قتل را ناممکن مکن…! | سروش سمیعی

دی ۰۴, ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

تأملاتی در باب شعر و امکان‌های قتل از رهگذار نگاه به شعرهای فریبا فیاضی در مجموعه‌ی «تخلیه عمومی»*

   معطوف شدن به تجربیات شاعر، در عوض اینکه راه به هستی شناسی [شکست] شعر بگشاید، موقعیت‌های دیگری را آشکار می‌کند، اینکه ما از یک سو پذیرفته‌ایم که تجربه شاعر تکمیل شده و پایان یافته است و اکنون این تکمیل یافتگی است که به بیان در می‌آید، و از دیگر سو اینکه، می‌توان به قضاوت این تجربه نشست، با این حکم پیشینی که تجربه‌ی بیان شده مشخصاً هیچ محل ارجاعی به جز خود شاعر ندارد؛ به بیان روشن تر، ما پذیرفته‌ایم که آنچه شاعر بیان می‌کند، تجربه‌ی خود اوست. البته، شاعر خود این امر را پذیرفته است، و به نحوی می‌توان گفت، از این امر بهره می‌جوید تا شعر را به خود اختصاص دهد. از این رو، ما به هیبت ناظرانی در می‌آییم که گویی در تجربه کردن شعر، لحظه‌ای را به انتظار می‌نشینیم که در آن همچون یک فرد مذهبی، با شریعت دین، مشروعیت شعر را بی اثر کنیم. پس می‌توان چنین گفت، ما چون کشیش‌ـ‌پزشکان قرون وسطی، در پی آنیم که از پشت چشمان بدنی نزار روح را بیرون بکشیم، روحی که این بار نه محتوای شعر، بل متافیزیک انطباق تجربه ی شعر با تجربه ی شاعر است. این همه صرفاً، از یک چیز منتج می شود، و آن هم ناتوان بودن سوژه است از تجربه ی شعر. سوژه تجربه ی شعر را بواسطه‌ی تجربه‌ی سوژه‌ی شاعر، اراده می‌کند، چرا که فضای آن، مازاد آن، آن منطقه‌ی نا امن را ایمن می‌داند.

   نا امنی به نحوی حاصل از نوعی ابهام است. ابهامی که خود شعر در پی مکتوم نگه داشتن آن است، در حالیکه فیگور منتقد ادبی و به کلی نقد ادبی در پی افشای آن است. مرلوـ‌پُنتی در گفتگو با ژرژ پوله در برابر، تجربه ی شکست (در اینجا پوله مشخصاً تجربه ی شکست را با ابهام همسو می‌داند)، از تجربه‌ی کامیابی سخن می‌گوید. تجربه‌ای که در پس ابهامی سنگین، بواسطه‌ی خلق‌های شاعرانه و خلاقانه حاصل می‌شود. [۱] در واقع، تجربه در ساحتی که مرلوـ‌پنتی پی می‌گیرد، ثانویه است؛ او به شکلی انتولوژیک به توانایی سوژه در خلق روی می‌آورد، و ناب بودن این تجربه را منوط به امکان دخل و تصرف می‌داند؛ اما ابهام ناب است، و تجربه‌ی شکست نیز خود از پی همین خلق می‌آید. خلق کردنی که مستقیماً، از خود امکان خلق معنا می‌گیرد.

   با این تفاسیر، می‌توان گفت، تقلای ما، همچون آن کشیشان به کشتن خود شعر می‌انجامد. حال آنکه خود شاعر نیز با نوشتن شعر، توأمان دست به کشتن شعر و کشتن خود می‌زند. با این تفاوت که قتلی که شاعر به آن میل می‌کند، باز هم در همان ابهام حادث می‌شود. و شاید بتوان گفت، افشاء آنچه شاعر در ابهام می‌گوید، کشف همین قتل است. و محکوم کردن آن.

