آیا پساهفتاد از جنایت خویش آگاه است؟ | پدرام مجیدی

دی ۱۶, ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

فهرست:

۱ – مقدمه:

۲ – قسمت اول:

آیا جریان پساهفتاد از جنایت خویش آگاه است؟

۳ – قسمت دوم :

به محض آن که توسعه گر جهان ماقبل مدرن را نابود کند به نحوی طنز آمیز دلیل وجود خویش را به تمامی از بین می برد!

مقدمه :

با نظر به این که هیچ عملی بدون نقد وآسیب شناسی نمی‌تواند به حرکت خود ادامه دهد، بر آن شدم تا اشکالات ساختاری که به بدنه‌ی این حرکت لطمه می زند و ابهامات ذهنی  که نسبت به این جریان در گردانندگان و مخاطبان آن به وجود آمده را مورد کنکاش قرار دهم. امیدوارم که این حرکت همچنان ادامه یابد و ما شاهد بالندگی بیشتر این «هیچ» بزرگ طی سال‌های آینده باشیم!

این جریان طی سال‌های گذشته با چاپ شعر، نقد، رمان، ترجمه و … کار خود را در ساختاری منسجم پیش برده است به این ترتیب که نظریات آثار را و آثار نظریات راتجلی می‌بخشند.

علی عبدالرضایی به عنوان شاخص این حرکت و استعدادهای ناب (( به دلیل کثرت ، نامی از آن ها نمی برم )) به عنوان کاتالیزر پیشرفت پساهفتاد مطرح هستند. این جریان تک مرکزی نیست پس ارزش کاتالیزر ها و مخاطبانش از شاخص کم تر نخواهد بود!

هرجنبش ساختار و بروکراسی می‌خواهد و هر کدام از ما چه مخاطبین و چه گردانندگان موظف به ایفای نقش خود در راستای رسیدن به موفقیت هستیم  و البته موفقیت و تعامل زمانی حاصل می شود که همه گان جایگاه خویش را درک نماییم.

مساله‌ای که نمی‌توان از آن صرف نظر کرد نقش مجله‌ی شعر به سردبیری پرهام شهرجردی است. فضایی برای هم اندیشی و به دور از سانسور! مرکز تلاقی اندیشه‌ها و ذهن‌ها.

برای این تلاقی نیاز به زبان و زمان روز است چیزی که پساهفتاد به خوبی از آن بهره جسته است.

در قسمت اول این مقاله تحلیلی به جنایت جریان پساهفتادطی سال های گذشته پرداخته‌ایم . برچسبی که شاید خیلی ها در فکر یا در زبان خود به این جریان چسبانده اند که به نظرم بسیار مهم بود که به آن پرداخته شود.

در قسمت دوم با نظر به این که پساهفتاد وارد دهه‌ی دوم حیات خود می‌شود به تاریخ مصرف این جریان می‌پردازیم.

 مساله‌ای حیاتی به نام مرگ! مساله‌ای که با حلاجی کردن آن بسیاری از مسائل روشن خواهد شد .

پس مشاهده می کنید که این مسائل هم به عناصر پساهفتاد و هم به مخاطبان آن کمک خواهد کرد تا با آن ارتباط بهتری برقرار کنند!

قسمت اول:

غوطه در قعر دریا خوردن

غرق شدن دارد!!!

علی عبدالرضایی-جامعه

آیا جریان پساهفتاد از جنایت خویش آگاه است؟

این جریان، جریانی است قدرتمند که به شالوده شکنی در تمام جوانب کهن الگوی خویش می پردازد و رسالت (نه تعهد ) خویش را در این راستا ذکر می‌کند .

مبحث تقدس زدایی یکی از مهم ترین مباحث مطرح شده در این جریان است و برای گذار مخاطبانش از دنیای ما قبل مدرن به دنیای مدرن از این دست آویز بهره می‌گیرد.

در این مقاله قصد ندارم ویژگی های این جریان را ذکر کنم که بسیار توسط پرهام شهرجردی، علی عبدالرضایی، منصور پویان و … بیان شده است!

بلکه قصدم آسیب شناسی این حرکت و توجه به پیامد های ناگزیر آن است.

