رمان‌نامه | قاسم کشکولی

دی ۳۰, ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

نویسنده می‌اندیشد.

هیچ داستانی برای گفتن وجود ندارد.

و ملال آغاز می‌شود؛ و چون به تنهایی تحمل این ملال را ندارد  از نو به داستان پناه می‌آورد.

من به سادگی می‌توانم ملالم را به شخصیت‌هایم انتقال دهم.

و جستجو را برای پیدا کردن شخصیت‌هایی که پذیرای ملال وی باشند آغازمی کند. اما دیری نمی‌گذرد که درمی یابد : اساسا شخیصت بدون ملال وجود ندارد.

 پس از نو به این نتیجه می‌رسد.

هیچ داستانی برای گفتن وجود ندارد.

 موج

                              تمهید اول

   زن به عنوان یک زن می‌داند که بدترین موقع برای گرفتن قول یک مرد همین موقع است. اما هر بار همین موقع از مردش قول می‌گیرد.

-         قول بده با اون طرف کار نداشته باشی.

مرد قول می‌دهد. آباژور خاموش می‌شود.

زن هر بار همین قول را از مردش می‌گیرد و مرد اگرچه حس ناگوار پایان کار را می‌داند، اما هربار قول می‌دهد؛ و بدین نحو دچار ملال می‌شود.

                                   ***

   من به اندازه تخیلم واقعیت دارم.

این می‌تواند اندیشه کلی این طرح باشد.

بررسی چگونه گی  تبدیل شدن یک امر واقعی، به یک امر داستانی، نزد  یک نویسنده.

   این می‌تواند عنوان بعدی طرح باشد.

فرض می‌کنیم، اتفاقی واقعی برای نویسنده‌ای  واقعی رخ داده، و او سعی می‌کند از آن به عنوان مصالح داستانش استفاده کند.

اصل واقعه

   راس ساعت شش و ده دقیقه‌ی صبح یک روز پائیزی، نویسنده اِی، در حالیکه توی اتاق خواب کنار زنش خوابیده، مورد حمله‌ی میهمانی که شب قبل به خانه‌شان آمده و اتفاقا یکی از نزدیکان درجه‌ی یک زنش است، قرار می‌گیرد؛ و با کارد آشپزخانه، با کارد گوشت بری آشپزخانه، به طور هول آوری، توی خواب زخمی می‌شود.

   میهمان / ضارب، بعد از اینکه آن‌ها را در یک فضای رعب و وحشت قرار می‌دهد، تقا ضا یش را – پول – مطرح می‌کند؛ و وقتی با نگاه سرزنشگر زن مواجهه می‌شود.   اعتراف می‌کند، که  تا سرحد نابودی سقوط کرده و زندگی‌اش در حال فرو پاشی است، که چاره‌ی دیگری نداشته است.

   نویسنده در عین حالیکه شوک بزرگی یهش وارد شده از همان لحظه به داستان جدیدش، چگونگی سقوط یک شهردار، فکر می‌کند. ازهمین رو هیچ گونه مقاومتی نمی‌کند.  در عین حال اندوخته ای هم در خانه ندارد تا آن را به سوژه‌اش بدهد.

پس برای تکمیل  کردن داستانش دستگاه ویدیویی را که اتفاقا روز قبل، از یکی از همکاران اداری‌اش به اما نت گرفته بود تا فیلم مورد علاقه‌اش (فارنهایت ۱۱/۹، مایکل مور) را ببیند، به او می‌دهد.  قبل از اینکه همسرش با حرف حاج سعید را منصرف کند.

حتی به  او کمک می‌کند تا ویدیو را توی پارچه‌ای، ملا فه‌ی خون آلود – بپیچد. تا میهمان بتواند راحت‌تر آن را حمل کند. مبادا  مورد سوء ظن همسایگان سمج قرار گیرد. این، در حقیقت همان اصل واقعه است.

و اما تبعات این اتفاق.

   نویسنده ابتدا، به محض بدرقه‌ی مهمان/ ضارب/ سوژه به  با نک زنگ می‌زند و خیلی موجز ماجرا را برای همکارش، احمد سالمکار شرح می‌دهد.

و یادآوری می‌کند، مدتی قادر به آمد ن به اداره  نیست. والبته تاکید می‌کند- به سفارش همسرش – موضوع   پیش خودش به ما ند.   بعد با کمک همسرش که حال روحی مناسبی ندارد. به بهداری محل می‌رود تا نقا ط زخمی بدنش را – بازوی دست راست، استخوان جناق و چند جای دیگر – پانسمان کند. آن دو در طول راه تصمیم می‌گیرند موضوع را از اطرافیان مخفی نگه دارند. از طرفی نویسنده نیاز به آمپول کزازی دارد که پزشک تجویز کرده است؛ و چون آمپول کزاز به راحتی قابل ابتیاع نیست.  آن‌ها ناگزیرند  دست به دامان یکی  از دوستان صمیمی‌شان که اتفاقا وسیله ای هم زیر پا دارد بشوند. پس نویسنده به  دوستش علی بابایی زنگ و ناگزیر اصل ماجرا را به صورتی کاملا موجز و فشرده شرح می‌دهد.

طولی نمی‌کشد دوست، با تعدادی کمپوت و دسته ای گل – چند شاخه مریم – خودش را به خانه‌ی نویسنده می‌رساند.  اندکی می‌نشیند، قطعه شعری را که شب قبل سروده بود می‌خواند؛ و با نسخه از منزل خارج می‌شود؛ و ظهر در حالیکه دست خالی است، بر می‌گردد.

   هیچ کجای تهران آمپول کزاز به هم نمی‌رسد. الا  توی بازار سیاه پشت شهرداری. می‌گوید : علیرغم قیمت سرسام آورش حاضر بود آن را بخرد. اما به توصیه‌ی اغلب داروخانه چی ها این کار را نکرده است.  از بیم اینکه تاریخ مصرف آن گذشته باشد.

   همه چیز به تقدیر واگذار می‌شود. دوست ساعتی می‌نشیند، گپ می‌زند و می‌رود.

   حوالی غروب که تقریبا اوضاع اندکی آرام شده و اضطراب حاکم بر خانه فروکش کرده، تلفن شروع به زنگ زدن می‌کند. دوستان یکی یکی زنگ می‌زنند و نویسنده هر بار ماجرا را شرح می‌دهد. آن‌ها به اقتضای رابطه‌شان با نویسنده، ابراز همدردی می‌کنند.

-         تو مثل اینکه محکومی با شخصیت‌های خودت زندگی کنی.

-         عاقبت یکی از شخصیت‌هایت تو را خواهند کشت.

-         مطمئنی برادر زنت بود؟

-         تو مگه  برادر زنی به نام حاج سعید داشتی؟

   دامنه خبر بزرگ‌تر و بزرگتر می‌شود؛ و به اشخاص دورتری – از نظر ارتباط با نویسنده – می‌رسد. این موضوع – ابراز همدردی و احوالپرسی تلفنی و حضوری – یک هفته ادامه می‌یابد. تا اینکه همه چیز تمام می‌شود و به حال اولش بر می‌گردد.  تا او همه چیز را پیش خود بررسی کند. بررسی می‌کند:

   هیچ یک از آن‌ها، غیر از خود من اصل واقعه را ندیده‌اند.  حتی آثار آن را، زخمهای روی تنم را، اما دایره‌ی این همدردی و تاسف  همین طور گسترش پیدا کرد. حتی به کسانی رسید، کسانی زنگ زدند و ابراز تاسف کردند که در طول زندگی‌ام به زحمت چند بار دیدمشان. آن‌ها راجع به امری حرف می‌زدند و همدردی می‌کردند که وجود نداشت. در واقع این روایت بود که وجود داشت. روایتی که هر بار چیز تازه ای بود. هم برای من، هم برای  آن‌ها.   و نکته در همین جا ست. تا زه گی موضوع برای خود من. آیا نمی‌شود نتیجه گرفت که: هیچ چیز غیر از روایت وجود ندارد؟

و بدین نحو نویسنده به کشف اولش می‌رسد. ودرعین حال کشفش شد که علیرغم اراده‌ی خودش – نوشتن داستان چگونگی سقوط یک شهردار- این اراده‌ی متن است که مسیر داستان را تعیین می‌کند. با این حال هنوز برای داستان شدن طرح راه زیادی در پیش بود. واین را او خوب می‌دانست.

  * * *

   سه ماه از ماجرا گذشته و همه چیز کاملا از یاد رفته است. نویسنده  به مسافرت رفته و توی پارکی، مثلا پارک لنگرود، کنار دریاچه مصنوعی آن که زمانی شکارگاه شاهپور بود، نشسته است. تنهاست. به سطح آب نگاه می‌کند.

   ماری  قورباغه‌ای را تعقیب می‌کند. قورباغه در جایی دست از گریز می‌کشد و توی دهان مار گرفتار می‌شود. حیوان نگونبخت که دو پایش تا شکم توی دهان مار فرو رفته به صورت غریزی قور می‌کشد.  انگار تقاضای کمک بکند. نویسنده با یاد کودکی‌اش – هر کس قورباغه ای را از دست مار نجات  بدهد به بهشت می‌رود. این را مادر بزرگش می‌گفت. – سنگی  از روی زمین بر می‌دارد و به طرف آن‌ها می‌اندازد. با برخورد سنگ بر سطح آب، شکارچی شکار را آزاد و هر یک در چشم به هم زدنی ناپدیدمیشوند.    وبدین شکل نویسنده ساختار داستانش را کشف می‌کند. او حادثه ای را تا همین چند لحظه پیش شاهد بوده، اما آن حادثه دیگر نیست. اما هست. چون توی ذهنش جریان پیدا کرده است. همانطور که حادثه‌ی سپیده دم آن شب  برای خودش اتفاق افتاده بود وقبل ازساعت شش صبح، یعنی بعد از اینکه حاج سعید نمازش را خوانده بود، تمام شده بود و تا دورترین دوستان و آشنایانش ادامه پیدا کرده بود.

   به خانه برمی‌گردد و کار بر روی داستان را شروع می‌کند. بدین نحو که ابتدا اصل واقعه را به صورتی کاملا فشرده در چند سطر می‌آورد.

   صبح حوالی ساعت پنج با سوزش شدیدی در ناحیه‌ی جناق سینه‌ام سراسیمه از خواب…

   دقیقا عین واقعه را می‌نویسد. این همان سنگ است. سنگی که در پارک توی آب انداخته بود. اخبار مثل سنگ، سخت و موجز و فشرده‌اند. پس عنوان این بخش از داستان را می‌گذارد:     سنگ.