   در شعر «رعایت حقوق مصرف کننده»، نیز، همچون بسیاری از شعرهای دیگر فریبا فیاضی، شعر خواننده‌ی خود را بر آن می‌دارد، تا به تجربه‌ی سوژه‌ی شاعر به مثابه‌ی تجربه ای تمام شده بنگرد و به قضاوت آن بنشیند. نوشتار او، خود را با اعمالی گره می‌زند که دین آنها را نهی می‌کند. بدین واسطه او از نوشتن به گناه می‌رسد. او بر این گناه تا آنجا اصرار و پافشاری می‌کند، که خود شعر، به منزله‌ی مازاد این گناه فهم شود. او خود، تمام سبقه‌ی تاریخی را به زیر می‌کشد، و بر نوعی الهام لحظه ای تأکید می‌گذارد، که چنان با صناعت شاعری، یا به نحوی بوطیقا در آمیخته، که توگویی این آمیزش خود محل گناه بوده است. در شعر «رعایت حقوق مصرف کننده» او در سطحی اروتیک، ابتدا با لفظ قربانی کردن، شعر را آغاز می‌کند. به زعم او، «همه چیز قربانی شور و هیجان می شود»: تکمیل شدن تجربه و به تبع آن فرم شعری، خود شعر و آنچیزی که خود شعر بر می‌سازد، کلمات و شاعر. شعر الزاماً در همان لحظه‌ی برون ریزی سوبژکتیو حاصل می‌شود، یعنی لحظه‌ای که همه چیز به شکلی مفرط به بیرون ریخته شده است. در لحظه‌ای که سوژه تجسد خود را وا می‌نهد تا به تمامی خود و تجربه‌ی خود را در شعر متجلی سازد. و چه بسا، از همین منظر است، که به تجربه ای ابژکتیو چنگ می‌اندازد که از خلال کائنات، از لابلای کلماتی که به روزمره ترین شکل ممکن در کنار هم قرار می‌گیرند، حاصل می‌شود. موقعیتی که به شکلی مبهم، ابهام خود را حفظ می‌کند، گاه با توسل جستن به زیست شناختی کردن تجربه، و برساختن مناسباتی مبهم میان ابژه ها، و گاه حتی با ابهام زدایی از کلیتی که تصویری مبهم از بوطیقای شعری او به دست می‌دهد.

((همه چیز قربانی شور و هیجان می‌شود/ به طور دیگری نوشتن   می‌اندیشم/ راه های رفته  کلمات کار شده/ چیزی را هدر ندهم و حروف بی ربط، مرتبطند به همه چیز/ شما بیشتر کجای خودتانید؟/ ما را از چتر و کلاه کندند/ فصل جدیدی باید فصل چندم/ موقعیت تخته ها را شکست می‌دهم/ تمام شعورم را می‌شیرانم/ و التهابات درونی را به حال خود گذاشتن   بازدارنده است/ ـ چند سال است اینطور می‌نویسم/ و یاد اغیار مکدر!…))

آنچه در این سطرها مشخص است، این است که در واقع قربانی کردن خود تخطی از شکل مسلط نوشتار است و سوژه‌ی شاعر بواسطه‌ی این تخطی محکوم شمرده می‌شود. راه‌های رفته، کلمات کار شده، چیزهایی هستند که باید نوشته شود، و از سوی دیگر چیزی به هدر نرود. در واقع می‌توان، در اینجا نسبت شعر فیاضی، را با شعر کلاسیک تشخیص داد. شعر کلاسیک پر است از امکان های تعیین و تخصیص، پر است از کارکردگرایی، اما شعر فیاضی ـ و اساساً شعر مدرن ـ در واقع با نوعی نفرت، زبانی را می‌جوید که عاجز از تعیین و تخصیص است، شعری که هدر می‌دهد، شعری که اسراف می‌کند و شعری که همه چیز را قربانی می‌کند. این شعر، در واقع همان برون ریزی است، همان اغتشاش و آشوب شاعرانه است، که در برابر آگاهی می‌ایستد و به مانعی در برابر آن بدل می شود، شعر فیاضی در موقعیتی ناخودآگاه حادث می‌شود، ناخودآگاهی که سوژه ی لیریک شعر او می‌طلبد.

