در معرفی آتوسا قدیمی

آبان ۲۲, ۱۳۹۰ ۳ دیدگاه

آتوسا قدیمی سال‌هاست که در انزوایش می‌نویسد. بگذاریم این تنهایی، نقطه‌ی آغاز باشد. روزی نویسنده‌ای که منتقد هم بود،‌ حرف از تنهایی‌ی اساسی زده بود. کسی که تنهاست، درین‌جای جهان نیست، جای دیگری‌ست. زمان‌اش، زمانِ دیگری‌ست. شاید بی‌دلیل نیست که خیلی وقت‌ها، امروزها، برای وقت دیگری می‌نویسیم. به همین ساده‌گی: امروز، برای امروز نمی‌نویسیم. می‌نویسیم اما، برای خواننده‌ای که هنوز نیست. برای ملًتی که جایش خالی‌ست. هم‌زمان که در کار خلق اثریم، مردمی را هم که هنوز در دنیا و درین دنیا نیست، به دنیا، به این دنیا فرا می‌خوانیم، مردمی را به دنیا می‌آوریم.

پس امروز برای امروز نمی‌نویسیم اما ده شعر از تنهایی‌ی آتوسا قدیمی را این‌جا منتشر می‌کنیم. انگار شعر دارد از تنهایی به تنهایی می‌رود. یکی در تنهایی‌اش می‌نویسد، تو در تنهایی‌ات می‌خوانی و شعر همیشه با یکی تنهاست. درین شعر‌ها رد «یک» و «تک» و «تنهایی» را که بگیریم، به شعر می‌رسیم.

مجله‌ی شعر خوش‌حال است که شعر آتوسا قدیمی را به خواننده‌ی شعر، به خواننده‌ای که هست و نیست، به خواننده‌ی که یک روز از پسِ فردا سربلند می‌کند، معرفی می‌کند.

 

 

 

Edward Hopper


خوانش شعرها با صدای شاعر

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

 

 
 

کافه

 

یک کافه کافی ست

که با خودم قراری بگذارم

رفیقی قدیمی ست

و پایه‌ی خوبی

برای میزی

که پولش را همیشه من حساب می‌کنم

جای دوری نمی‌رود

اینکه برای خودت

دو تا لاته‌ی کف دار سفارش بدهی

و بگذاری دیگران بگویند

دیوانه یا که شاعر ست

و تو آن دیوانه باشی

که زبانش فقط مادری ست

و شاعری نشسته باشد  رو به روت

که با زبانِ دیگری حرف می‌زند

نیازی به ترجمه نیست

فقط

برای آنکه سرد نشود

قهوه ات را سر می‌کشی

و شعری را که گفته

یادداشت می‌کنی

 

 

تکنواز


دو صندلی خالی ست

در کافه‌ای که برای مشتری‌های قدیمی

شراب کهنه‌ای دارد

اصرار تو اما به این که موهام را شرابی کنم برات

بیهوده است

این رنگها دیگر

از من گذشته

و خطی که افتاده پای چشم‌هام

لابد ظریف است

که خواندنش بی عینک

برای تو ممکن نیست

امشب حتی تکنوازِ کافه

نمی‌تواند دامنم را برای تانگویی جانانه چاک‌دار کند

تو هم که هنوز همان سی ساله‌ی سر به هوایی

که انگشت‌های چربش را

با دستمالی که روی سینه‌ام بود پاک می کند

می‌گویی این شام              آخری هم که باشد

از رنگِ چشم هام

سیر نمی‌شوی

 

 

شیر فروش


زنگ می‌زند

ساعتی که دستی برای بیدار کردنم نداشت

پرده انداخته مه

بر شیروانی  و

این قهوه بی شیر

شیرین نمی‌شود

در باز می‌کنم اما

بطری      پشت در خالی ست

و اخبار

اتفاقی را که پشت خانه  افتاد پخش می‌کند

قهوه تلخ تر و

خانه  تاریک  می‌شود

 

تنها که باشی

برای روشنی چشم‌ها

یک سایه کافی ست

که شیرفروش

با روزنامه‌ی صبح بارانی

انداخته باشد پشتِ در

 

 

 

کوچه

 

کوچه یادم نیست

فقط می‌دانم هوا آن شب

سرد بود و بوسه بارانی

و ما برای هم

خیلی وقت بود مرده  بودیم

 

وقتی رهگذر

نشانیِ  قطعه‌ی گمشده می ‌پرسید

کوچه مثل ِ تیر

از خاطرِ من  و

قلبی که آرام کنارم ایستاده بود گذشت

تو نامت را

برای آنکه با مرگ بخوابی

به دیوار ِ کوچه داده بودی

به مرگ

که لب‌هاش

بوسیدنی تر از من  نبود

تو برای من می‌مُردی

و من عقیم  بودم

آزادی

فرزندی نبود

که من برایت به دنیا بیاورم

 

 

آزادی

 

قله هم  شد قافیه !؟

وقتی وزن کوه

روی شانه‌های توست

ردیف کردن ِ استقامت

آسان نیست

یک کلمه بگو  و خلاص!