   حال بررسی می‌کند که چه اتفاقی افتاده است.

سنگ به محض تماس با آب به زیر آب می‌رود و ناپدید می‌شود. اما نویسنده که شاهد آن بوده، که خودش آن را پرتاب کرده، نمی‌تواند منکر وجود آن شود، اما نیست.

   سنگ متعلق به آن لحظه بوده و آن لحظه به گذشته تبدیل شده و گذشته مرده است. اما امواج آن وجود دارد؛ و او می‌تواند آن را ببیند.

امواج هرچه که زمان می‌گذرد و هر چه که از مرکز واقعه دور تر می‌شوند، بزرگ‌تر و بزرگتر می‌شود؛ و او در می‌یابد که در واقع هیچ واقعه ای وجود ندارد. بلکه تنها امواج آن است که وجود دارد؛ و در می یا بد که امواج هر چه که از مرکز واقعه دورتر و دورتر می‌شوند، درست است که شعاعش بزرگ‌تر و بزرگتر می‌شود. اما هر لحظه محو تر و محوتر می‌شود.

امواج آنقدر ادامه پیدا می‌کنند تا به کناره های دریاچه می‌خورند و نابود می‌شوند. در حا لیکه قبل از برخورد به سختی  می‌شد تشخیص داد که موجی می‌خواهد به کرانه بخورد. پس داستان را بدین شکل ادامه می‌دهد.

    یعنی ابتدا سنگ را می‌آورد وبعد  امواج آن را.  و تازه موقع نوشتن است که در می‌یابد این دو قضیه چقدر به هم شبیه هستند.

او هرروز از روز واقعه ویا مرکز واقعه دورتر می‌شود. اما ابعاد آن بزرگتر  می‌شود. نکته اینجا ست. همان طور که موج کوچک  دور سنگ، اگر چه شعاعش کوچک است، اما شکل پر رنگ‌تر و مشخص‌تری دارد. همان طور که وی در ابتدای روز حادثه به صمیمی‌ترین دوستش زنگ زده بود. پس موضوع د قیقا مثل موج گسترش پیدا می‌کند، و با هر روایت جدیدی که برای شخص تازه و در عین حال دور تر می‌شود،   چیز تازه ای از آن را کشف می‌کند.

نویسنده در این جا تصور می‌کند که بدین شکل، با این مکاشفه، توانسته به ساختار وعمق یک واقعه، به لایه‌های زیرین یک واقعیت دست پیدا کرده است .اما هنوز چیزی از این کشف نگذشته بود که پیاز راکشف می‌کند.

هنگام خوردن نهار، نازنین ما مورش می‌کند تا پیازی برای صرف با غذا -او همیشه معتقد بود که بهترین چا شنی برای آبگوشت پیاز است –آماده کند؛ و در حین پوست کندن پیاز بود که او به کشف تازه‌اش می‌رسد.

در اینجا عکس چیزی که توی پارک و بر سطح آب اتفاق افتاده بود، اتفاق می‌افتد. بدین شکل که، پیاز، دقیقا بر عکس سقوط سنگ، که ابتدا از موج‌های کوچک‌تر شروع و به موج‌های بزرگتر می‌رسید، از حلقه های بزرگ‌تر شروع و به حلقه کوچک تا کوچک‌ترین حلقه می‌رسید.

اما نکته مهم، مرکز واقعه و یا همان سنگ بود که در اینجا نیز هیچ اثری از آن نبود. آخرین حلقه پیاز نیز تنها یک حلقه بود؛ و بعد از آن دیگر هیچ نبود. ما پیاز را آنقدر حلقه به حلقه جلو می‌رویم تا می‌رسیم به هیچ.

نویسنده با این تجربه‌ی کوچک، که شاید بارها آن را از سر گذرانده بود. تازه درمی یابد که اساسا واقعیتی غیر از آنچه که در ذهن است، وجود ندارد. پس سر سطر می‌نویسد:

هیچ امر واقعی‌ای در خارج از ذهن وجود ندارد.

و داستان را به این شکل آغاز می‌کند.

موج. پیاز. مهندسی یک رمان.

                                          تمهید دوم

   نویسنده قرص سیانور روی میزش را بازی می‌دهد.

آیا من توان این را ندارم ملالم را به شخصیت‌هایی  که خلق می‌کنم انتقال، تحمیل که می‌توانم نمی‌توانم؟

سیانور را به کشو می‌سپارد، اشنو نیمه‌اش را روشن می‌کند  و به حمام می‌رود. اولین شخصی که به پستش می‌خورد، آقای انبار دان تاجر معروف فرش است. می‌اندیشد، بی تردید در زند گی او ملال جایی ندارد، پس می‌توانم ملالم را به او تحمیل کنم، می‌گوید.

-آقای انباردان! من اندکی ملال دارم. آیا تو می‌توانی آن را از من تحویل بگیری؟

انبار دان می‌گوید.

     -اتفاقا ما سه نفر …

   نویسنده وقتی به دقت نگاه می‌کند، تازه در می‌یابد که آن‌ها سه نفرند. خنده‌ام می‌گیرد. خانم و آقای صابری دوستان خانوادگی آقای انباردان.

     – شما مشغول چه کاری هستید؟

انباردان بی بی را روی میز می‌گذارد ومی گو ید.

      – همین الان برایتان گفتم، نگفتم؟ ما بازی می‌کنیم جنا ب نویسنده بلکه بتوانیم از این ملال که  مثل خوره به جانمان افتاده خلاص شویم.

   نویسنده نگاه تحسین آمیزی به هما که با گیلاسش بازی می‌کند، می‌اندازد و می‌گوید.

-         هوم. که این طور! پس شما هم دچار ملال هستید؟ و اضافه می‌کند.

-         پیشنهاد می‌کنم، البته بهتان بر نخورد، برای اینکه از ملال  در بیائید این بارسر هما بازی کنید.

-         ما مدت‌هاست سر هما بازی می‌کنیم جناب نویسنده! عجیب است که شما این را نمی‌دانید؟

صابری با شیطنت دنباله حرف دوستش را می‌گیرد.

-         فکر می‌کنم جناب نویسنده‌ی ما از هما خوششان آمده است.

این طور نیست آقایی ی …  آ…  بله مهم نیست. حا ل که شما از هما خوشتان می‌آید. ایرادی ندارد. این بارهم سر هما بازی می‌کنیم.

هما گیلاس نویسنده را پر می‌کند. انباردان می‌گوید.

-         آیا میل دارید، با ما بازی کنید؟

نویسنده به موهای فر مشکی / حنایی هما نگاه می‌کند. میگو ید.

-         اتفاقا من برای همین کار به اینجا آمده‌ام آقایان!

انباردان می‌گوید.

-         هما در حا ل حا ضر متعلق به دوستم جناب صابری است. من سه

دانگ از شرکت پشم و شیشه‌ی اصفها نم را وسط گذاشته‌ام. شما چه می‌خواهی وسط  بگذارید؟

        نویسنده می‌اند یشد. من چه چیزی می‌توانم وسط  بگذارم؟

       هما که همچنا ن با گیلا سش بازی می‌کند، دست از بازی بر می‌دارد و به نویسنده نگاه می‌کند. نویسنده وقتی به چشم‌های درشت و قهوه ای هما نگاه می‌کند. از تنهایی زن وحشتش می‌گیرد.

-         من سر تخیلم بازی می‌کنم.

  صابری و انباردان نگاهی به یکدیگر می اندا زند.

     –    جهنم، قبول.

-این طور که به نظر می‌آید. شما نباید بازیگر چندان خوبی با شید؛ و با علم به اینکه ما دو نفر بازی گر حرفه ای هستیم. دوست داریم آوانسی به تو بدهیم.

-         چه آوانسی؟

-         آن را آخر بازی به تو می‌گوییم. فعلا قرار ما این است. اگر تو بردی

هما مال تو و اگر ما بردیم تخیلت ما ل ما.

     می‌بازد. همان طور که از قبل قابل پیش بینی بود، نویسنده می‌بازد. پس تخیلش را … انباردان میگو ید.

    – صبر کن جناب نویسنده! صبر کن! قبل از اینکه تخیلت را به ما بده ای، هما را بردار برای خودت. این همان آوانسی بود که قولش را داده بودیم.

   نویسند هیجان زده دست هما را می‌گیرد و تخیلش را به آنها می‌دهد. برمی گردد تا هما را ببوسد، می‌بیند نیست.

                                    تمهید سوم

   نویسنده در حالیکه واجبی روی شرمگاهش را می‌شوید، می‌اندیشد:من به اندازه تخیلم واقعیت دارد.

   و به یاد می‌آورد که چگونه تخیلش را در یک میهمانی، سر زنی سودائی، طی یک بازی باخته  است. اما باید کاری بکند. او یک نویسنده است و می‌داند مادامیکه ننویسد ملال رهایش نخواهد کرد.

     چگونه می‌توانم بنویسم وقتی تخیلی در کار نیست؟.

   به صرافت می‌افتد به دفتر یادداشت جلد چرمی‌اش مراجعه کند. این دفتر بارها او را نجات داده بود؛ و حال به نظرش می‌آمد مدت‌هاست  آن را رها کرده، که خبری از آن ندارد.

   دفتر را باز و آخرین یادداشتش را که به گواه تاریخ پای آن چهار هفته از نوشتنش می‌گذرد، می‌خواند:

   فرض می‌کنیم اتفاقی غیر واقعی برای نویسنده ای واقعی، نه، اتفاقی داستانی برای شخصیتی غیر داستانی – نویسنده – رخ داده، و وی طی یک تصادف فجیع توسط شخصی به نام حاج سعید که اتفاقا برادرزنش نیز هست، توی داستانش کشته می‌شود.

    نویسنده با خواندن یادداشت فوق هرگز به یاد نمی‌آورد روی چنین طرحی کار می‌کرده است.

   آیا ممکن است این نوشته طرح داستانی باشد؟

   و به یاد می‌آورد که چگونه در هفته های اخیر دچار فراموشی هولناکی شده که هرگز منشا آن را در نیافته است.

   ترسی بدوی فرایش می‌گیرد؛ و وقتی نازنین قرص‌های روزانه‌اش را با لیوانی آب مقابلش می‌گذارد، او کنجکاوانه مشغول خواندن یادداشتهای ماقبل این یادداشت بوده است. یادداشتهایی که به شکلی معنا دار شماره گذاری شده بودند.

یادداشت شماره‌ی ۱

تنها یک معنا دارد، ما تو را می پائیم.

