تن زدن به پهلوی مرگ | منصور خورشیدی

شهریور ۱۳, ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

تفکر پرهام شهرجردی روی محور مرگ دور می‌زند! «مرضِ مرگ»، «آنِ مرگم» و «جنون روز» نیز تن به پهلوی مرگ  می‌زند. به روح و روحیه‌ی انسان معاصر پهلو می‌زند!

” چهره‌ی مرگم، گذشتِ من بود، گذشته‌ی من بود، مرگ‌های دیگرِ من بود. با این همه، مرگ مستقبلی بود که از گذشته مُرده بود. حالا که مستقبل به استقبال مرگِ گذشته‌ام پا می شد، حالای من به استقبالِ کدام گذشته‌ی آینده‌ام طی می‌شد؟ “

نویسنده با تمام تجربه از زندگی، هیچ تجربه‌ای از جهان مرگ ندارد. تجربه‌ی مرگ نزد رفتگان ما است که اینک در میانه نیستند و در میان ما هستند . نویسنده یک لحظه از اندیشه‌ی مرگ رها نمی‌شود . و “موریس بلانشو” نیز  با اندیشیدن به مرگ به جهان مرگ پیوست . و فاصله فکری پرهام شهرجردی با بلانشو را همین معمای مرگ پُر می‌کند.

 ” دربرابرش، برابرِ نام‌ام، نامی‌ست که نام‌هامان یکی و خودمان،  یکی چندتاست.  و روزهایمان که از فعلن‌هامان فعل شده، همیشه شده. “

 

بخش وسیعی از جهان هستی، ناتوانی انسان از درک مرگ است! بیهوده زیستن، چیزهایی را در ما بیدار می‌کند. بیدار زیستن اما درک مارا گسترده‌تر از آن چه تصور می‌کنیم نشان می‌دهد.

” مرگِ من در گذشته مُرد و این کتابی‌ست که رگ‌هایم نوشت، قصه‌ست، متنی‌ست که نوشت‌اش هنوز قطره می‌کند خون‌ام را، خوانش‌اش در برابرِ گذشته‌ای می‌ایستاندم که وحشت‌اش را وحشی می‌کند.”

نگاهی به عالم بعد از مردن. مرگ مانند غروب خورشید است. وقتی که خورشید در این جا غروب می کند در جایی دیگر نیز طلوع می کند و در واقع خورشید هیچ گاه غروب نمی کند. به همین ترتیب مرگ فقط یک توهّم است. آنچه در این دنیا مرگ تلقّی می‌شود در دنیای دیگر نیز تولد است، پس زندگی نهایتی ندارد.

“مرض مرگ” نه زندگی را می‌شناسد و نه مرگ را. مرض است. مریض است. همسوی مرگ است و همبستر زندگی است . هردو را بازی می گیرد . مرض مرگ اندیشه است  که پرهام شهرجردی آن را به تمام تن گسترش داده است . قلم شهرجردی می‌شکافد. چه چیزی را درون انسان را . همیشه این بوده . واینک در ” مرض مرگ ” ذهن انسان را معطوف می‌کند به نقطه‌ای که مرکزی‌ترین و محوری‌ترین حیات بشری است.

مکانی که بی‌قاعده در تصرف مردان است.گریزی نیست. یکی بهره می‌دهد و دیگری بهره می‌برد! بهره کشی و اطاعت وسکوت؟ در برابر نیاز انسان. تمنای درون، رازی که فقط کودکان بی پناه جهان آن را درک می‌کنند.

دردناک است دانستن و فهمیدن آن، چیزی که در تاریکی آغاز می‌شود و نور حقیقت آن آدم را کور می‌کند! و دور می کند از سرشت گول و سرنوشت مجهول، واقعیتی که موریس بلانشو، مارگوریت دوراس و پرهام شهرجردی با تمام توان در شرح و طرح این معضل اجتماعی در تلاش هستند. چیزهایی که در تاریکی اتفاق می‌شود و معنای حاصل از آن در کلمه و بلای نوشتن شکل می‌گیرد؟

صدا به گوش می رسد! این صدای کیست؟ زیر آسمان فریاد می‌شود که قرار بود سکوت شود. شرط این بود ساکت شود و تسلیم شود . در اطاعت محض باشد. اما صدا، نه در این جا، در قلمرو تاریکی، دورتر از این نقطه‌ی کور صدا به گوش می‌رسد؟

صاحب این صدا باید عادت کند که مثل زنان کلیسا در اختیار خدا باشد؟

اینک تمام حرف این است که به تصویر انسان در جهان نگاه کنیم. تا واقعیت را در یک معادله‌ی نا برابر احساس کنیم! در این جستجو زمینه یک تجربه را در نوشتن و دیدن برای نسل در راه فراهم کنیم.

جنون نوشتن را قلمرو دانائی انسان قرار دهیم برای وقتی که در تنهایی و در تاریکی است . از مسیر طبیعی زندگی خروج می کند تا در خیال و خلسه عروج کند به سمت بیکران هستی. تا عدالت به جامعه ی بشری تزریق شود. و به درک عظمت روح برسند و به خود بیایند که چیزی به انهدام بشریت نمانده است؟ به گونه ای که  «مرگ بیرون با مرگ درون انسان برخورد کند».

من ِ تنها و تنهایی من. درماندگی انسان معاصر که دیگر چیزی برای گفتن ندارد.  حتا وسیله‌ای برای نوشتن! تناقضی که بلای نوشتن می‌شود . غیاب در عین حضور محسوب می‌شود . دور شدن از عوالم فریبنده‌ی جهانی که انسان را از خود بیگانه می‌کند. و او را دور می کند و کور می‌کند تا از دیدن تبسم ساده‌ی یک کودک بی نصیب شود. و در حیرت یک صدا و یک نگاه مات شود و از زندگی کات شود .