آن‌که به دنیا آمده تا هیچ برهم نزند، نه لایقِ احترام است نه شایسته‌ی شکیبایی.

رنه شار

 

بی شک در لوح ذهنی افراد این جریان این سوال نقش بسته است که :

چرا آدمیان باید اجازه دهند همه چیز آن طور که همیشه بوده است باقی بماند؟

در راستای پاسخ دادن به این پرسش با مدد از «روح آزادی{روح فاوستی (۱)} که حامی هر حقی است» دست به توسعه اندیشه خود و شالوده شکنی می‌زنند!

اما در حین این شالوده شکنی ها بسیاری از ابژه ها نیز به حق یا ناحق نابود می شوند . مسائلی که برای فردی که در گذار از دنیای ماقبل مدرن به دنیای مدرن است اتفاق خواهد افتاد.

تفکرات مذهبیش تحریک ، روابط خانوادگی و سنتیش سست ، نظام اندیشه گانیش دست خوش تغییر و در یک کلام فرد دچار دوگانه گی می شود که این دوگانه گی گاهی منجر به طرد فرد غیر خلاق از خانواده و جامعه و به تبع آن نابودیش و یا نابودی خانواده به دست فرد خلاق می گردد!

این مساله تراژدیی است که این جریان به طور مستقیم یا غیرمستقیم برای مخاطبانش به وجود می آورد و در یک سو فرد به نابودی کشیده می شود نظیر گرچن (۲)  که نتوانست مانند فاوست بودن را تاب بیاورد و در جامعه ی  کوچکش دوام یابد و عاقبت به دست جامعه ی پوچش نابود شد یا در وجه مقابل خانواده ی ساده و خوشبخت مثل دو زوج پیر ( فیلمون و بوسیلیس) (۳) که توسط مفیستو (۴)  و به دستور غیرمستقیم فاوست به دلیل ناهم خوانی و سد بودن برای رسیدن به اهداف نابود می شوند.

گرچن و زوج پیر تجسم بهترین چیزهایی هستند که جهان کهن قادر به ساخت آن هاست اما این تراژدی ناگزیر است و این جریان باید هزینه های آن را تقبل کند.

 چرا که برای ساختنی عظیم ابتدا ویران کردنی عظیم لازم است که پساهفتاد به دنبال جامه عمل پوشاندن به آن است.

برای درک بهتر جمله ی فوق بد نیست به مراحل تبدیل سرشت از نظرگاه نیچه بپردازیم:

مرحله‌ی اول : شتر بودن

این وضعیت درست همان شرایطی است که عده‌ی وسیعی از مردم دچار آن هستند. بدون فکر بار بسیاری از هنجار ها و ارزش های کهن و پوسیده را بر دوش می‌کشند.

 این مرحله معروف است به مرحله‌ی «تو باید!» وکسی که در این مرحله قرار دارد نفشی منفعل بازی می‌کند و بدون چون و چرا دست به عمل می‌زند.

نیچه این دوره را «اژدهای بزرگ» می نامد که کنایه ای از دستورات خداوند به حضرت موسی است.

مرحله‌ی دوم : شیر بودن

کسانی که از شتر بودن گذر می‌کنند و اژدهای بزرگ را در هم می‌شکنند در این دوره قرار دارند.

این افراد مانند شیر به همه چیز می‌غرند اما قادر به آفرینش ارزش‌های نو نیستند.

این مرحله معروف است به مرحله ی «من می خواهم!» که نیچه در قالب زبان زرتشت می نویسد:

«آفرینش ارزش های نو چیزی است که شیر نتواند اما آزادی آفریدن بهر خویش برای آفرینش تازه آن است که نیروی شیر تواند. آزادی آفریدن بهر خویش (نه) ای مقدس گفتن است در برابر وظیفه .»

چنین گفت زرتشت – درباره‌ی سه دگردیسی- نیچه

 

مرحله‌ی سوم : کودک

کسانی که از مرحله‌ی شیر بودن گذر می‌کنند همچون کودکی می‌شوند که با خود انگیختگی به تکاپوی کودکانه، بازی و آفرینش می پردازند . انگار که تولدی دوباره را تجربه می کنند!