   ای کاش موبایلی داشتم و از نازنین می‌پرسیدم  بازهم زنگ می‌زنند؟ می‌دانم که می‌خواهند با این کار قدرت خودشان را به من نشان بدهند. مرا بترسانند. که: زیر نظری بچه! زیر نظر. توی قهوه خانه‌ی قبلی هم خودشان بودند. کثافت‌های آشغال. شاید هم اشتباه می‌کنم. شاید همه‌اش زائیده تخیلم باشد. اگر موبایل داشتم…

یادداشت شماره‌ی ۲

چقدر هرز رفته‌ام. تقریبا همه آن چیزهایی که قبلا اندیشیده و نوشته بودم، اشتباه محض بود.

   نویسنده با خواندن این دو یادداشت هر چه به ذهنش فشار می‌آورد که بداند در آن تاریخ بر روی چه طرحی کار می‌کرده، چیزی به یاد نمی‌آورد؛ و به یاد نمی‌آورد که یادداشت شماره‌ی ۱ از کدام آدم‌ها حرف می‌زند. آدم هائی که می‌بایست تعقیبش کرده باشند. حیرتزده سراغ یادداشت‌های بعدی می‌رود.

 یادداشت شماره‌ی ۳

فکر می‌کنم هنوز خیلی کار داشته باشم. تازه اول کار است.

یادداشت شماره‌ی ۴

 خدای من! چه زن زیبایی!؟  وقتی زیبایی این همه نزدیک و این همه سهل و… چه مرضی است زیبایی خلق کنم؟ این زیبا… زیبایی او آنقدر عظمت دارد که همه‌ی این چیزها – آشغالهایی که تا کنون نوشته‌ام- جلوی پایش آتش بزنم.

 یادداشت شماره‌ی ۵

ساعت هفت و ده دقیقه‌ی روز ششم…

این دقیقا ساعتی است که من توی بانک هستم!؟

…دو نفرند. مضطربند. آن که جوان تر است به زحمت بیست سالش می‌شود؛ و آن دیگری باید سی سالی داشته باشد.

   با پیکان زرد رنگی آمده‌اند. آن‌ها کثافتند. همینطور که من.

می‌اندیشد:

خدای من! چگونه ممکن است که… آیا من کابوسهای شبانه‌ام را یادداشت کرده‌ام؟ آخر چگونه ممکن است که پیش از دیدن – به گواه تاریخ یادداشت‌ها- آن‌ها را ثبت کرده باشم!؟

ادامه می‌دهد.

یادداشت شماره‌ی ۶

دخترک تنها نه- ده سالش بود؛ و من احمق، من احمق نفهمیدم مرده است.

من بی اینکه اقدامی بکنم. مثل یک خوک … من شیطان مجسمم. من به فکر رمانم بودم.  اینکه عجب صیدی کرده‌ام!؟

   من توانایی چه مایه پستی‌ای داشتم که نمی‌دانستم؟

 یادداشت شماره‌ی ۷

 این سکوت، این جا، توی این کوه، بدجوری آدم را تحقیر می‌کند، بدجوری.

بی رحمانه آدم را در هم می‌شکند.

   توی چه مسخره‌گی‌ای گرفتار شده‌ام؟ اصلا گور پدر همه چیز! توی این چند روز فکر می‌کنم  آنقدر جفنگ ظبط کرده باشم که برای هفت پشت من کافی باشد.

   جل و پلاسم را جمع می‌کنم و همین فردا می‌زنم به چاک. نه، فردا نوارها

     را برای نازنین پست می‌کنم و برمی گردم. توی نامه برایش می‌نویسم دارم کار می‌کنم. می‌گویم کارم هنوز تمام نشده و به نظر خیلی بیشتر از آن چیزی که فکرش را می‌کردم کار داشته باشم! بعد برمی گردم پیش راپا و تا بی نهایت تریاک می‌کشم. جوری که پای بساط تجزیه شوم. بشوم نبات. برسم به سکوت. به سکوت نباتی این کوهستان.

   من دیگر بیش از این تحمل بازی خوردن را ندارم.

 یادداشت شماره‌ی ۸

انسان از طریق پوچی نهایتا به صلح و سعادت می‌رسد. پوچی ما را از انتقام کشیدن که مادر شر و سر چشمه جنگهای بزرگ است باز می‌دارد؛ و رمان به عنوان متعالی‌ترین مظهر این پوچی … نه، من توان ادامه دادن ندارم! بعد از ماجرای پیکان زرد  شرمم می‌شود به خودم بگویم نویسنده. وقتی…

   یادداشت‌های دفتر جلد چرمی تمام می‌شوند.  اما نویسنده چیزی از این خاطرات، هرچند بسیار ناچیز و کوچک به یاد نمی‌آورد. می‌خواهد به آن‌ها بپردازد. اما حوصله‌ی این کار را ندارد. لاجرم بررسی را به زمانی دیگر موکول می‌کند.

                                     تمهید چهارم

   می‌خواند:

در خرابه های اطر اف شهر اعدام شد.

   و سوزش شدیدی روی سینه‌اش، درست در نقطه ای که استخوان جناق قرار دارد احساس می‌کند. مرگ همه‌ی ذهنش را پر می‌کند.

  من می‌توانم با کشتن آن زن به داستان برسم. من، باید هر طور شده آن زن را پیدا کنم.

  کا ف. طبق معمول هر روز حوالی ساعت هفت وده دقیقه‌ی صبح وارد شعبه می‌شود دفتر حضور وغیاب را با قید ده دقیقه تاخیر امضاء می‌کند.
از مستخدم برگه‌ی تقاضای مرخصی می‌گیرد. یک ما ه مرخصی می‌نویسد

و روی میز رئیس می‌گذارد. رئیس نگاهی حاکی از تعجب به او می‌اندازد

و می‌گوید.

   –  باز هم اول صبحی چی شده اقای کاف. بازهم که بز بردی روی بام!؟

این صطلاح همیشگی رئیس بود؛ و کسی هم  نمی‌دانست منظورش چیست.

-         مرخصی می‌خواهم جناب رئیس!

رئیس نگاهی به تقاضای مرخصی کاف. می‌اندازد.

     –    یک ماه!   تو مثل اینکه توی باغ نیستی، ها؟

-    گرفتارم جناب رئیس.

-         کی تو گرفتار نبودی؟ از وقتی من تو را دیدم تو گرفتار بودی!

-         خواهش می‌کنم موافقت بفرمائید جناب رئیس!

-         نه! پرسنل نداریم.

کارمند اصرار می‌کند.

-         من به این مرخصی نیاز دارم جناب رئیس. اگر نه زمان را از دست خواهم داد. اگر زمان بگذرد همه چیز خراب می‌شود.

رئیس می‌خندد.

-         آقای عزیز من نمی‌دانم تو چه چیزی را از دست می‌دهی. اما می‌دانم که من یکی از کارمندانم را از دست می‌دهم. آن هم برای یک ماه! واین برای من قابل قبول نیست. ما در این ماه دو میلیارد از اهدافمان عقب هستیم و باید به کمک شماها جبران کنیم. باید با جدیت تمام به جذب سپرده بپردازیم. این طور نمی‌شود که تو هر بار بیایی و بگویی داری از دست می‌روی ویک ماه مرخصی بگیری و بروی! گفتم که، پرسنل نداریم. فعلا باید صبر کنی!

   و نامه توبیخی سرپرستی را از کشو میزش بیرون می‌کشد و به کاف. نشان می‌دهد. کاف. اصرار می‌کند. نگرانی در چشمانش موج می‌زند.

     – آقای رئیس! طرح ذهنی چیزی نیست که من بتوانم آن را معوق بگذارم. من به اندازه کافی، به خاطر کارمند بودنم، طرح‌های زیادی را از دست داده‌ام. اما این بار نمی‌خواهم این اتفاق تکرار شود. من…

     – من متوجه مشکل شما نمی‌شوم آقای کاف. اصلا این مشکل شما از نظر من، از نظر بانک، مشکل نیست. بانک که برایت دعوت نامه نفرستاد بیایی اینجا کار کنی! من نمی‌توانم. اگر فکر می‌کنی کارت خیلی واجب است، دو ساعت مرخصی بگیر و برو مرکز و مستقیما از مدیر کل مرخصی‌ات را بگیر! البته جانشین یادت نرود، اگر نه من زیر بار نخواهم رفت.

     – آخر آقای رئیس…

     – برو! همین الآن برو، تا رایم عوض نشده! مشکلت را با آن‌ها درمیان بگذار. شاید آن‌ها بفهمند چه می‌گویی! من که نمی‌فهمم.

     – لعنت به این شکم!

     – چی؟

     – هیچی. با شما نبودم. با این شکم لعنتی بودم.

   می‌رود. به مرکز می‌رود.

   مدیر کل در اتاق بزرگی پشت یک میز بزرگ نعل اسبی منبت کاری شده که نیمی از اتاق را گرفته، طوری نشسته که به نظر می‌آید سخت مشغول کارهای بسیار بزرگ است. نویسنده قید همه چیز را می‌زند و تصمیم می‌گیرد خیلی راحت باشد. می‌خواهد برای یک بار هم که شده فراموش کند که در این جا، در این سیستم عریض و طویل که یکی از بنیان‌های مهم اقتصادی کشور است، یک کارمند جزء دون پایه است و نویسنده بودنش ابدا اعتباری ندارد. بی محابا  می‌رود تو.

-         سلام جناب مدیر!

-         سلام جناب آقای کاف. معروف!

   نویسنده از لحن صحبت مدیر کل در می‌یابد که قبل از آمدنش آقای رئیس همه چیز را به مدیر گزارش کرده است. پس بی مقدمه تقاضایش را مطرح می‌کند.

     – جناب مدیر! رمان بزرگی پا به ماه است! دردش شروع شده است! اگر دیر برسم همه چیز نابود می‌شود. شما را به خدا…

   مدیر لبخند می‌زند و با تمسخر می‌گوید.

-         حالا یک هفته برو بلکه به کارهایت رسیدی…

   و به موهایش اشاره می‌کند.

     – چرا موهایت این قدر بلند است؟

     – فرصت ندارم جناب مدیر! یعنی نمی‌کنم بروم آرایشگاه.

   مدیر غر و لند می‌کند.

-         یک ماه مرخصی لازم است تا این موها مرتب شود! کارمند یعنی ان انضباط  آقا جان! یعنی یک شهروند شریف مبادی آداب قانع.

-         چشم جناب مدیر! اما… اما آبروی من در خطر است. خواهش می‌کنم درک کنید.

-         با این موها  معلوم است که باید آبرویت در خطر باشد.

