زمانِ شکستن، زمان شکستن، شکستِ زمان | موریس بلانشو و پرهام شهرجردی

بهمن ۱۰, ۱۳۸۹ یک دیدگاه

در نشریه‌ی «کمیته» (شماره‌ی یکم، اکتبر ۱۹۶۸) که معاصر و هم‌صدا با انقلاب می ۶۸ است، نوشته‌ی کوتاهی منتشر می‌شود. بی‌نام، بی امضاء. سال‌ها بعد، دیونیس ماسکولو نویسنده‌ی متن را شناسایی می‌کند: موریس بلانشو.

*

در متن « از انقلاب به ادبیات، از ادبیات به انقلاب » فکرِ انقلاب بلانشو را می‌خواندم. باری، این‌طور است. هرکس در دیگری، خودِ دل‌مشغولی‌اش را می‌خواهد، می‌خواند. حالا این متنِ کوتاه را به آن دیگری می‌رسانم تا به تدریج، در زمان، جایی – بی‌زمان –  هم‌دیگر را پیدا کنند، کنار شوند.

*

داشتم فکر می‌کردم که با زمان چه می‌شود کرد. ادامه‌ش بدهی، رهایش کنی – که ادامه‌ت بدهد؟ -، و یا با زمان، رابطه‌ای از جنسِ ِ قطع ِ رابطه، برقرار کنی؟ و چون به این فکر می‌کردم، فکر کردم از «شکستن» استفاده کنم. با شکستن به دنبال انفصال بگردم تا در زمانی منقطع، منفصل از این زمان، راهی دیگر، زمانی دیگر ممکن شود.

*

سال‌ها پیش – بازهم با زمان درگیریم – می‌نوشتم: ادبیاتی که تمام می‌شود. چیزی به آخر رسیده – در ادبیات، در جامعه – اما میل ِ شکستن، خواستِ پاره کردن ِ بند بندِ این زمان – بخوانید زمانه – یا نیست، سرکوب می‌شود. این میل، این خواست را دست ناخورده باقی بگذار! بند به بند، وجودت را با  شکستن، با قطع با پاره‌گی بساز، ویران کن، با شکستن بساز! از شکستن بساز! تا روزی، زمان را شکستن، زمان شکست دادن…

*

خطِ سیرِ این تاریخ را – در هر ادبیات، در هرسیاست، در هرسیاستِ ادبی – با چندین چند چشم دیدن. شناختن. مسیرِ همیشه را دیگرگونه خواستن. هر کلمه را کمی آن‌سوتر، کمی منحرف‌تر نوشتن. مورب نگاشتن. تاریخ را از مسیرِ مدورش بیرون کردن. در کارِ خراب، همیشه بودن. بی‌صفت، بی‌عنوان، بی تزیین. بی بازگشت! بدرود با توی نام، توی تزیین. شاعر! نویسنده! منورالفکر! بدرود! حالا با خراب‌ کاری کردن، خراب-ساختن!

*

شکستِ زمان: انقلاب

موریس بلانشو – فارسی‌ی پرهام شهرجردی

هر وقت حرکتِ نیروها به شکستن میل ‌کند، انقلاب به عنوانِ یک ممکن تظاهر می‌کند، یک ممکن غیر انتزاعی، که به طور تاریخی و عینی ظهور می‌کند، درین لحظات است که انقلاب اتفاق می‌افتد. تنها وجهِ حضور انقلاب، امکان واقعی‌‌ی آن است. آن وقت، توقف و تعلیق است. درین توقف، جامعه از هر سو گشوده می‌شود. قانون فرو می‌ریزد. تخطی و سرپیچی به انجام می‌رسد: لحظه‌ای معصومیت؛ تاریخ از حرکت می‌افتد.

والتر بنیامین: «خواستِ آگاهانه‌ی قطع رابطه با تداوم ِ تاریخ متعلق به طبقات انقلابی ست که وارد عمل می‌شوند. چنین آگاهی‌ست که در انقلاب ژوئیه [۱۸۳۰] به اثبات می‌رسد. در نخستین شبِ مبارزه، به طور هم‌زمان و با ابتکار عمل‌ مستقل، به روی برج‌های ساعتِ پاریس آتش گشودند.»

ادبیات, زبانِ دیگر, سرمقاله, پچواک, یادداشت

یک دیدگاه to “زمانِ شکستن، زمان شکستن، شکستِ زمان | موریس بلانشو و پرهام شهرجردی”

  1. ایمان مومنی گفت:

    به نظرم کمی گنگ بود زبان این مقاله.با این همه مرا یاد بلانشو در ( ادبیات و حق مرگ
    ) آنجا که نفی در ادبیات در آرزوی انقلاب است. یا بنیادین ترین لحظه ی تاریخی از دید این نوع ادبیات انقلاب است… انداخت.
    خوب است به جای نوشتن در باره ی این کارها خود آنها ترجمه شود.

ارسال پاسخ