مثالی همیشه سر زبانم است که این ذوق و آفرینش کودکانه را شفاف تر می کند:

از کودکی می‌پرسند : عزیزم این گل چه رنگیه؟ (گل سفید)

کودک : رنگش پریده!

این کودک بدون تبعیت از قوانین و هنجار ها دست به آفرینش زده و اصالت خلاقانه‌ی خود را اثبات کرده. انسانی که به این مرحله نیز می‌رسد در زندگی چنین عمل خواهد کرد!

«در کودک بی گناهی است و فراموشی، آغازی نو، یک بازی، چرخی خودچرخ، جنبشی نخستین و« آری» گفتنی مقدس! آری  برادران  برای باز آفریدن به آری گفتی مقدس نیاز است. حال اکنون در پی خواست خویش است.»

چنین گفت زرتشت – درباره‌ی سه دگردیسی- نیچه

کار فاوست ها گذار مردم از مرحله ی شتر بودن به شیر بودن است ، آن ها را به پیش رفت وادار کردن و رهنمون کردن به اصل ، به کودکی .

ابزار این حرکت «نه» مقدسی به تقدس ها است که بر گرده ها سنگینی می کند.

حال بهتر است کار را از صحنه ی تئوری صرف خارج و خوانش موضوعی شعر «سوراخ» را از کتاب « پس خدا وجود داره! » علی عبدالرضایی دنبال کنیم.

سوراخ

عمر جهان      ارتفاع هواست

نه چاه ویلی که در مسیرش عمر می کند آب

عمق آب   زیرای دریاست

                             نه ارتفاع هوا که از وقتی عشق با او بازی کرد

اسم خیال حواست

عشق      رسم ندارد

رسم های بسیار اما بر جا می گذارد

بین خطوط کف دستش

                         سطرهایی است خواندنی

فقط آسیابانی که خوانده باشدش در     کف دستم

می تواند این سنگ را که کار گذاشته ام در سینه بچرخاند

آدمی      حضرتی نبودنی است

که می خواسته جفتی انار را که در سینه کاشتند     بچلاند!

لی لی کند در دل یک دختر

و مثل آدم که با هر چه آدم فرق داشت

بتواند     مثل یک آدم     بشود آدم

نشد!

حقی که در ازای از دست دادن

                                                به دست آمده باشد     باطل است

سربازی که مرگ خود را برده باشد به جنگ     قاتل است

نمی تواند!

نمی توانم دست داشته باشم در خون

که موزیک راه رگ است در مجنون

در حال شراب خوری با باخ

شیشه لا یعقل و آخ!     من مست!

هنگام دوری سوراخ

کیر می افتد دَمَرو      در کف دست

برس به دادش که حال ندارد

مگس که معنایی جز وبال ندارد

بزن به دریا دل

صحرا               لای دو پستان سارا

سارا                بین دو کوهان اشتر

سفر از راست                         به ماهِ چپ می کند داس در دست

هنگام دیگر سوراخ است

رگ می خزد روی پوست

خون می برد توی قلب

که آغلِ غول توست

دیگر نباید روی تخم

توی تختم زندگی کنی

و شلوارت را برای این ابر قدرت پایین بکشی

هاجر    که قایق به خانه ی موسی نمی برد

برای این که در ابراهیم شنا کند

سارا که در صحرا غرق نمی شود

کویر     دریایی ست که در آن شنا می کند شتر

نه آدمی که با کشتی

                                  در بزرگداشت آب                     می کند شرکت

زمین

در طیاره ای کوچک

هنوز همان تخم مرغی ست که آن پایین می زیست

دریا دیگر جشنی نیست

که برگزار شده باشد

در بزرگداشت آب         آبی              آبادی

مرگ آور است

در این پارتی که پا دادی

مستی با شراب شور

و خون شتر

که وقتی در صدات می ریزد

سیم ها لخت می شوند و برقت چنان می گیردم در آغوش

که ابر قدرتی در سوراخ

                                 ناگهان می شود موش

دنبال گودالی که باید پرش کنم

شب ها در کافه می چرم

توی کار دختری وقتی که توی کار دختر دیگری رفته بودم که درگیر دختری از نوع دختری دیگر بود در دفتری می چرم که دختر نیست