-         خواهش می‌کنم درک کنید جناب مدیر!

-         عزیز من! شما که کار نان و آب دار بهتری در بیرون دارید. که فکر می‌کنید اگر انجام ندهید آبرویت خواهد رفت، چرا کارمند شدی!؟

-         جناب مدیر! مسئله نان و آب نیست. اصلا این کار لعنتی نان و آبی ندارد. تازه خودش یک هزینه اضافی… چطور بگویم؟ فقط  از سر…

  جناب مدیر دیگر به حرف‌های کارمند گوش نمی‌کند.

-         آقای عزیز! همین الآن برمی گردی شعبه و به کارهای محوله‌ات می‌رسی. من هم وقتی برای اراجیف جناب عالی ندارم. یادت باشد! اول می‌روی سلمانی، موهایت را کوتاه می‌کنی بعد می‌روی شعبه!.

   نومید برمی گردد؛ و وقتی ماجرا را برای همکارش احمد سالمکار- تنها کارمندی که نویسنده در طول این سال‌ها با او مراوده و دوستی دارد- تعریف می‌کند، سالمکار لبخند می‌زند و می‌گوید.

     – احمق! بگو مشکل خانوادگی دارم. بگو! مادرم مرده، پدرم مرده، همه کس و کارم دارند می‌میرند. بگو زندگی‌ام در حال متلاشی شدن است. تو کی می‌خواهی یاد بگیری!؟ آخر کی  راست و حسینی به جایی رسیده تا تو برسی!؟ بگو – در همین لحظه رئیس از مقابلشان می‌گذرد – مخلص جناب رئیس.   و تن صدایش را پائین می اورد.    بگو زنم رفته خانه‌ی پدرش و مرا با بچه‌ها تنها گذاشته. چه می‌دانم؟ بگو از سر و سر من با آن زن … چی بود اسمش؟

     – کدومو می گی؟

     – همون که سیگار دانهیل لایت می‌کشید و فرستادی پیشم؟ توی شعبه قبلی؟ و من برایش حساب جاری باز کردم؟ حالا…! با خبر شده. بگو نمی‌توانم بیایم سر کار. چون بچه‌ها تنها هستند، کسی را ندارم از آن‌ها مراقبت کند. واقعا که!؟ بعضی وقت‌ها حال آدم را به هم می‌زنی. بعضی وقت‌ها این قدر احمق به نظر می‌رسی که آدم باور نمی کنه داستان‌های اون مجموعه رو تو نوشته باشی!؟

   نویسنده از نو مرخصی ساعتی می‌گیرد و از نو به اداره‌ی مرکزی می‌رود.

-         قبل از رفتن یادت باشه موهاتو بزنی!

   این را سالمکار می‌گوید.

                                         ***

-         جناب مدیر! جلسه‌ی قبل به خاطر شرم حضور و پاره ای معذورات خانوادگی … در واقع به خا طر حفظ اسرار خانوادگی نتوانستم به شما بگویم…! راستش با شرح مشکلات بی ارزشم نمی‌خواستم خاطر شریفتان مکدر شود. باید بگویم. زنم ترکم کرده جناب مدیر! زنم

     می‌خواهد از من طلاق بگیرد. چون رمان می‌نویسم؛ و من تا روشن شدن تکلیفم نیاز به مرخصی دارم. آخر بچه‌ها توی خانه تنها هستند.

   زنم  رفته شهرستان، خانه پدرش.

     مدیرکه به تازگی زنش ترکش کرده بود. می‌گوید.

-         اغلب زن‌ها همینطور هستند. فقط بلدند توله پس بندازن و بگذارند

بیخ ریش مرد بدبخت و… می‌بینم موهایت را کوتاه کردی؟ خب مرد حسابی! این را از اول می‌گفتی! حالا هم دیر نشده، همین الآن می‌روی شعبه، تقاضایت را می‌نویسی می‌دهی رئیست و… نگران نباش! همه چیز درست می‌شود. امان از دست این زن‌ها!

    به شعبه برمی گردد. خوشحال است.

    –  حق با تو بود احمد. می‌خندد.

    – بهت گفتم که احمق! راهش همین است.

    –  تازه بامزه اینجاست، مردک مدیر کل را می‌گویم. حتی دلداریم داد و گفت – ادای مدیر کل را در می‌آورد. – پسر جان تو به بچه‌هایت فکر کن. نگذار زندگی‌ات به خاطر هیچ و پوچ، به خاطر این چیزهای بی ارزش، چی بود؟… آهان، رمان. متلاشی شود! به خانواده‌ات بچسب و این دیوانگی‌ها را کنار بگذار! تو دیگر سن و سالی ازت گذشته!… می‌دانی! حتی گفت. اگه  یه وقت به پول احتیاج داشتی خجالت نکش. می‌گویم یه وام قرض الحسنه ی بلاعوض برایت ردیف کنند. گفت. من دوست دارم کارمندانم با من احساس رابطه‌ی خانوادگی داشته باشند.

   سیگاری روشن می‌کند و سیگار سالمکار را هم آتش می‌زند.   هیجان زده ادامه می‌دهد.

-         بیچاره دایی – این اسمی بود که کارمندان به رئیس شعبه داده بودند – همین که آمدم شعبه، احتمالا منشی مدیر زنگ زده بود- با دلخوری به من گفت. چرا این را از روز اول نگفتی مرد حسابی! ما را پاک پیش مدیر ضایع کردی!؟ این برای سابقه‌ی خدمتی من، برای بیست و هشت سال خدمت صادقانه‌ام – نویسنده یادش می‌آید رئیس هر وقت می‌خواست از سابقه‌اش حرف بزند همین را می‌گفت. – یک نمره‌ی منفی است. الآن آن‌ها چی فکر می‌کنند؟ نمی‌گویند یکی را گذاشته‌ایم رئیس که ابدا نمی‌تواند مدیریت کند؟ نمی‌تواند با کارمندانش ارتباط برقرار کند؟ حالا… به هر حال، کاریه که شده، اما اگه یه وقت، خدای ناکرده، زبانم لال، زبانم لال، کارتان به طلاق و این حرف‌ها کشید، می‌توانی روی من حساب کنی. من توی دادگستری قاضی آشنا دارم، سفارش می‌کنم کارت را سریع انجام دهد. آن هم به نحوی که همه چیز به نفع تو تمام شود. البته یه کم باید سبیلش را چرب کرد، که بابت آن هم ناراحت نباش! می‌توانم یک وام جعاله ی سوری برایت درست کنم. تا بتوانی هزینه های دادگاه و چیزهای دیگر را بپردازی.

   می‌خندد و ادامه می‌دهد.

-         جان احمد می‌خواهم هر دو وام‌ها را بگیرم. هم وام بلاعوض مدیر، هم وام آقای رئیس. می‌گویم به مشکل برخوردم و احتیاج دارم. باور کن این دائی که من دیدم به خاطر اینکه خودش را نشان بدهد و پیش مدیر کل آدم مسئولی جلوه کند، این کار را می‌کند. من مطمئنم. باور کن الآن پیش خودش فکر کرده من می‌بایست پارتی‌ای، چیزی، داشته باشم که خرم پیش مدیر می ره!؟ بیچاره ترسیده که یه وقت نکنه پیش مدیر ضایع اش کنم. باور کن، از وقتی  برگشتم کلی رفتارش با من عوض شده.

-         تازه داری میشی کارمند.

این را سالمکار می‌گوید. هردو می‌خندند.

                                        ***

   نویسنده وقتی سر خوش و کیفور با برگه‌ی مرخصی به خانه بر می‌گردد، تازه درمی یابد هیچگونه تصویری از چهره‌ی آن زن در ذهنش وجود ندارد.

چگونه می‌توانم کسی را بکشم، در حالیکه چیزی از چهره‌اش در خاطرم نیست!؟

   به یاد جمله‌ی – تازه شدی کارمند – سالمکار می‌افتد و ملال همه‌ی وجودش را پر می‌کند.

                             تمهید پنجم

   مرد وقتی به ساعت دیواری جهیزیه‌ی زنش نگاه می‌کند. در می‌یابد حدود چهارده ساعت بی وقفه در طول و عرض اتاق قدم زده است. شانزده قدم به جلو رفته است. در قدم هفدهم به دیوار رسیده است، دست روی دیوار گذاشته است، برگشته است تا شانزده قدم به جلو برود، در قدم هفدهم به دیوار برسد تا برگردد تا… چشم در چشم نازنین می‌افتد. می‌ایستد. در چشمان ترسخورده زن برق عشق را می‌بیند. می‌گوید.

    –  نازنین! چرا نباید داستانی از یک سلسله عشق‌های زنجیره ای بنویسم؟

وانگار سا ل ها منتظر چنین مکاشفه ای بوده نمی‌شود که زن می‌گوید – البته به طعنه.

     –  اتفاقا داشتی همین کار را می‌کردی

  و به یاد می‌آورد که هیچگاه هیچ تمایلی به عشق نداشته است. چرا که هیچگاه دوست نداشت در زندگی‌اش اسیر زنی باشد. از اینکه می‌دانست، معتقد بود که عشق وی را در مقابل زن بی دفاع و خلع سلاح می‌کند. همان طور که در مقابل هما کرده بود؛ و می‌دانست مادامیکه مرد نتواند زن را توسط قرار داد دفتر خانه به تملک خود در آورد، این زن است که حاکم عشق است و از طرفی مهر قرار داد دفتر خانه در حقیقت مهر مرگ عشق است. ازدواج صورت می‌گیرد و تحمل آغاز می‌گردد؛ و این برایش قا بل تحمل نبود. از اینکه به خاطر عشق ناگزیر است غرورش را زیر پا بگذارد. می‌گوید. به صدای بلند.

    – عشق نیاز به نوعی پستی دارد که من توان تن دادن به آن را ندارم.

نازنین نگاهش می‌کند.  من این مرد را نمی‌شناسم!؟ و به یاد می‌آورد در طول زندگی مشترکشان هرگز چنین جنونی در چشمان همسرش ندیده است. آیا به خاطر هولی است که حاج سعید به جا نش ریخته؟ و برادرش را نفرین می‌کند. می‌گوید.

-         مرد ممکن است بدون عشق بتواند زندگی کند اما زن هرگز.

زن بدون عشق می‌میرد.

مرد می‌داند این زن، این زنی که روبروی او نشسته و شلال موهای

پر کلاغی‌اش را روی شانه‌هایش ریخته عاشق اوست و عشق یک زن چیز کوچکی نیست که یک مرد بتواند به راحتی از آن بگذرد.

