگرودی می شود و او هم هفته‌ای چند بار سعی می کند با حرف های دم دستی، از به انحراف کشیده شدن شعر بگوید و بعد حرف های امیدوار کننده بزند که «درست می شود!»، سوالی‌ست که باید پرسیده شود. انحراف یعنی چی؟ و یعنی چی که «درست می‌شود» ؟ برای شمس لنگرودی، درست شدن یعنی نیل به ادبیاتِ عامیانه‌ی عوام پسند، یعنی رسیدن به ادبیاتِ سطح.

ادبیاتِ فارسی با ظهور و جوشش پساهفتاد، یکی از درخشان‌ترین دوران‌های آفرینش‌اش را تجربه می‌کند. هم‌زمان، عده‌ای شاعرمآب و منتقد مآب و ژورنالیست مآب، با وضعی رقت بار، زنده‌گی انگلی‌شان را به رخ می‌کشند. شمس لنگرودی، یک نمونه است. هم‌تای دیگرش را بررسی کنیم: عباس صفاری. که انگار تنها خاصیت‌اش این بوده که در ایالات متحده زنده‌گی کرده و کمی هم زبانِ آن مملکت را آموخته است. ما با آثار افراد کار داریم و با موضع گیری‌هاشان. با حرف‌هایی که به اسم نقد، به اسم گفت‌وگو، به اسم نظر، منتشر می‌کنند. اگر کمی در جریان شعر باشیم می‌دانیم که شعر صفاری اصولن محافظه کارانه‌ست و اتفاقن به همین دلیل است که طی سالیانِ اخیر، نامش را در بوق کرده‌اند و چپ و راست جایزه‌های خر رنگ کن به او اعطاء کرده و بعنوان یک مترسکِ شعری، از او بهره برداری کرده‌اند. حرف‌های اخیر صفاری در روزنامه‌ی «فرهنگ آشتی» نشان می‌دهد که او نه از ادبیاتِ فارسی چیزی می‌داند، نه از ادبیاتِ جهان چیزی شناخته، و از پست مدرنیسم، کوچک‌ترین شناختی ندارد. این قبیل گفت‌وگو تنها خاصیت‌اش این است که نشان می‌دهد شاعران «رسمی» زبان فارسی، در چه حد از جهل و بی سوادی سیر می‌کنند و با دادن اطلاعات غلط، چه از نظر ادبی و چه از نظر تاریخی، علنن به خواننده‌ی فارسی زبان توهین می‌کنند. چرا کسانی که حرفی برای گفتن ندارند، به خودشان اجازه می‌دهند که سالی پنجاه بار به گفت و گو بنشینند تا حرف‌های صد تا یک غاز بزنند؟ برای من کسی مثل لنگرودی یا صفاری اصلن ارزش ادبی ندارند، اما از این‌که مطبوعات و رسانه‌های فارسی زبان توسط افرادی این چنینی، با حد و حدودِ صفر، اشباع شده، دچار تهوع می‌شوم! حالا ببینیم این یکی که خودش نوچه‌ی آن یکی‌ست و توسط مافیای نوپای فرهنگی به شعر معاصر حقنه شده ، چطور زحمت‌اش را زیاد می‌کند:

آوانگاردیزه در ابتدا آب گل‌آلودی است که خیلی ناخالصی دارد ولی به مرورناخالصی‌ها فروکش می‌کند و چهره‌های شاخص و حرکت‌های درست خودشان را نشان می‌دهند. احساس من این است که ما از دوران گیجی و سردرگمی اول عبور کردیم و درحال حاضر شعری که عرضه می‌شود و از طرف منتقدان و علاقمندان مورد قبول واقع می‌شود، شعری است که این مراحل را پشت سر گذاشته و به قوام و پختگی قابل قبولی رسیده است.

آوانگاردیزه؟ بر چه مبنایی، در ابتدا، «ناخالصی» زیاد است؟ «حرکت‌های درست» یعنی چه؟ کدام شعر است که عرضه می‌شود؟ کدام شعر است که مورد قبول منتقدان قرار می‌گیرد؟ مگر وظیفه‌ی منتقد این است که تصمیم بگیرد حرکتی «درست» است؟ و بر شعری مهر تایید بزند؟ کدام منتقد؟ قضیه وقتی جالب می‌شود که شاهدِ این یکی بی‌سواد، بی‌سوادِ دیگری‌ست که خودش را «متخصص ادبیات» می‌داند و اتفاقن از شعر محافظه کار و «ساده شده»، یعنی شعرِ اخته شده، تعریف و تمجید می‌کند. در ادامه، شعارهای حمق آمیز این سال‌ها را چنین نشخوار می‌کند:

…مخاطب ایرانی، تحولات را هنوز نپذیرفته و به عبارت دیگر، شعر مخاطبانش را از دست داده است. تیراژ کم کتاب‌های لاغر که به فروش هم نمی‌رسند گویای واقعیت‌های تلخی است. اگرچه این نکته یک بعد قضیه است و در بعدی دیگر، خیلی‌ها معتقدند این وضعیت جریانی جهانی است و در کشورهای دیگر هم شعر، جایگاهش به شدت تنزل پیدا کرده و از سوی مخاطبان طرد شده است.

صفاری هم از آن دسته شاعرانِ مفلوکی‌ست که فقط مفلوکانی شبیه خودش می‌توانند خواننده‌ی شعرش باشند و برایش تره خُرد کنند. شعرِ پیشروی زبان فارسی مگر کم مخاطب دارد؟ مگر صفاری نمی‌داند که مهم‌ترین دفترهای شعری در ایران قابل چاپ شدن نیستند؟ مگر آن چهار کتاب ترجمه‌ای که صفاری و یک سری دلالِ دیگر در ایران چاپ می‌کنند و خواننده هم ندارد، معیاری‌ست برای این‌که یک‌دفعه از آستین‌اش حرف‌هایی این چنینی دربیاورد؟

حلقه‌ی تنگ‌دستان ادبی، چیزی درست کرده‌اند، مثلن انتشاراتی، که با دستبرد به نام یکی از آثار شاعری، بدآهنگی‌ی خودشان را دیگر می‌کند؛ از خلاقیت های این انتشارات یکی این است که کتاب‌هایش را بیست تا بیست تا منتشر می‌کند تا ناگهان به چاپ بیستم برسد. و حالا در قیاس با این تیراژ بالا، شعر هفتاد باید به جرم کم تیراژی به دادگاه برده شود! راستی یکی نیست از شمس لنگرودی بپرسد چرا معروف ترین کتابش یعنی « قصیده لبخند چاک چاک» که سال ۶۸ توسط نشر مرکز منتشر شده بعد از بیست سال به چاپ دوم نرسیده؟!

باری، یک منتقدِ آگاه وظیفه دارد این لغزش‌ها و این سستی‌ها، این کاهل و کهول بودن نظرات را ببیند و در مقابل‌ِشان موضع بگیرد. پس هنوز می‌نویسم، چون متاسفم.

نقد, نویسش

یک دیدگاه to “بشکنید این ننگ را!”

  1. سحر گفت:

    استاد بزرگوار دکتر شهرجردی
    ممنون . به پاس بازی های زبانی و متن های تسخیرکننده تان ، سر تعظیم فرود می آوریم.

ارسال پاسخ