دکتر بود                     تب مرا شفا می داد

موهایش بلوند

صدایش پنجاه پوند و بادی که آمده بود دامنش را بزند بال

فرار کرده بود

کجای باد به غربت می رود که پشت خانه غریب است؟

پیش بندت را ببند

و در پیشخان آشپزخانه ات خانم باش

که از دو بازویت       دو نیل                 به خانه ی موسی رفته ست

و با اشک موبلندی آب را چوپان کرده است

درختی که توت کاشته ام

چون چاقویی که فرو کرده باشند در دل آدم

دارد زمین تو را جر می دهد زن!

بکش بیرون از آن مار آستین

که دارد فکر می کند

خون در قلب

پا در کفش

فکر در مغز کشف می شود

نه سوراخی که در حال طردی

بدون هیچ شرحی

گفتم برو که بر نگردی

ماندی و گوش نکردی

حالا دیگر تو توی طرحی

علاقه دارد

دوباره لی لی می کند در دل یک دختر

از این کروکی بکش بیرون

ترافیک من عجیب سنگین است

من با نام گذاری شعر موافق نیستم مگر در موارد نادری که به کار کمک کند که به عقیده من در این کار نیز ضرورتی برای نام گذاری وجود ندارد اما  انتخاب «سوراخ» به عنوان نام این اثر یک چالش در ذهن به جریان می اندازد وبا عشق بازی ، سینه چلاندن ، کیر ، پستان و… به کار خود ادامه می دهد و همچنین ورای واژه به فضای بسیار شاعرانه و اروتیک نظیر ذیل می رسد:

سیم ها لخت می شوند و برقت چنان می گیردم در آغوش

که ابر قدرتی در سوراخ

ناگهان می شود موش

واژه ها و فضاهایی که روح لطیف عده ای را انگلک و ساحت مقدسی که از شعر در ذهن ساخته اند را ویران خواهد کرد . ویرانی در حد ساحت کلمات شعر نخواهد ماند چرا که مطرح شدن مسائلی از قبیل مسائل ذیل کل نظام اندیشه گانی فرد را مورد تهاجم قرار خواهد داد!

((در  این بخش مباحثی را مورد بررسی قرار داده‌ام که در کلیت کار از نظرم برجسته بودند ))

۱: اشاره به جایگاه زن و مرد در کل ادوار تاریخ:

عمر جهان      ارتفاع هواست

نه چاه ویلی که در مسیرش عمر می کند آب

عمق آب   زیرای دریاست

                             نه ارتفاع هوا که از وقتی عشق با او بازی کرد

اسم خیال حواست

یکی از مواردی که برای جریان حائز اهمیت است نمایاندن گذشته و بستر ظهور اندیشه‌های فاسد است!

در این قسمت شاعر این همانی بین چاه و زن و همچنین آب و مرد و به طور مشابه هوا و حوا به وجود آورده که هوا تلقی جامعه از مرد و حوا تلقی جامعه از زن خواهد بود. راوی عمر جهان را در پی هوا یا همان ارضای مرد می بیند اما جایگاه زن چنان پایین است که حتی ارضای کامل مرد توسط زن نیز نمی تواند دلیل عمر جهان باشد بلکه عمیق بودن مرد هاست که عمر جهان را تضمین کرده ست و زمانی که عشق ، مردها را به بازی گرفت تلقی به عنوان حوا شکل گرفت! در این سطور جایگاه واقعی زن در نظر جامعه کوچک به وضوح قابل رویت است.

۲- نفی آدم ِ آدم:

آدمی      حضرتی نبودنی است

که می خواسته جفتی انار را که در سینه کاشتند     بچلاند!

لی لی کند در دل یک دختر

و مثل آدم که با هر چه آدم فرق داشت

بتواند     مثل یک آدم     بشود آدم

نشد!

«نه» ای مقدس لازم است تا تقدس زدایی مورد نظر اتفاق بیافتد . «نه» ای که به «آری» مقدس ختم خواهد شد.