-         گمونم بازم گند زدم نازنین! این طور نیست؟

-         نه هیچم گند نزدی!

طره‌ی  مو  را از روی صورت کنار می‌زند و ادامه می‌دهد.

-         تو عقیدتو گفتی. خب… این خیلی خوب است.

-         چی؟ اینکه عاشق شدن پستی می‌خواهد؟

-         نه. اینکه نظرت را گفتی! اگر چه خودم می‌دانستم. اما خوبه خودت اقرار کردی.

-         چی را اقرار کردم؟ اینکه نمی‌دانم چرا نمی‌توانم داستان بنویسم؟

-         نه! اینکه زن‌ها  برایت اهمیت ندارند.

-         من کی همچین حرفی زدم؟

-         هیچوقت! تو هیچوقت همچین حرفی نزدی. نمی‌زنی، می‌دانم!

همیشه همینطوره. تو همین الان گفتی. یادت رفت؟

-         من چی گفتم؟ من گفتم می خوام  یک سلسله داستان عشقی بنویسم اما نمی‌توانم، چون چیزی به خاطرم نمی‌آید، همین.

-         شروع شد. هر وقت که به اینجا می‌رسی، چیزی یادت نمی‌آید. تو همین الان گفتی نمی‌توانی عاشق زنی باشی. نگفتی؟

-         خوب که چی؟ این چه ربطی به داستان نوشتن دارد؟

-         همین دیگر؟

-         من که نمی‌دانم!

-         می‌دانم. طبق معمول. هر وقت که به اینجا می‌رسی، تو نمی‌فهمی!

-         باور کن نازنین! تو چرا نمی خوای قبول کنی؟ من نمی‌فهمم تو چرا همیشه با من مخالفی! تو ناراحتی نازنین؟ نه؟

-         نه من ناراحت نیستم. چرا باید ناراحت باشم؟

-         چرا هستی! ببین. دوباره میگم. شمرده شمرده- مرد تن صدایش را بالا می‌برد- من گفتم، می‌خواهم  داستانی عشقی بنویسم و چون به عشق اعتقادی ندارم این برایم سخت است. همین. توی این حرف چه توهینی به سا حت مقدس زن هست که من نمی‌فهمم؟

-         همین دیگه…  اصلا من احمقو بگو … میدونی چیه؟ اصلا مقصر اصلی منم. مثل همیشه این منم که مقصرم.

-         اهه. بازم شروع کردی!

-         درسته. بازم شروع کردم. هر وقت که به اینجا می‌رسیم، این منم که هیچی نمی‌فهمم، درک نمی‌کنم. نمی‌فهمم…

-         من کی همچین حرفی زدم؟ داری از خودت حرف در می یاری؟

   نازنین نمی‌تواند بگوید: تو که به عشق اعتقادی نداری، نداشتی، چرا

ازدواج کردی وبا زند گی یک زن، من، بازی کردی؟ احساس می‌کند با گفتن این حرف عزت نفسش جریحه دار می‌شود. می‌گوید.

-         من با این دیدگاه مخالفم.

-         کدام دیدگاه؟

-         همین که عشق نوعی پستی می‌خواهد!

   نازنین این را می‌گوید، علیرغم اینکه قلبا با مردش هم عقیده است. در حقیقت نمی‌داند چرا این حرف را زده است. درحالیکه‌ می‌خواست بگوید.                                                                                                                                         – تو که مرا دوست نداشتی چرا با من ازدواج کردی؟ – همین را می‌خواست بگوید. مرد می‌گوید.

   –   من فکر می‌کنم تو اساسا با داستان عشقی مخالفی. درست میگم؟

-         نه درست نمی گی! چون زن را نمی‌شناسی؟

-         خب معلوم است زن را نمی‌شناسم. شیطان هم زن را نمی‌شناسد، چه برسد به من!

-         نگفتم!؟

-         بابا شوخی کردم. ای بابا! چرا این قدر نازک نارنجی شدی؟ چرا همه چی این قدر زود بهت بر می خوره؟ بابا چه طوری به گم؟ من. من لامذهب میگم، می خوام داستان عشقی بنویسم. میگم… البته اگر تخیلی در کار باشد! اگر حافظه یاری کند! تو می گی مخالفم.  چون من زن‌ها را نمی‌شناسم! خب… این کجاش به شناخت زن‌ها مربوطه که من نمی‌دانم؟

-         همین دیگر. مثل همیشه همه چیز را وارونه می‌گیری. من یه چیز میگم.  تو یه چیز دیگه تعبیر می‌کنی. من نگفتم با داستان عشقی مخالفم. من اصلا نمی تونم با داستان عشقی مخالف باشم. چون یه زنم، زن؛ و این خیلی بدیهی یه! به خاطر همین هم میگم تو زن را نمی‌شناسی؟ می‌دانی؟ یک داستان عشقی برای من که زنم، صد مرتبه جذاب‌تر از یک شاهکار چه می‌دانم جنایی، جنگی، فلسفی، اجتماعی، سیاسی است. چرا که زن زندگی را دوست دارد و زندگی یعنی عشق، این یادت باشد.

-         یعنی جنابعالی می فرمائین ما مردها زندگی را دوست نداریم؟ اینو می خوای بگی دیگه، ها.

-         درسته!

-         حرف می‌زنی نازنین!؟

-         ندارند. نه اینکه ندارن، چه طوری به گم؟ شما مردها دنیاتون دنیای زندگی نیست!

-         اها! می خوای بگی دنیای مردها دنیای خشنی یه و از این حرف‌ها، اینو می خوای بگی. درسته؟

-         تقریبا. می خوام به گم مردها آن طوری که ما زن‌ها به زندگی نگاه می‌کنیم نگاه نمی کنن!

-         خب این طبیعیه. اگر غیر از این بود ما هم می‌شدیم زن.

-         ای کاش می شدین.

-         انوقت کی می‌خواست این همه زنو بکنه!؟

-         چرت نگو. اگر مردها هم مثل ما به زندگی نگاه می کردن هیچوقت نه جنگی اتفاق می‌افتاد، نه زندانی ساخته می‌شد، خلاصه زندگی شکل بهتری داشت.

-         فکر می‌کنی. اینا همه‌اش خواب و خیاله.

-         آره فکر می‌کنم. اصلا تو خودت! تو خودت هر وقت هر داستانی می‌نویسی غیر ممکن است تویش خون و قتل و جنایت نباشه. حتی وقتی داستان عاشقانه می‌نویسی. مثل اللهتی تی. مثل تقدیر آن‌ها را… همه‌اش مرگ. همه‌اش خون، جنایت …

-         اما دست خودم نیست نازنین! این زندگی ماست که سرشار از مرگ است. حتی وقتی بخواهیم از عشق حرف بزنیم.

-         من منطورم این نبود!

-         گویا باز هم اندشه هایم را حرف زدم، درست است؟ می‌دانی…؟

-         می‌دانم. تو از هر چه بنویسی بالاخره می‌رسی به مرگ و جنایت و …

-         همه‌ی وجود ما بوی جنایت می‌دهد نازنین! این یادت باشد. پدربزرگ  پدربزرگ  پدربزرگت یادت نرود. در ثانی خیانت فرزند خلف عشق است. تو به عنوان یک نویسنده اگر روزی بخواهی داستانی عشقی بنویسی، نمی‌توانی از خیانت حرف نزنی. از طرفی جنایت فرزند خوانده‌ی خیانت است. به فیزیک این دو کلمه نگاه کن؟ هر دو از …

-         اما همین دو تا کلمه‌ی تو غریزی بشرنیستند، هستند؟ اما عشق چرا؟ باید هم باشد. چه غیر از این بود نسل بشر منقرض می‌شد.

-         من تردید دارم.

-         می‌دانم!    این را نازنین به طعنه می‌گوید.

-         آن که غریزه‌ی بشری است، عشق نیست، شهوت است. به نظر من عشق بیشتر یک توهم است.

-         اگر این طوری است پس تو همیشه دچار توهمی!

-         چطور!؟

-         همینطوری!

-         اصلا یه جور دیگه. تو فکر می‌کنی برادرت به صورت غریزی …نه ببینم، مگه او بالفطره جنایتکار بود؟ یا زندگی او را به این سمت کشاند؟

-         خواهش می‌کنم قول بده دیگه هیچوقت، هیچوقت از برادرم حرف نزنی!

-         دقیقا همین حس. همین حس ترحم انگیز که خود او هم یک قربانی است…

-         نه ابدا منظورم دلسوزی نبود! تو چرا نمی‌خواهی بفهمی؟

-         می‌فهمم. اما فکر می‌کنم تو از چیزی دلخوری. این طور نیست؟

نازنین با لحنی عصبی در حالیکه کلمات را شمرده شمرده ادا می‌کند می‌گوید.

-         من دوست ندارم، به هر دلیل، بی دلیل با دلیل… من نمی‌خواهم تو راجع به او حرف بزنی. دوست ندارم. چه طوری به گم، حالیت کنم؟

-         اصلا ولش کن. می‌دانی… مشکل چیز دیگری است نازنین! می‌خواهم… گفتنش سخت است.

-         می‌خواهی اعتراف کنی؟

-         چی را باید اعتراف کنم؟

-         هیچی همین طوری. آخر تو توی این جور بحث‌ها همیشه بحث اعتراف را پیش می‌کشی.

-         بله می‌خواهم بگویم که تصمیم دارم بنویسم. هرچی، عشقی اجتماعی فلسفی اما نمی‌دانم چرا هیچ چیز را نمی‌توانم به یاد بیاورم؟

-         می‌دانم؛ و ادامه می‌دهد- اعتراف سختی است.

نازنین این را می‌گوید و با حالت عصبی از جایش بلند می‌شود و از

روی تراس، از جایی خاص، جایی که انگار چیزی بسیار محرمانه را در آن پنهان کرده باشند، مقدار متناهبی دست نوشته که بر روی کاغذهای رول کامپیوترنوشته شده‌اند، بر می‌دارد و تقریبا با ضرب مقابل شوهرش به زمین می‌کوبد.

-         داشتی روی این‌ها کار می‌کردی. به خون شاید باربارا بتونه حافظه تو برگردونه!

-         باربارا؟

-         خواهش می‌کنم دیگه بیش از این حالم را به هم نزن؟

-         تو از کی حرف می‌زنی؟

-         ببین، من همین طوری هم به اندازه‌ی کافی از همه چیز عصبانی هستم. خواهش می‌کنم با این انکار احمقانه حالم را خراب‌تر نکن!