   سوژه ی شاعر نزد او، به شکلی اعجاب آور با نوعی رومانتی‌سیسم درگیر است، در عین اینکه هیچگاه به ورطه ی فرد گرایی رومانتیک نمی‌لغزد و در واقع موقعیت خود را باز هم از خلال مناسبات و ارتباط با دیگری باز می‌شناسد. او می داند سوژه بدون دیگری ممکن نیست، همانطور که می‌گوید: ((من؟ بی تو))، این «تو» ی تعیین ناپذیر به واقع همان دیگری است. اما تمام تلاش سوژه ی شعر فیاضی، اسراف، اتلاف و قربانی کردن موقعیت ها است، با این باور که این ها صرفاً موقعیت‌هایی از برای مصرف‌اند. با باور به این امر که «شعر نوعی اتلاف [مرگ] است». [۲] در واقع، این اتلاف ناگزیر و بایدی است، اتلافی که در واقع به فقدان و کاستی مرگ اشاره می کند. اتلافی که به واقع می‌توان آن را از خلال خیرگی ارفه توضیح پذیر کرد. ارفه آنچه نمی‌بایست ببیند را می‌بیند، ابژه‌ی مقابل چشمان او محو می‌شود با علم به اینکه مرگ وجود ندارد. با علم به اینکه این امحاء خود همسو با سرنوشتی است که به پاره پاره شدن بدنش می‌انجامد. با علم به اینکه، شعر او تنها یکبار امکان نیل به آن محدوده را داشته است. شاعر، با نامیدن هر ابژه ای، از امکان میراندن آن نیز سود می‌جوید، نامیدن و میراندن هر چیزی مگر خود شاعر، در واقع شاعر یگانه عنصر تعیین ناپذیر و تخصیص ناپذیر در شعر است. یگانه عنصر نام ناپذیر. پس آیا این یگانگی به مرگ ناپذیری او نیز می‌انجامد؟ پاسخ این پرسش، از رهگذار شعر فریبا فیاضی، برای من ممکن می‌شود، یعنی در «لزوم قربانی کردن نزدیکان…»، لزوم قربانی کردن دیگران، لزوم قربانی کردن دیگری. اما این دیگری کیست؟ هرچند، این دیگری تجسد پذیر است، اما غیر قابل تعین است، دیگری به نحوی همه چیز است جز من. «من» متداوماً در پیوست با جهان ابژه ها، خاطرات، و دیگری است، پس به نحوی قربانی کردن، اکنون، تنها به منزله ی قطع کامل این پیوستگی ممکن می‌شود. در واقع با نوعی خودکشی. چرا که قتل دیگری ناممکن است. باتای نیز در توضیح «نادانش» و «شعر» شعر را حاصل از همین خودکشی می‌داند، خودکشی که خود زبان در سطح شعر، در سطح خود زبان مرتکب می‌شود. [۳] این خودکشی، باز نه یک فعل حاصله و واقع، بلکه کنشی سر حدی است که یه نقطه ی امحاء دیگری میل می‌کند. و از این رهگذار، «من» نیز قربانی شعر می شود. اساساً سوژه‌ی لیریک، فرجامی چون فرجام ارفه دارد، او راوی روایتی ممنوعه است، چرا که این روایت افشاگر حدود است، و در عین حال هیچ سنتی را تکریم نمی‌کند. سوژه ی لیریک عاقبت تکه تکه می‌شود، مثله می‌شود، و این مثله شدن در هر بند از شعرهای فیاضی و مشخصاً شعر «رعایت حقوق مصرف کننده» آشکار است، سوژه‌ی شاعر خود را قربانی می‌کند، خود را افشاء می کند، کاستی های خود را، سترونی های خود را، اما بر میل خود پافشاری می‌‎کند، و این میل دقیقاً میلی است که نه از ناممکن ـ‌کشتن دیگری در مقام دیگری، بلکه از امکان واکنش نشان دادن به امر ناممکن سخن می‌گوید. از نوعی شناخت و نه آگاهی؛ فریبا فیاضی هم، جز این عاقبتی ندارد، در هر شعر او بدن تکه تکه ی خود را به نظاره می نشیند و درواقع در معرض چشم می گذارد که بر روایتی به همان اندازه برزخی روان است. از نظرگاهی دیگر، فرجام دراماتیک ارفه، به نحوی، آن چیزی است که سوژه ی فمینیستی ادبیات دنبال می‌کند، یعنی مثله کردن خود، برای دست یافتن دوباره به خود. یعنی تکثیر خود، در بستر روایتی که به منزله ی خود بدن پاره پاره، پاره و از هم گسسته شده است. با تأکید بر جنسیت. همچنانکه در شعرهای فیاضی نیز، تأکید بر تکثیر با اشاره به امکان متکثر شدن، به شکلی مکانیکی به سوی این تقطیع بدن در حرکت است. اما آنچه، فریبا فیاضی از خلال این تکه تکه شدن بدن، پی می‌گیرد، رد و آثار خون است در میان اندام های مثله شده، یعنی ردی که آنها را به هم می‌دوزد و به شکلی دیگر واجد یک بدن نامنسجم می‌کند. حال آنکه، سوژه ی فمینیستی ادبیات، یا به تعبیری سوژه ی زنانه، این بدن مثله شده را، بدون بدن می‌خواهد. اما او به شکلی دیگر گونه در بسیاری از شعرهایش فالوسیسیسم تام را محو می‌کند، با تأکید بر آنچه هست، آنچه بدن او کرده است، نه آنچه با بدن او شده است. بدن او خود امکان شدن دارد، نه محملی برای شدن. از اینجا او آنچه کاملاً مردانه است و آنچه کاملاً زنانه است را به بازی می‌گیرد. او نه بر فقدان فالوس، بلکه بر امکان دخول و خروج فالیک اشاره می‌کند، امکانی که به نوعاً برسازنده ی گردش و تکوین است. او بالقوگی آنچیزی را بیان می‌کند که پیش تر بارها بالفعل شده است و هیچ گاه بدست نیامده است. در واقع، باید به همان نقطه ی ابتدایی باز گردیم، شعر او این بالقوگی را فقط به یک واسطه بار دیگر بازیافت می‌کند، بواسطه ی عجز مخاطب شعر او از تجربه‌ی بی‌واسطه. حتی اگر بگوییم تجربه خصلتاً امری از دست رفته است، باز چیزی عوض نمی‌شود. این عجز کماکان باقی می‌ماند. مخاطب شعر او، صرفاً در پی تطبیق تجربه ی او با واقعیت بر می‌آید، تو گویی به نحوی که خود این تجربه ای است، که مرلوـ‌پنتی کامیابی اش خوانده بود، تطبیقی خلاقانه و شاعرانه. اما، شاعر موقعیت خود را حفظ، و هنوز بر ابهام پافشاری می کند.