«من آدم نیستم والا آدم خوبی هستم»

رکیک تر از ادبیات- علی عبدالرضایی

در این قسمت راوی آدم مورد نظرش را برای مخاطب شرح می دهد و بیان می دارد که هدف آدم این نبوده که جفتی انار را که خدای ابراهیمی در سینه زن کاشته بود بچلاند و او با تمام تصوراتی که جامعه کوچک از یک آدم ِ آدم دارد فرق داشته و این دقیقا نفی مطیع بودن و نشان دادن ابعاد این مساله از جوانب مختلف است.

۳-نفی دو آلیسم:

حقی که در ازای از دست دادن

                                                به دست آمده باشد     باطل است

سربازی که مرگ خود را برده باشد به جنگ     قاتل است

نمی تواند!

نمی توانم دست داشته باشم در خون

که موزیک راه رگ است در مجنون

دوآلیسم یکی از خطرناک ترین ابزار آلاتی است که بسیاری از ایدئولوژی ها از آن بهره گرفته و می گیرند . ابزاری قدرتمند که نظام اندیشه گانی افراد را به شکل دلخواه خود درمی آورد ، بستر رسیدن به اهداف را فراهم می کند و جالب تر سپس این ذهن به اشاعه دست آورد های مورد نظر ایدئولوژی خواهد پرداخت . مسائلی از قبیل : وعده ی آسایش جهانی دیگر در ازای صرف نظر از این جهان ، برتر شمردن روح بر تن ، نفی لذت و دعوت به ریاضت ، تقابل مرد و زن و…

نظام های دودویی که به عنوان «عرزش» و «ضد عرزش» دست آویزی خواهند بود برای حکومت کردن و تسلط بر عموم .

در پساهفتاد گاهی با برخورد هرمافرودیت عبدالرضایی که با نمایاندن کمبود تن  و یا  برخورد مستقیم با تنانه گی که در آثار اشخاصی همچون سعید اردبیلی یا خود عبدالرضایی  اتفاق می افتد نقش تن را یادآوری . به نحوی با دوآلیسم برخورد می شود .

 «زن هایی که با سگ ها عشق بازی می کنندکه از خواب دیدن بهتر است .»

نه حتی اگر فراموش کرده باشم به دقت – سعید احمدزاده اردبیلی

حال راوی دوآلیسم را دست داشتن در خون می داند و در این کار به روش مستقیم به شالوده شکنی این مساله می پردازد .

۴- نفی جایگاه کنونی زن:

دیگر نباید روی تخم

توی تختم زندگی کنی

و شلوارت را برای این ابر قدرت پایین بکشی

هاجر    که قایق به خانه ی موسی نمی برد

برای این که در ابراهیم شنا کند

سارا که در صحرا غرق نمی شود

کویر     دریایی ست که در آن شنا می کند شتر

نه آدمی که با کشتی

                                  در بزرگداشت آب                     می کند شرکت

یکی از مواردی که برای جریان حائز اهمیت است نمایاندن جامعه کوچک و بستری است که اندیشه های فاسد در آن در جریانند!

در این قسمت نیز راوی مانند قسمت اول به زن می پردازد با این تفاوت که این بار به جای بیان جایگاه او جایگاه او را مورد نقد قرار می دهد و او را از روی تخم نشستن و مرغ بودن و تعریف او به عنوان ابژه ی جنسی و حوا بودن برای شنا کردن در خدای ابراهیمی بر حذر می دارد که این مورد نیز به نوبه ی خود نفی شتر بودن است .

۵- اشاره به پیامد های زن به عنوان ابژه جنسی:

که وقتی در صدات می ریزد

سیم ها لخت می شوند و برقت چنان می گیردم در آغوش

که ابر قدرتی در سوراخ

                                 ناگهان می شود موش

دنبال گودالی که باید پرش کنم

شب ها در کافه می چرم

توی کار دختری وقتی که توی کار دختر دیگری رفته بودم که درگیر دختری از نوع دختری دیگر بود در دفتری می چرم که دختر نیست

دکتر بود                     تب مرا شفا می داد

موهایش بلوند

صدایش پنجاه پوند و بادی که آمده بود دامنش را بزند بالا

فرار کرده بود

کجای باد به غربت می رود که پشت خانه غریب است؟

پیش بندت را ببند

و در پیشخان آشپزخانه ات خانم باش

که از دو بازویت       دو نیل                 به خانه ی موسی رفته ست

جنایت نهفته در این بند شبیه داستان فاوست و گرچن است . گرچن دارای زیبایی ظاهری و معصومیت است . دلرباست اما چون توانایی آفرینش ندارد عاقبت سزاوار ترحم می شود و راهی جز نابودی در پیش ندارد.