-         باور کن من هیچ چیز را به یاد نمی‌آورم. چرا نمی‌خواهی بفهمی؟

-         اصلا می دونی چیه! دیگه داره حالم از هر چی نوشته و نویسنده و

رمان به هم می خوره. دیگه از این همه تحقیر خسته شدم. حق با میترا بود. همان موقع که می‌خواستم، ذوق زده می‌خواستم به تو بله بدهم. گفت. گفت که تصویر نویسنده‌ها فقط از دور قشنگه، نزدیک که به شی گند همه چی در می یاد. حق با او بود؛ و من نفهمیدم و چه تاوان سختی دادم تا بفهمم!

-         نازنین تو از چی حرف می‌زنی؟ چرا نمی خوای باور کنی؟ باور کن

هیچ چیز توی این کله‌ی صاب مرده‌ام نیست. می‌فهمی؟ هیچ چیز؟ چه طوری حالیت کنم؟ من هیچ چیز را نمی‌توانم به یاد بیاورم لعنتی! من توقع دارم تو به عوض این سرکوفت‌ها کمکم کنی. من به کمک تو نیاز دارم.

     –    تو همیشه همین طوری! همیشه‌ی خدا وقتی به اینجا می‌رسی، وقتی کم می یاری این منم که باید تو رو درک کنم. این منم که باید کمکت کنم. اصلا می دونی چیه تو…

         مرد حرفش را قطع می‌کند.

-         تو داری به من ظلم می‌کنی نازنین!

-         می‌دانم. تو عادت داری! و این وسط منم که ظالم هستم. نفهم هستم.

چیزی را نمی‌فهمم. اصلا من پرتم. خنگم؛ و تو هم مثل همیشه، علامه‌ی دهر؛ و همه موظفند تو را درک کنند. می‌دانی من دیگه خسته شدم قاسم! من دیگه تحمل این اداها را ندارم.

      نازنین این را می‌گوید، حوله را بر می‌دارد، و به حمام می‌رود. مرد سیگاری روشن می‌کند. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. انگار بی صبرانه منتظر چنین لحظه ای بوده تا نازنین راحتش بگذارد. تا  به خواندن دست نوشته‌ها بپردازد.

                               تمهید ششم

                  قسمت اول

جمعه

شب سختی بود. سخت و در عین حال جالب. جماعت انگار نه انگار توی کولاک و یخبندان گرفتار شده‌اند و تونل پشت سرشان خراب شده است و اگر کمک اندکی دیر برسد، ممکن است به خوردن گوشت همدیگر برسند. هه! اگر می‌رسیدیم من آن زن لهستانی را… می‌خوردم.

     تجربه ای بود. انگار همه‌ی آن اتفاقا ت افتاده‌اند تا مسافران دور بخاری گازوئیلی من درآوردی قهوه خانه حلقه بزنند و داستان بگویند. یادم می‌آید بی اختیار یاد اجدادم افتادم. وقتی توی غار دور آتش جمع می‌شدند و برای فرار از ترس حاکم بر تاریکی بیرون، برای همدیگر داستان می‌گفتند. تا آن زن

مو بور ایرانی / لهستانی ماجرای گم کردن پدر رشتی‌اش را برایمان تعریف کند. تا با لهجه‌ی مسخره بگوید که چگونه پدرش، که یک تاجر عتیقه بوده، سال‌هاست آن‌ها را ترک کرده. ترک که نه، در واقع از استبداد حکومت وقت فرارکرده و به زادگاهش رشت بازگشته است. حال تنها دخترش از فرصت پیش آمده – فروپاشی حکومت‌های کمونیستی بلوک شرق- استفاده کرده و از لهستان آزاد شده زده بیرون و آمده اینجا بلکه پدرش را پبدا کند. می‌گفت پدرش یکی از خانواده های اصیل و سرشناس رشت است و احتمالا اهالی قدیمی رشت او را می شنا سند. در واقع این تنها نشانی‌ای بود که دختر از پدر داشت. با این حال سخت امیدوار بود.

    نمی‌دانم چرا در لحظه لحظه‌ی آن قهوه خانه‌ی لکنته و یخ، یاد نوار قلب پدر بزرگ بودم. مسخره است. یادم می‌آید حتی یک بار جیب‌های کت و حتی کیف پولم را برای پیدا کردن آن وارسی کردم. غافل از اینکه آن تکه کاغذ مسخره مربوط به سال‌ها پیش است.

جمعه

عجب داستان نحسی بود. همه ازش روزی خوردند الا خود من! لعنتی بعد از نوشتن آن انگار نفرین شده‌ام. حتی یک سطر ناقابل از طرح یک داستان در پیت هم ننوشته‌ام. الا همین جفنگیاتی که شب‌ها موقع خواب می‌نویسم.

   من مرده‌ام. مَنِِ. قاسم کشکولی، متولد سنه‌ی هزار و سیصد و چهل و دو خورشیدی لنگرود. فرزند حسن، شماره شناسنامه سیصد و چهار، به گواه روحش مرده است؛ و اینکه این سطور را می‌نویسد، یک طفیلی است؛ و این مرگ نازنین مادامیکه داستانی ننویسم ادامه خواهد داشت. پس، زنده باد داستان، مرگ بر…

   بالاخره این زنده باد و مرده باد به من شمن هم سرایت کرد. پس،             زنده باد   مرده باد. مرده باد   مرده باد. زنده باد   زنده باد. مرده باد   زنده باد و مرده باد و من و زنم و رئیسم. با این حال نمی‌دانم چرا آن زن باید پدرش را پیدا کند!؟ مرد زن را جستجو می‌کند! زن مرد را؟. زن در کنار مرد امنیت می‌یابد و مرد در کنار زن آرامش. البته شاید. البته اگر این تحفه، زن فقط یک زن باشد. وگر نه…

   در اینجا نویسنده لحظه ای خواندن را رها و با حالتی خاص به زنش نگاه می‌کند؛ و در می‌یابد نازنین از لحظه ای که وی خواندن دستنوشته ها را شروع کرده در واقع او را می‌پاید. سیگاری روشن می‌کند. نازنین – زیر سیگاری را- چیزی که نویسنده با یک تکه کنده درست کرده بود- مقابلش روی تخت می‌گذارد. نویسنده ادامه می‌دهد.

  البته اگر این تحفه فقط یک زن باشد.

  ای کا ش خودم بودم. اولین کاری که می‌کردم تا لنگه‌ی ظهر می‌خوابیدم. بعد هم دیگربه اداره نمی‌رفتم. اداره مثل اصطبل پرورش اسب است. وقتی وارد شدی باید فکر مرتع‌ها و تپه ماهورها را از ذهنت بیرون کنی. اگرخودم… باید کاری بکنم باید…

  اصلا گور پدر همه چیز. مگرمن  چند بارفرصت زندگی کردن دارم؟ مگر چند بار فرصت زندگی کردن به من داده شده است؟ اما واقعیت چیزدیگری است. واقعیت لعنتی همیشه چیزدیگری است؛ و من از همین بدم می‌آید. واقعیت این است که من یک کارمندم و صبح راس ساعت هفت باید توی اصطبل باشم. اگرچه در آنجا، در محافل ادبی هم خبری نیست و دست کمی از اصطبل ندارد. شاید مشکل در خودم باشد. شاید سرشت من با جمع سازگار نیست. شاید.     محافل ادبی ما هم شکل دیگری از خاله زنگی ماست. مثل سیاست ما. به نظرمن نشست‌های بی ادبی هزار مرتبه از نشست‌های ادبی ادبی‌ترند.

چهارشنبه

اوایل تصورم این بود، سعادت مسیر است. از همین رو آن را در داستان جستجو می‌کردم. غافل از اینکه سعادت تنها یک رویای زیبای بشری است که امکان تحقق ندارد؛ و به قول سهراب، ما تنها می‌توانیم به طرف آن گام بر داریم. همین. در واقع سعادت بیشتر یک فریب است؛ و البته باز داستان را دوست دارم. چرا که قادرم می‌کند این فریب را تحمل کنم. همینطوراین زندگی دوزخی را. هر چند اگر تا ابد مجبور باشم این سنگ آسیاب نفرین شده را بگردانم.

   سنگ آسیاب،  اداره اضطراب خفقا ن انتظار فلاکت فقر بطالت بیماری یکنواختی استبداد زور فشار گرانی خفقان اداره تحقیر اضطراب انتظار فلاکت فقر بطالت بیماری یکنواختی پوچی اضطراب نومیدی فلاکت سانسور گرانی استبداد زور فشار تحقیر اداره اضطراب یکنواختی گرانی خفقان رجاله گی تهوع تهوع تهوع … حتی نوابغ نیز نمی‌توانند توی یک چنین جهنم بسته ای یک اثر ادبی ارزشمند خلق کنند.

   آیا راهی برای فرار از این دایره‌ی دوزخی وجود دارد؟ شاید تنها یک نیروی گریز از مرکز بسیار قوی، مثلاً چیزی مثل مرگ، شاید تنها مرگ بتواند آدمی را از این دایره به بیرون پرتاب کند. اما من می‌خواهم زندگی کنم، عشق بورزم، سیگار بکشم و زنان را دوست بدارم و داستان بنویسم. من می‌دانم اگر وضع به همین شکل ادامه پیدا کند، اگر در همچنان بر روی همین پاشنه بچرخد، دیر یا زود هر دو را از دست خواهم داد. هم زندگی، هم داستان. آن وقت زمانی می‌رسد که می‌بینم آخر خطم و نه توانستم زندگی و نه آن را خلق بکنم؛ و این وسط زندگی چند نفر دیگر هم با من تباه شده است.

   چرا اهداف بزرگ نیاز به قربانی دارند؟

   از طرفی اگر زندگی زناشوئی‌ام را از هم بپاشم آن‌ها تنها خواهند شد. واین یک ظلم است؛ و اگر قید داستان را بزنم، دیر یا زود ملال به سراغم خواهد آمد؛ و چنان گه خواهم شد که دیگر به درد زندگی نخواهم خورد. که زندگی‌ام از هم خواهد پاشید. می‌شوم گهی که هما در من دیده بود. چقدر دلم برایش می‌سوزد. از اینکه در بدترین شرایط روحی من، به پستم خورده بود و من چه آسان از دستش دادم و چه ضربه روحی سختی بود برایم…

   نویسنده از نو خواندن را رها و به نازنین نگاه می‌کند و می‌بیند نازنین همچنان کنجکاوانه نگاهش می‌کند. خدای من! یعنی نازنین یادداشتهای مرا خوانده است؟ احتمالاً خوانده که آن‌ها را به آن شکل به سرم زد. سیگاری روشن می‌کند و پس از مکثی کوتاه ادامه می‌دهد.