   گذشته از این ها، اگر بپذیریم که، شعر به نحوی واکنش به امر ناممکن است، و نه خود ناممکن، شعر نامیدن امر ممکن است، آنهم در پاسخ به امر ناممکن؛ و اگر این حکم الهیاتی از فرامین ده گانه را نیز به یاد آوریم، آنچه لویناس از خلال چهره ی دیگری یاد آور می‌شود، یعنی «قتل مکن!» را، در واقع فریبا فیاضی، با شعرش، این حکم را می‌نامد، حکمی که خود ناممکنیت را در امکان قتل می‌جوید، یعنی قتل را ناممکن کن، اما فریبا فیاضی در پی آن است که «قتل را ناممکن نکند». قتلی که خود، به نحوی، نوعی خلقت منفی است. قتلی که از خلال منفیت زبان حاصل می‌شود. یعنی خودکشی زبان، و خودکشی سوژه ی شاعر و نتیجتاً خود شعر. نه از این جهت که، دیگری را محو کند، و به نوعی اگوئیسم تام، به نوعی فردیت دست نخورده دست یابد، بل از این جهت که قتل را ممکن کند، قتلی که فقط از خلال کشتن خود ممکن است. سوژه ی شاعر، در شعر های فریبا فیاضی همواره در صدد کشتن خود است، تا دیگری را نیز در این کشتن محو کند. در واقع، در شعر، غیریت وجه دو سویه خود را در قبال شعر و شاعر حفظ می کند: شعر در برابر شاعر، دیگری است. دیگری که از رهگذار شادکامی ناب نفی زبان حاصل می‌شود. سوژه ی شاعر او، به تعبیر خودش همچنانکه در شعر گمرک می‌خوانیم، همواره در معرض دیگران است، سوژه ای که مدام تقلا می کند به دیگری بزند. به دیگری ساییده شود. و اصطکاک تن پاره پاره اش، تجسد پذیری دیگری را یاد آور شود، و در نتیجه، بودن برای دیگری، بودن با دیگری، بودن در اینجا را در تمامیت خود، و خود را، در خود شعر در رابطه با دیگری باز یابد. او پیوسته، آن چیزهایی را یادآوری می کند، که در این رابطه متحمل شده است:

((در این فصل که فصل بدی نیست، نویسنده هشت جنایت عاشقانه را بازگو می کند/ ۱ ـ رومانتیک احمق/ ۲ ـ آرام حیوان، آرام/ ۳ ـ من؟ بی تو/ ۴ ـ دیر است دیر/ ۵ ـ نزدیکانم آه نزدیکانم/ ۶ ـ ویراست چندم است این؟ / ۷ ـ آرواره ها، قاتلی نامیرا، همچون قصاب/ ۸ ـ مشتی جوان از دنیا بی خبر، چیزهایی را از خود به هلاکت می رسانند، شبیه چیز!))