جالب است توجه کنیم که راوی که فاوستی همراه با صفت های مفیستوفلسی است هیچ حس گناهی نمی کند و جنایت خویش را به سادگی بیان می دارد ، حتی گاهی با افتخاری شیطنت آمیز.

راوی بیان می دارد که زنی که به ابژه بودن خود سر تایید تکان دهد عاقبت تباه خواهد شد و بادی که دامنش را بالا می زده فرار خواهد کرد و این کار تنها می تواند خیانت به بقیه هم جنس هایش تلقی شود چرا که این رفتار باعث می شود که مرد برود توی کار دختری دیگر ، بعد دختری دیگر و… و این سیر جایگاه کلی زن را در جامعه کوچک تعیین خواهد کرد!جایگاهی که تنها پنجاه پوند آن هم در صورت دکتر بودن و موهای بلوند داشتن ارزش خواهد داشت. علی عبدالرضایی« پیش بند » را جدا و «پیشخوان» را تعمدا و به زیبایی سر هم نوشته که در واژه اول بند و در واژه دوم هویت «پیش» که متصل و وابسته به خوان که مرد است را برجسته سازد!

***

حالا دیگر تو توی طرحی!!!

حال تصور کنید که به مخاطب فرضی ما در برخورد با این مسائل چه حالی دست خواهد داد؟؟؟

 آیا این کار جنایت محسوب نمی شود؟؟؟

به طور مثالی  می بینیم که پساهفتاد با نابود کردن سنگ-اندیشه ها ، با جنگ انداختن بین تناقضات خفته و بیدار کردن قسمتی از ذهن خوابالود ((چرا که ذهنی که خواب است بیدار نخواهد شد)) دست به عملی غیر اخلاقی در معنای عام اخلاق می زند!

این عمل جنایتی آگاهانه است که کمتر نمونه ای از آن را در تاریخ ادبیات ایران سراغ داریم!

پساهفتاد برای باز نایستادن یا باید به پشت سرش نگاه نیاندازد یا قدرت دیدن تراژدی و جا نزدن را داشته باشد چرا که ایستادن در حکم مرگ است و بعد از مرگ بازگشتی میسر نخواهد بود و جامعه ، فرد و جریان هر سه نابود خواهند شد!

معطل نکن ! حالا که اصرار داری برو ! بنویس ولی نترس . ترس هم از غولی که سری نترس را سر دار می برد می ترسد . فقط حواست باشد به مورچه که سر کوچه منتظر توست محل نگذاری به خیابان که رسیدی احتمالن سگ سیاهی واق واق می کند . داغ نکن ! دم بزرگراه چند گرگ گردن دراز دنبالت می کنند نباید پلنگی باشی که بی حال و حوول می کُشد . بُکن !

بخشی از رمان «هرمافرودیت»

 

قسمت دوم:

به محض آن که توسعه گر جهان ماقبل مدرن را نابود کند به نحوی طنز آمیز دلیل وجود خویش را به تمامی از بین می برد!

تجربه ی مدرنیته – تراژدی توسعه – مارشال برمن

همان طور که می دانیم داستان پساهفتاد از سه شخصیت تشکیل شده:

۱-فاوست صفت ها:

۲-گرچن صفت ها از نظرگاه فردی:

زوج پیر صفت ها از نظرگاه جمعی:

۳-جامعه کوچک:

در قسمت اول دیدی اجمالی و مختصر در رابطه با فاوست ،گرچن و زوج پیر ارائه کردیم!

اما بحث ما این بار بر سر ارتباط جامعه ی کوچک گرچن یا به طور استعاری باغ زوج پیر با تفکرات و آرمان های فاوست است.