 …علیرغم اینکه خلاءاش خیلی زود با حضور باربارا پر شد اما فکر نمی‌کنم هیچ زنی بتواند خلاء فقدان او را در من پر کند. بگذریم. با این حال نمی‌توانم بگذرم. چون هنوز دوستش دارم.

   نکته اینجاست که داستان لعنتی همه مرا می‌خواهد. همه‌ی  من بدون کم و کاست؛ و این با زندگی زناشویی نمی‌خواند. اما باید راهی باشد. راهی که بتوانم هر دو این‌ها را با هم داشته باشم. هم خر را و هم خرما را. باید طرح رمانی بریزم که عین زندگی باشد. همین چیزی که توی آن دست و پا می‌زنم. اگر من بتوانم ساختاری کشف کنم که در آن این گه را – زندگی- درش جا بدهم شاید آن وقت بتوانم این رویا را محقق کنم.

  برای نویسنده ای در شرایط من وقتی در شبانه روز حتی نمی‌تواند یک ساعت، تنها یک ساعت نا قا فل برای مطالعه و نوشتن کنار بگذارد، چاره‌ی دیگری نیست. این تنها راه ممکن است. اگر نه باید بروم سراغ کشوی میزم.

جمعه

  باز هم جمعه لعنتی.   اینجا نشسته‌ام. بودم. توی کودکی رکج محله. کلاغی بر روی سیم برق مشرف به قبرستان نشسته و حیرتزده به این همه برف نگاه می‌کند؛ و نمی‌خواند. قار قار قار.

  مردم به زندگی‌شان ادامه می‌دهند. مرده هاشان را دفن می‌کنند. بر می‌گردند و با هم می‌خوابند. جمعه‌ها همه مرده‌اند. حتی اگر سر تا سر آن را برقصیم. جمعه روز کلاغ است؛ و اداره برای مردن هم مرخصی می‌خواهد.

  دیگر نوشتن هم دردی را دوا نمی‌کند. نوشتن خودش یک درد است. یکسره درد. شاید…

  اما من می‌نویسم. درست است آنچه که می‌نویسم، تنها از سر یک عادت کهنه و قدیمی ا ست. درست است که اغلب اوقات چیزی جز یک مشت اباطیل… اباطیل؟

  من ناگزیرم به آن‌ها، به کلمات اجازه دهم هر طور که می‌خواهند بزنند بیرون. کلمات حرمت دارند. شاید بخت یار شد و طرح رمانی از آن‌ها زد بیرون. از طرفی این تنها کاری است- نوشتن توی رختخواب- که می‌توانم انجام دهم. که نباید آن را ترک کنم. چه بسا با ترک این کار دیگر هرگز نتوانم به آرزویم برسم. در حالیکه می‌دانم ذهن به قول > ون گوگ < خیلی زود به تنبلی عادت می‌کند. باید مراقب باشم. طوری تنبل شده‌ام که حتی حس بلند شدن از جایم، جایی که نشسته‌ام، مثلا از مقابل این تلویزیون بی مصرف و یا شنیدن و گفتن مکا لمات مسخره‌ی روزمره، و یا دراز کشیدن عاطل و با طل و دود شدن در سیگار… شاید با این تنبلی بشود شعرنوشت.

                       شعر

            آیینه رفتارش را از یاد برده است نازنین!

            بیهوده نگاه نکن.

            …

            ییهوده تشر می‌زنیم- سیاه سنگین‌تر است.

            دختر

            قبل از ورود به خیابان

            میهمان آینه بود.

  اما داستان، به خصوص رمان هرگز. رمان یک پروژه‌ی نفس گیر و کشنده است که کار کارمند نیست. که کار کارمند بانک نیست. آیا اداره کارش را کرده است؟ من می‌دانم که منشا همه این پریشانی‌ها و بد قلقی‌هایم اداره است. اما با عالی جناب شکم چه کنم؟ و این ادامه خواهد داشت. من می‌دانم؛ و همین مرا مچاله می‌کند؛ و مادامیکه توی این مملکت فرهنگی! امر نوشتن کار تلقی نشود. پول. مادامیکه پولی از این راه در نیاید. این وضع ادامه خواهد داشت و من ناگزیرم به اداره بروم. مگر اینکه همه چیز را موکول کنم به زمان بازنشستگی. البته تا آن موقع کی مرده و کی زنده. می‌ترسم آن موقع هم، هنگام بازنشستگی … عالی جناب اداره مرده‌ام را تف بکند توی خیابان و بگوید.

-         برو ببینم چه کار می‌توانی بکنی مرده!

  در این لحظه تلفن زنگ می‌زند. نازنین گوشی را برمی دارد. آنکه آن طرف خط ایستاده اندکی مکث می‌کند و گوشی را می‌گذارد.

-         کی بود نازنین؟

-         دوستت!

-         اگه دوست منه سیمشو بکش!

   نویسنده این را می‌گوید و از جایش بلند می‌شود و دستنوشته ها را دسته می‌کند و تختخواب را ترک و به اتاق کارش می‌رود.

-         نازنین! بی زحمت یه چیزی بزار گوش کنیم.

-         چی؟

-         هر چی. فقط  آروم باشه.

-         مرضیه خوبه؟ یا آشورپور یا…؟

-         نه نه، یه چیز بدون کلام بزار.

و صدای < چهار فصل> همه فضای خانه را پر می‌کند. نویسنده معطل نمی‌کند. شتابزده شلوار را پا می‌کشد، از مش قربون سر کوچه دو پاکت اشنو می‌خرد و در حالیکه تندی می‌کند به خانه برمی گردد و مستقیم به اتاق کارش، پشت میز می‌رود. سیگاری روشن می‌کند. می‌نشیند.

                                 قسمت دوم

جمعه

…در ذهن نه آغازی است و نه انجامی…

   بی تردید درون همه اشیاء، گرد همه آنچه که در اطراف ماست، به خصوص درون این زبان روزمره‌ی ظاهراً مغشوش و بی اهمیت نوعی امواج داستانی هست که هر نویسنده ای باید بتواند آن را کشف کند. داستان جزو ضروری‌ترین ارکان زندگی بشر است؛ و راز ماندگاری رمان نیز در همین است.

   آدم‌ها به محض رسیدن به همدیگر بی اختیار می‌پرسند.

-         چه خبر؟

-         هنوز نکرد پیدا پدر.

-         الآن کجا هستی؟

-         من دیروز آمد تهران. الآن هست هتل. اسمش چی است؟ لا…

-         لاله.

-         من توی لاله بود. توی رشت یک خانم کهنه.

-         کهنه نه پیر.

-         آری، خانم پیر گفت. پدر را می‌شناسد. گفت توی فردوسی هست. تو فردوسی می‌شناسی؟

-         خیلی کم. آخر هزار سال پیش زندگی می‌کرد.

می‌خندد.

-         چی؟

     –    هیچی، شوخی کردم. گفتم  می‌شناسم.

-         پس کمک کرد پدر پیدا شود. باشد؟

     –    باشد.

                                        ***

-         سلام احمد. چه خبر؟

-         دیروز بعدازظهر توی راه امامزاده داود، می دونی، بچه‌ها رو یه سر برده بودم زیارت… یه مشت بچه‌ی ده/ پونزده ساله جلوی ما را گرفتند. باور کن آدم حالش بهم می خوره. پسره ی احمق می پرسه: این زنم کیه آقا؟ چرا گوگوش گوش می کنین؟ آخه به شما چه که این زنم زنمه یا زن کس دیگه؟ زن کس دیگه تو ماشین من چی کار می کنه؟ یکی نیست به اینا به گه بابا، همه‌اش که نمی شه آهنگران گوش کرد! بابا آدم که هر روز یه جور نیست! گفتم : ببینم! تو اگه گوگوش گوش نمی‌کنی چطور صداشو می‌شناسی؟

   به همین سادگی. اینکه این ضرورت از کی و کجا شروع شده است؛ و چرا بشر نیاز به شنیدن داستان دارد، مهم نیست. یافتن پاسخ این پرسش‌ها  مهم نیست. دستکم هم اکنون برایم اهمیتی ندارد. آنچه که در حال حاضر برایم اهمیت دارد، این است که به جوهره‌ی این داستان، نه چرایی نیاز به شنیدن آن، نزدیک و راز آن را کشف کنم. در واقع به سرچشمه‌ی اساسی داستان دست یابم.

   بی تردید از این نقطه نظر چشم انداز من کل هستی خواهد بود. به گمان من هستی بر مدار یک داستان عظیم و در عین حال راز آلود می‌گذرد. یک داستان ازلی و ابدی. باید خودم را به این مدار متصل کنم. به این زندگی به همین سادگی و گونه گونی هاش نگاه کنیم. به دور و برمان.

   هر کی به کاری مشغول

   هر چی به کاری مشغول

   یه شاهی بنداز تو کشکول.

مثل درویش پدر بزرگ که می‌گفت.

   این دور دور پولیتیک است

   هرچی دیدی هیچی مگو

   منم دیدم هیچ نمی گم.

بعد نمی‌دانم چی؟ که می‌رسید به اینجا که :

   گلاب بریز تو مشتت      یه شاهی بنداز تو کشکول.

ابتدا آدم گمان می‌کند همه چیز در یک آشفتگی و بی انجامی ناپیدا غوطه ور است. اما وقتی دقیق می‌شویم، می‌بینیم زندگی با همه آشفتگی‌های ظاهری و تضادهایش ساختار به هم پیوسته ای دارد که همان کل هستی است. باید در جستجوی چنین ساختاری بود. باشم. ساختاری که بتوانم همه صداهای زندگی را در آن بگنجانم. بی اینکه صدای ناسازی در آن شنیده شود؛ و در این میان آگاهی به کلمه کافی نیست. باید نسبت به آن ایمان و تعصب داشت. بله تعصب. دقیقا تعصب.

   آقای عزرائیل! اجازه بدهید سیگاری روشن کنم.

   نویسنده با خواندن این جمله سیگاری آتش می‌زند. ادامه می‌دهد.

    ملات. ملات زندگی.

   باید تخیل و واقعیت با هم مخلوط شوند. من به عنوان یک نویسنده باید اثر تپش این زندگی را – مثل نوار قلب پدربزرگ – از ذهنم بکشم بیرون و بریزم روی کاغذ.

   نوار قلب!

   اما ابتدا می‌بایست آن طرح داستانی را پیدا کنم.

