جنون روز موریس بلانشو

بهمن ۰۵, ۱۳۸۷ بدون دیدگاه

lafoliedujour_blanchot_shahهم‌زمان با یکصدمین سال تولد موریس بلانشو، قصه‌ی «جنون روز» با مقدمه و ترجمه‌ی پرهام شهرجردی توسط انتشارات ویستار در تهران منتشر شد.

در مقدمه‌ی کتاب زیر عنوان موریس بلانشو، همراه ناپیدا می‌خوانیم:

حکایت هم چنان که شکل می‌گیرد، از شکل می‌افتد، هم چنان که نوشته می‌شود، محو می‌شود، و این گویا یکی از افشاگری‌های اتوبیوگرافی است. (بلانشو خود از غیرممکن بودن بیوگرافی گفته است). جنون روز به درجه‌ای از مرئیت می‌رسد که حکایت را محکوم می‌کند. در این محو شدن، اراده‌ی زیرکانه‌ای است که کارش محروم کردن از “خصوصی” است، کارش تزریق راز است، و در عین‌حال، دست یافتن به نقطه‌ای که بتواند حرف‌های باطن را بازگو کند. بعد از افشای فجایع نازیسم، دست یازیدن به سکوت، به لطافت، به عهده گرفتن (یعنی به عهده‌ی حکایت گذاشتن) این ناممکن بودن روایت (بعد از آشویتس شعر گفتن) سرنوشت استتیکی است که آشویتس به بلانشو تحمیل می‌کند […] بلانشو در جنون روز بخش مهمی از گذشته‌ی سیاسی، روانی، پزشکی و عاشقانه‌اش را مرور می‌کند.  او به شکلی غیرمستقیم این کار را می‌کند، به شدت ادبی، طوری که انگار وظیفه‌ی ادبیات است که مسوولیت تمامی‌ی این‌ها را، که هیچ اعتراف عمومی بر دوش نمی‌گیرد، بر عهده بگیرد.

زبانِ دیگر, نقد, پچواک
بدون دیدگاه برای “جنون روز موریس بلانشو”

ارسال پاسخ