صاعقه در شب اتفاق می افتد. هیچ ضمانتی وجود ندارد که تداوم زندگی در مسیر درست شکل بگیرد . آن گونه که تداوم هستی در زمان ! اینک که بخش بزرگی از زندگی انسان میان تاریکی طی می‌شود .

” روایت زندگی آن گونه که شکل می‌گیرد از شکل می‌افتد. آن گونه که نوشته می‌شود محو می‌شود. “

اراده‌ی زیرکانه ای وجود دارد تا سکوت را بشکنی و راز حرف های نگفته را فاش کنی! تنها شکلی از بیان ” بلانشو ” که موقرانه اعتراف می کند .” گذر زمان سرگذشت همان حکایت های بیان ناشده در دهان راوی است ” . به یک ضربه و نا گاه همه چیز عوض می شود و حادثه اتفاق می‌افتد.

دقایقی می گذرد تا گرمای تن، سرمای بیرون را تحت الشعاع قرار دهد. و در برابر غروب تن تمنای درون را به باد بسپاری . شگفت انگیز و ترسناک است این نگاه روی بدنی که برابر تو قد کشیده است! تنها سرمایه‌ای که از انسان به ارث می‌ماند .

در کنار همین هول و هراس متوجه تنهایی عظیمی می شوی که تمام تو را احاطه کرده است. نه آن‌که تنها باشی. هر جا باشی غریبی! غربتی که قرن ها انسان را مضطرب کرده است. از وقتی که به درک درست دیدن و درک درست فهمیدن رسیده است؟

آن مرگم / موریس بلانشو - جنون روز / موریس بلانشو / مرض مرگ / مارگوریت دوراس - فارسی‌ی پرهام شهرجردی

بلای نوشتن در همین جا شکل می‌گیرد! که نویسنده از تاریکی گریزی به نور بزند . تا حضور انسان را در جهان معمول تفسیر کند. جنون نوشتن گریبان او را می‌گیرد؟ وقتی به درون انسان می‌رسد احساس او از درد پُر می‌شود!

دردی که درحالت معمول چندان عمیق نیست! عمق این درد در زمانی بیشتر می شود که به دانایی او افزوده می شود و احساسی دردناک تر از شکل دانستن تمام او را در بر می‌گیرد . و او را در محاصره‌ی اندوه بزرگ قرار می‌دهد .

تکلیف این لحظه را گریه تعیین می‌کند. وقتی خروج می‌کنی از تن. و به سمت دیگر یا تن دیگر می‌روید. اندیشه این تفکر ابعاد تازه‌تری پیدا می‌کند. و دنیا در برابر تو غیر قابل تحمل می‌شود. احساس می‌کنی که در میان این همه صدا بی صدا می‌شوی. به درک جدیدتری از حقیقت رسیده‌ای . پناه می‌بری به سکوت!

حالا دیگر نمی‌دانی در میان این همه سکوت ! بیدار هستی یا در خوابی؟ به لطف این حرکت غیر ارادی در حیرت محض فرو می‌روی !  تمایل درون بر شما غلبه می‌کند. فقط می‌توانی ” از لذتی لذت ببری که مثل همیشه از اشک کور شده است .”

زن به شما فکر می‌کند و به مرضی که به آن مبتلا هستید. به جنون مرگ می‌رسی بی آن‌که بخواهی خود را میان تاریکی پنهان کنی. به مرضی فکر می کنی که همیشه با تو بوده و در پشت تنهایی تو پنهان شده بود.

به جهل خود اعتراف می‌کنی ” چون به کشف این جهالت رسیده‌ای! بیداری این لحظه از جانب تو نبود. تلنگری که به تفکر تو زده شد به این درک رسیده‌ای. چگونه؟

صدا می‌آید: ” به محض این که با من حرف زدید . فهمیدم که مبتلا به مرض مرگ هستید .” با تکرار این کلمه حیرت تو بیشتر می‌شود “مرض مرگ “. کسی که به آن مبتلا است حامل مرگ است. می‌میرد بدون آن که هیچ شناختی از مردن در زندگی داشته باشد.

فکر به سطح تن می‌رسد و تمامیت آن را شهادت می‌دهد. حوالی سپیده دم است.

” ساعت‌هایی به وسعت فضای آسمانی . خیلی زیاد است زمان نمی‌داند از کجا بگذرد. زمان نمی‌گذرد ! “

این چه تفکری است که حتا هوشمندترین انسان های جهان قادر به حل آن نیستند. اگرچه حرف “هایدگر” این جا باید نشانه شناسی شود که دنیا تمام قد در برابر انسان ایستاده است تا تاثیر خود را بر تفکر ما، در کنش ما و در منش ما به جای بگذارد.

” دیگر نگاه نمی‌کنید. دیگر هیچ چیز را نگاه نمی‌کنید . چشم‌هایتان را می‌بندید تا خود را در تفاوت پیدا کنید . در مرگ تان ! به مرض زندگی تان نگاه می‌کنید.

 ” مرض مرگ ” و تن زدن به پهلوی مرگ!

در جایی از سرشت و سرنوشت همه‌ی انسان‌ها مرگ نشسته است. همه منتظر غروب زندگی خود در مغرب جهان هستیم. در این فاصله بین تولد و مرگ باید حقیقت هستی خود را بشناسیم و هوشمندترین انسان‌ها کسانی هستند که به درک واقعی‌ترین شکل زندگی دست پیدا می کنند.

 شهریورماه ۱۳۹۰

ادبیات, نقد, نویسش
بدون دیدگاه برای “تن زدن به پهلوی مرگ | منصور خورشیدی”

ارسال پاسخ