نمی‌گویی

و می‌شماری

نفس‌هات را

که به شماره افتاده‌اند

با انگشت‌هایی

که اثر

بر جرمی گذاشته‌اند که نامش آزادی ست

نمی‌گویی

و روزها را

که خط به دیوار انداخته‌اند

بارها می‌شماری

مبادا این بار

کم بیاوری

 

 

 

سیگنال


شست

آخرین شماره را می‌فشارد و

ویوالدی

چهار فصلش را

در جیب ِ تو می‌نوازد

موومان تابستان که می‌رسد

گرم جواب می‌دهی

که پیام ِ  کوتاه  را

با تمام ِ ضربدرهایی

که جای  بوسه  گذاشته‌ام

گرفته‌ای

خط  اما خراب ست

و صدات

به صفحه‌ای خش‌دار می‌ماند

که از شیپور ِ گرامافونی لکنته

بیرون بریزد

چشم‌ها  را بسته‌ام

مثل ِ هر وقتِ  دیگر

که راه ِ پشت ِ سر را

تا ماشین دودی های لاله زار

چشم بسته رفته‌ام

و دارم  پیام  بلندم را

که روی برگه‌ای عطری نوشته‌ام

توی جیب ِ کت ِ مخمل ات می‌گذارم

تماس

با ترمزی کش دار

و بوقِ ممتدی

قطع می‌شود

این گوشی ِ گران هم

در این منطقه‌ی خیالی

سیگنال نمی‌دهد

 

 

 

سالخورده


با عصای دست

شده‌ای سه پایه‌ای

که فراموشی

برای محوِ خطوط ِ مانده از خاطرات ِ دور

نشسته باشد رو به روش

یادت نیست اولین بوسه را

کجای بوم گذاشتی

یا لبخندی که می‌کشیدی براش

در کدام قاب

یکباره رنگ باخته بود

حالا

که دست از کشیدن کشیده‌ای

آخرین طرحی که یادت مانده خستگی ست

بر تنهایی ِ نیمکت نشسته‌ای

خمیده و خاموش

زیرِ برفی که ریخته روی شانه‌هات

آرام می‌لرزی

 

 

 

کیمیا


مدادی برایت خریده‌ام

این بار برای کشیدن ِ چشمهات

و یک جفت پاشنه‌ی بلند

که شانه‌مان  را به هم رسانده  است

بلند می‌شوی

و خستگی‌ام را خاموش می‌کنی

در روشنی ِ چشم ِ سیاه ِ تو

امسال

آرزو های صد برگ ِ خودم را جلد می‌کنم

 

 

 

گرسنگی

 

 

وقتی تشنه‌ای

مردن مثل ِ آب خوردن است

وقتی گرسنه‌ای

و نان را

به نرخ ِ روز نمی‌خوری

کاشتن چه بی حاصل !

مغز ِ تمام ِ دانه‌ها پوکیده ست

یخچال ِ خانه خالی و

دهان ِ کودکان ِ تو برفکی ست

 

 

 

اتوبوس


مماس بر مسیر مدرسه

یک مداد که تازه قرمز شده  باشد بردار

رَدَ ش  کن آرام

از کنارِ لب‌هام

سوارِ این خط

کنار ِ تو     یک تهی بگذار

می‌نشینم

ایستگاه می‌شود بعدی

جا را می‌دهی به پیر مرد

هندسه می‌خورد به هم

مختصات لحظه را حالا

چند سال ببر بالا

سوار می‌شوم

دختر جا می‌دهد به من

می‌نشینم کنار ِ جوانی‌ات

باز محوری برای تقارن نمانده است

در ابعادِ بی تناسب ِ این شهر

دو نقطه

تنها خطی را که می‌توانست از آنها عبور کند

از دست داده‌اند

 

 

 


خانواده‌ی شعر, شعر

۳ دیدگاه to “در معرفی آتوسا قدیمی”

  1. neda rahmatpour گفت:

    ممنون از آتوسای گرامی که اشعار زیبایش را یکجا خواندیم
    بی نظیر بود و یادآور تلاطم زندگی در همه ی سکونی که در آن به اسارتیم
    ممنون از شما جناب شهرجردی که این امکان را فراهم اوردید.

  2. ما لی لی گفت:

    آتوسا قدیمی را با تمام واژه های ناب تنهایش دوست دارم..سپاس از شما

  3. بهرام غضنفری گفت:

    از اینکه شعرهای زیبای آتوسا قدیمی رو اینجا گذاشتین و راجع به ایشون مطلبی نوشتین خیلی خوشحالم … من که از قبل تر با ایشان و نوشته های زیباشون آشنا بودم همواره لذت بردم و از اینکه دیگران هم در این لذت زیبا شریک شدن خوشحالیم مضاعف میشه …

ارسال پاسخ