شعر فریبا فیاضی، شعری است که از ضعف هایش، به نحوی تمام نشدن و اساساً تمامیت ناپذیری تجربه ی دیگری را هشدار می‌دهد،  آنها را به رخ می‌کشد و تماماً در برابر تمامیت پذیری هگلی شعر، کاربردپذیری آن، و نهایتاً عقلانیتی قرار می‌گیرد‌ ـ‌که شعر را نیز در معرض محاکات قرار می دهد. شعر او، میل به تجربه نکردن امر تجربه ناشده را افشاء می‌کند. اینکه سوژه، هستی او، تا چه حد منوط است به هستی دیگری. و اینکه، در واقع، سوژه ی شاعر، در چنین موقعیت اِتیکی، با منفیت خود، شرایطی را ایجاب می‌کند که در آن قتل خودکشی است، و این خودکشی، خود قربانی کردن است. چیزی که به ناظران، منظره‌ای قهرآلود و خشونت آمیز را نوید داده، و توأمان آنان را به عجز شان هشدار می دهد.

   خواننده ی شعر او، در واقع، آن خواننده‌ی بیرحمی است، که بیرحمانه در پی ملغی کردن شعر است. خواننده ای ریاکار است، که با چشمانی شهوانی به تماشا و به قضاوت امر ممنوعه می‌نشیند. و این خیرگی، بر عکس خیرگی ارفه، چیزی را محو نمی‌کند، بلکه بیشتر و بیشتر در پی روشن ساختن آن رخداد مبهم است. فریبا فیاضی، این محکمه را به سخره می‌گیرد، چرا که تجربه را در سطحی ناتمام باقی می‌گذارد،  یعنی در سطح تطبیق ناپذیری تجربه. در عین اینکه، می داند، مخاطب از آن انطباق خلاقانه باز می‌ماند.

*‌‌ تخلیه عمومی، نخستین مجموعه شعر فریبا فیاضی است که در سال ۱۳۸۶ منتشر شده است. تلاش من، در واقع، شباهتی به نقد ادبی ندارد، و متن پیش رو نیز به هیچ رو به منزله ی یک نقد نیست. این اشاره شاید متضمن ناتوانی من نیز باشد، ناتوانی در تطبیق نظریه ادبی و شعر فریبا فیاضی و به سنجه گذاشتن شعرهای او از لحاظ ساختارها به بیان منتقدان ادبی. متن حاضر می‌کوشد، تا درونمایه هایی از شعرهای او را برجسته کند، درونمایه هایی که در واقع خود مبین شکل شعر او نیز هستند. درونمایه هایی اسطوره ای که با شعر عجین اند، و به نحوی با سنت سنت آگوستینی گناه و آگاهی پیوند می‌خورند. متنی که از نظر گذراندید، بیشتر بر یکی از اشعار او متمرکز بود؛ حال آنکه این درونمایه ها در بیشتر شعرهای او قابل رؤیت اند. اساساً در شعرهای او مفهوم دیگری، این خشونت بر ساخته از خود قربانی‌گری، و قربانی کردن شعر، تجربه و بیان زنانه‌ی متفاوت بسیار مشهود است، از همین رو، و از بسیاری جهات دیگر که در این نوشته مجال پرداختن به آنها نبود، شعر او حائز اهمیت بسیار و به جد قابل بررسی است.

تخلیه عمومی، فریبا فیاضی، نشر مهراوش، ۱۳۸۶٫

این کتاب در نشر شعر پاریس مجدداً منتشر شده است.

تخلیه‌ی عمومی | فریبا فیاضی

یادداشت‌ها:

برای پی‌گرفتن مباحثی که در اینجا به آنها اشاره شده بود، می‌توانید به کتاب‌های زیر مراجعه کنید:

۱٫ The Merleau-Ponty reader / edited by Ted Toadvine and Leonard Lawlor.

p. cm. — (Northwestern university studies in phenomenology and

existential philosophy)

۲٫ The infinite conversation / Maurice Blanchot ; translation and foreword by Susan Hanson.

p. cm. — (Theory and history of literature : v. 82)

۳٫ The unfinished system of nonknowledge / Georges Bataille ; edited and

with an introduction by Stuart Kendall; translated by Michelle Kendall and

Stuart Kendall.   p. em.

Includes bibliographical references and index.

[SBN 0-8[66-3505-6 (PBIl : alk. paper)

نقد
بدون دیدگاه برای “قتل را ناممکن مکن…! | سروش سمیعی”

ارسال پاسخ