پساهفتادی ها نقش فاوستی بازی می کنند که به ستیز با گرچن ها وزوج پیر ها و بستر به ظهور رسیدن آن ها یعنی جامعه ی کوچک می پردازند.

لازم به ذکر است که وقتی بحث جامعه کوچک به میان می آید این مساله نه ربطی به وسعت و نه جمعیت  جامعه هدف دارد بلکه وسعت اندیشه گانی آن مورد نظر است.این جامعه همان جامعه منزوی و بسته با ظاهری مذهبی و متعصب است که پویایی را مختل کرده!

این جامعه ، جریان سرکوب گری با اندیشه ای اخته کننده است که تنها آدم هایی را آدم حساب می کند که به تعبیر نیچه:

این هول‌ناک‌ترین مفهوم انسان نیک است طرفِ ضعفا، بیماران، وامانده‌گان، طرفِ آنانی که از خود در رنج‌اند، و آنچه را  که نابود شدنی‌ست گرفتن! با قانونِ انتخاب مخالفت کردن و از مخالفت با انسان مغرور و شکوفا، ایده‌آل آفریدن، انسانی که آری می‌گوید  و از فردا در یقین است و آینده را تضمین می‌کند، او را شر خطاب کردن و این همه را باور کردن! و نام‌اش را اخلاق گذاشتن!

اینک آن انسان – نیچه

 

اما عبدالرضایی در واکنش به شر خطاب شدن چنین می نویسد:

«خیر مرا شر من تعریف می خواهد کرد.»

رکیک تر از ادبیات – علی عبدالرضایی

پساهفتاد با روحیه ای فاوستی شر را به ادبیات ایران وارد می کند . شر همان مفیستوفلس است که لازمه ی حضور و ظهور فاوست در صحنه می باشد .

پساهفتاد بر جنایت خود صحه می گذارد و به آن فخر می ورزد . حال درمی یابیم که شر چگونه به این جریان هویت می بخشد!

به راستی که این خصیصه برازنده ی تن فاوست هاست!

دوباره به تشریح فضای جامعه کوچک برگردیم:

 در ابتدا جامعه ی کوچک آنچنان سخت و استوار بود و قدرت آن را داشت که بتواند فاوست ها را خفه یا پستو نشین ساخته تا در کنج خلوت خود تنها کتاب بخوانند .

اما فاوست ها خلاق تر از آنند که ساکن بیاستند آنها دور از جامعه، جامعه ای درونی افریدند و در آخر :

هر آن چه که سخت و استوار است

دود می شود و به هوا می رود!

مانیفست کمونیست – مارکس

و درست زمانی که این اتفاق می افتد فاوست ها به جان ریشه این اجتماع بیرونی تیشه می زنند و سعی می کنند تا دنیای درونی خود را با ترفند تقدس زدایی از مباحث دنیای بیرونی احیا کنند

هر آن چه مقدس است

دنیوی می شود

مانیفست کمونیست – مارکس

گذار به دنیای مدرنی که تقدس زدایی شده گرچه ظاهرا بدون اجبار است اما طنز آمیزبه نظر می رسد چرا که به جنایتی که در بخش اول به آن اشاره کردیم مسلح است .

پساهفتاد مبلغ نیست و هیچ گاه چنین ادعایی را هم نداشته تنها به دنبال این است تا زوایای وقایع مختلف را از دوربین های متفاوت به تصویر بکشد حتی دوربین هایی که هیچ کس جرات کارگذاری و تحمل مشاهده تصویر آن را نداشته!

کتاب «کادویی در کاندوم » یا « هرمافرودیت » علی عبدالرضایی از نمونه های بارز این مساله هستند .

این تصاویر گرچه گاهی اوقات به جنایتی آگاهانه منتهی می شود اما در انتها تصمیم گیری را به عقل و درایت مخاطبانش واگذار می کند و مخاطب با وقایع درون متن بدون واسطه رو به رو می شود!

دست آخر آدمیان ناچار می شوند با صبر و عقل با وضعیت واقعی زندگی و روابطشان با همنوعان خویش رو به رو گردند

مانیفست کمونیست- مارکس

حال که روابط بین شخصیت های داستان پساهفتاد را به اختصار مورد بررسی قرار دادیم به هدف بحث اگر وجود داشته باشد کمی خودمان را نزدیک تر می کنیم :

ادعای پساهفتادی ها:

همان طور که می دانیم ادعای بزرگ این جریان حاکی از این است که با آمدن دهه ی بعدی این جریان به پایان نخواهد رسید و توانسته اند قلم ختم بکشند بر روال دوره بندی در ادبیات ایران!

مقدمه :

به محض آن که توسعه گر جهان ماقبل مدرن را نابود کند به نحوی طنز آمیز دلیل وجود خویش را به تمامی از بین می برد!

تجربه ی مدرنیته – تراژدی توسعه – مارشال برمن

گرچن ، زوج پیر و جامعه کوچک هر سه متعلق به جهان ما قبل مدرن هستند چیزی که با تفکر فاوستی همخوانی ندارد اما به فرض این که این جریان برای رسیدن به آرمان خود که همانا ساختنی عظیم است دست به این ویران گری عظیم هم بزند اما

نتیجه :

 بعد از ویرانی آن ها چه سرنوشتی خواهد داشت؟

 آیا این مساله برابر با اتمام عمر پساهفتاد نیست؟

در این مرحله این مقاله به هدفش یعنی سوال سه گزینه ای خود رسید:

الف: مقدمه و نتیجه گیری ما اشتباه بوده؟

ب:ادعای پسا هفتادی ها بی اساس است؟

پ:هیچکدام!!!

مساله کمی پیچیده شد اما با توجه به مواردی که مطرح کردیم می توان نتایج جالبی حاصل کرد!

باز به مقدمه مان بر گردیم:

به محض آن که توسعه گر جهان ماقبل مدرن را نابود کند به نحوی طنز آمیز دلیل وجود خویش را به تمامی از بین می برد!

اگر چنین وضعیتی رخ دهد به نظر شما چه خواهد شد؟

آیا امکان رسیدن به این درجه وجود دارد؟

نقش فاوست ها در مواجهه با این مرحله چه خواهد بود؟

من معتقدم که این وضعیت هیچ گاه به وجود نخواهد آمد اما بگذارید سوال جدیدی مطرح کنیم :

آیا ادبیات همواره زنده است یا نفس می کشد؟

چطور و چه زمانی ادبیات تمام می شود؟

ادبیات زمانی که به خودکارشده گی ، اخته گی و درمانده گی فکری و به تبع آن زبانی دچار شود و جهل ، انفعال و تعدیل پیشه ی اهل قلم و عرزش تلقی گردد ، ((مواردی که با روح فاوستی هم خوانی ندارد)) حیاتی نخواهد داشت .

 حال با تمرکز بر مفهوم روح فاوستی راحت تر می توانم دلیل نفی تاریخ مرگ پساهفتاد را شرح دهم .

من معتقدم که پساهفتاد با خطر مرگ رو به رو نخواهد شد و اگر هم بشود فاوست ها همیشه آن قدر خلاق اند که بتوانند روحی باشند که همه چیز را نفی کنند و از سکون رهایی یابند.

من آن روحم که همه چیز را نفی می کند!

مفیستوفلس

اما عقیده من نیز چیزی قطعی نخواهد بود و من نیز هیچ گاه به دنبال پاسخ قطعی آن سوال سه گزینه ای نبوده ام تنها تلاش کردم از دوربین چند بعدی خود پساهفتاد استفاده کنم و به نحوی این جریان را نفی یا تایید کنم.

در روزگار ما همه چیز به ظاهر آبستن ضد خویش است!!!

به همین سادگی!

۱-معشوقه فاوست

۲-شخصیت اصلی( فاوست ) اثر گوته

۳-از شخصیت های (فاوست) که صاحب قطعه زمینی کوچک در جوار ساحل اند.

۴-نام شیطان یا اهریمنی است که روح فاوست را در قبال برآورده کردن خواسته های فاوست از او می خرد.

شعر, مقاله, نقد
بدون دیدگاه برای “آیا پساهفتاد از جنایت خویش آگاه است؟ | پدرام مجیدی”

ارسال پاسخ