جمعه

   جمعه‌ها همیشه در نظرم روزی مرده هستند؛ و وقتی این، بیشتر خودش را به تو نشان می‌دهد که نه  پولی و نه جایی برای رفتن داشته باشی. آن وقت احساس می‌کنی تنهایی؛ و وقتی این روزها تکرار می‌شوند و متعاقباً آن احساس، زمانی می‌رسد که در می‌یابی به کلی تنهایی. تنها. مثل عکس یادگاری بر روی یک گور.

      طرح

      … وارد جمعی می‌شود (چند نفر آشنا، دوست، همکار، اتفاقی و یا طبق قرار قبلی مشغول گفتگوهستند. اندکی می‌ماند، خارج می‌شود. با هر عذری و یا بی هیچ عذری. به همان سادگی که آمده بود) گفتگو اد امه دارد…

   تصورم این بود که سرانجام توی این جنگ فرسایشی من و اداره (تقدیر) که بیست و پنج سال است ادامه دارد، سیستم پیروز شده است. اما این طور نیست آقای سیستم! نخواهد بود. این را طرح داستانی امروز می‌گوید. من به انسان ایمان دارم جناب سرنوشت! انسان تنها موجودی است که می‌تواند خارج از تنازع به جاودانگی برسد.

  شنبه

  صبح که از خانه زدم بیرون زیر چتر، چتر را خلوتی یافتم توام با موسیقی. موسیقی‌ای که باران بر بام آن اجرا می‌کرد. می‌خواستم تا هر جا که پاهایم رمق دارند با چترم بروم. اما تا اداره راه زیادی نمانده بود.

  آنجا، توی آن دل مردگی، پشت میزم نشستم و به باران پشت شیشه و به عابرینی که شتاب می‌کردند و به زنانی که در پیاده رو راه می‌رفتند، نگاه کردم و دریافتم همه چیز برایم دست نیافتنی است؛ و دریافتم نمی‌توانم بر روی طرحی که دیروزدر ذهنم شکل گرفته بود کار کنم. چرا که دیگر باران نمی‌بارد.

   ما توی زندگی ماشینی کوچک شده‌ایم. سیستم تحقیرمان کرد و عظمت انسانی مان را از ما گرفت.

  جمعه

   یادم می‌آید وقتی برای اولین بار نوار قلب او را دیدم، نمی‌دانم چرا احساس کردم که می‌توانم کاری با آن بکنم. چه کاری نمی‌دانستم. از همین رو بعدها وقتی احساس کردم دیگر به آن نیاز ندارد، خیلی ساده آن را از او کش رفتم.  آن زمان هرگز نمی‌توانستم پیش بینی کنم که آن تکه کاغذ ساده‌ی پزشکی بتواند روزی طرح کلی رمانی بشود. تا این که چند وقت پیش، ابتدا توی آن قهوه خانه‌ی لکنته و بعد هم به صورتی کاملا اتفاقی و مسخره، همین امروز بعدازظهر آن را از نو دیدم. هنگام تماشای اتفاقی یک سریال نازل تلویزیونی. وقتی طبق معمول روی مبل لم داده بودم و سیگار دود می‌کردم و اجازه می‌دادم تلویزیون همه اراجیفش را به من حقنه کند.

   زنی در حال مرگ بر روی تخت بیمارستان افتاده بود و پزشکان دستپاچه و نگران رویش کار می‌کردند. شک وارد می‌کردند و به صفحه تلویزیون نگاه می‌کردند. تا ایکه سر آخر یکی از شک‌ها جواب داد و خط ممتد صافی که از سمت چپ صفحه می‌آمد به یکباره شروع به بازی کرد و من دیدم که همه گروه، همان‌هایی که نگران و مضطرب روی بیمار کار می‌کردند، از شدت هیجان شروع به جست و خیز کردند.

   یادم می‌آید هیچگاه رقص هیچ موجودی به اندازه‌ی رقص این خط ساده هیجان زده‌ام نکرد. من شاهد رقص زندگی روی صفحه‌ی تلویزیون بودم و الآن که فکرش را می‌کنم، می‌توانم برای این خط نمادها و نشانه های زیادی پیدا کنم.

این خط از دو بخش تشکیل شده است.

۱-     خط ممتد دو طرف.

۲-     خط رقاص وسط.

   درست است. هستی و نیستی.

   خط ممتد دو سوی این طرح همان پیش از تولد و بعد از مرگ است. خطی ممتد و مرده می‌آید، زندگی در آن دمیده می‌شود، چند صباحی زندگی می‌کند و از نو می‌میرد و از طرفی دیگر به همان شکلی که آمده بود خارج می‌شود.

   این می‌تواند نماد ازل و ابد باشد؛ و خط رقاص  نماد زندگی. اما همه‌ی این‌ها را چگونه می‌توانم به آن قهوه خانه که فکرش رهایم نمی‌کند و از لحظه‌ی دیدنش خوره‌ی ذهنم شده، پیوند بزنم؟

   قهوه خانه!؟ قهوه خانه!؟ … قهوه خانه؟… داستان! جریان قوی داستانی که در قهوه خانه حاکم است. همین است! هنوز هم ماجرای گم شدن پدر رشتی باربارای خوردنی یادم نرفته است. من می‌توانم با کار گذاشتن میکروفون زیر میزهای قهوه خانه به ضبط داستان بپردازم. به همین سادگی. در حالیکه کسی متوجهی کار من نیست. درست مثل شنود. بالاخره این شنود هم جایی به درد امور انسانی خورد!

   مردم می‌نشینند، چای می‌خورند، سیگار می‌کشند و داستانشان را تعریف می‌کنند و من هم به صید آن می‌پردازم. صید زنده‌ی داستان. با این کار دیگر نوشتن نمی‌تواند خللی در زندگی زناشویی من به وجود آورد. دیگر نیازی نیست برای نوشتن داستان وقت جداگانه بگذارم. چرا که< وقتی> در کارنیست. ضبط کارش را می‌کند و … حتی نازنین هم می‌تواند در نوشتن کمکم کند. چه می‌گویم؟ حتی مش قربون!

   باید جشن بگیرم. فردا حتما به افتخار تولد این عزیز جشن می‌گیرم. نازنین می‌تواند در طول مدتی که در خانه نشسته – توی وقت‌های مرده‌ی خانه داری، که همه‌ی وقت‌های مرده خانه داری هستند. که خانه داری مرده است. نوارهای ضبط شده را پیاده کند. این محشر است. بهتر از این نمی‌شود… خدای من!

   این شادترین لحظه ای است که در طول این سال‌های نکبتی تجربه کرده‌ام. بالاخره این یادداشتهای مسخره کار خودشان را کردند و من به آنچه می‌خواستم رسیدم.

   نباید بگذارم اداره این یکی را هم از چنگم در بیاورد. باید از همین فردا بررسی زوایای مختلف طرح و چگونگی اجرای آن را شروع کنم.

                 قسمت سوم

جمعه

همه‌ی هفته گذشته، نه عصرهمه ی هفته گذشته توی قهوه خانه بودم. توی قهوه خانه‌ی محل که تا همین چند وقت قبل از وجودش بی خبر بودم.

   از اداره می‌آیم خانه، لباس عوض می‌کنم، می‌روم قهوه خانه.

   زن‌ها موجودات غریبی هستند.

   تعجبم چه طور نازنین بعد از این همه سال زندگی مشترک هنوز هم دچار بعضی نگرانی‌های عوامانه است؛ و چقدر از این بابت خندیدم. وقتی… بگذریم… تازه به این نتیجه رسیدم که آن طرح تقریباً غیرعملی است. به آن شکلی که فکر می‌کردم غیرعملی است. به چند د لیل:

۱-     به دلیل تعدد فوق العاده زیاد شخصیت‌ها. که اولین نتیجه‌اش ایجاد تشتت در روایت است.

۲-     غیر ممکن بودن ضبط همه گفتگوها از چند میز بر روی یک نوار. مفهوم نبودن. گم کردن راوی و همین طور روایت. تعداد ضبط هم توفیری در اصل قضیه پدید نخواهد آورد. در صورت ازدیاد ضبط تسلط بر روی گفتگوها و یا مهم‌تر از همه امکان انتخاب آن‌ها  به کلی منتفی است.

۳-     عدم موضوعیت و  نبودن هسته‌ی مرکزی برای رمان. رمان در صورت نداشتن هسته‌ی مرکزی یک مشت کلمات پراکنده جلوه می‌کند.

     نویسنده سیگاری  روشن می‌کند و به صدای بلند می‌گوید:

-         یعنی همه این اراجیف را من نوشته‌ام.

   نازنین از همان جا از توی ها ل به صدای بلند می‌گوید:

-         یعنی خط خودت را هم تشخیص نمی دی.

-         چرا ولی…

از خیر گفتگو می‌گذرد و ادامه می‌دهد.

۴-     نبودن پازل پشتی جهت استحکام لایه‌ی رویی داستان؛ و آن به دلیل پراکندگی لایه‌ی اول که ناشی از پراکندگی راوی و روایت و موضوع است.

   باید میزها را به میز، و میکروفون‌ها را به میکروفون تغییر بدهم. با این تغییر من می‌توانم عمیق‌تر و در عین حال منسجم‌تر (وحدت، وحدت مرکزی) به نگاه و اندیشه‌ی مورد نظرم نغب بزنم.

   نوع روایت مشخص است. اول شخص مفرد. رودررو. که می‌شود گفت دوم شخص. من، تو. البته با توجه به قالب کلی اثر، ممکن است روایت اندکی به تک گفتار نمایشی شباهت پیدا کند، به دلیل مجهول بودن مخاطب و همینطور راوی؛ و این تازه اول کار است. یادمان باشد ما تنها یکسری صدا در اختیار داریم. بدون مکان، زمان و فضا. بی تردید با توجه به شرایط اثر، شرایط واقعی آن، رمان فاقد این سه عنصر اساسی خواهد بود. عناصری که با نبود هر یک از آنان خلاء و شکا ف بزرگی وارد رمان خواهد شد، که پر کردن آن کار آسانی نیست. من نمی‌توانم این عدم را به همین شکل رها کنم. من ناگزیرم چیزی جای گزین این عناصر بکنم. اگر نه ممکن است رمان در مرحله‌ی عمل کاملاً عنین شود.

   البته می‌شود این احتمال را داد که به خاطر شرایط و بستر واقعی رمان و آگاهی خواننده – به نوعی- به آن، خواننده فقدان این سه عنصر را بپذیرد. اگرچه پذیرش خواننده مهم نیست. در حالیکه هست. مهم این است که خواننده با توجه به فقدان این سه عنصر بتواند با رمان ارتباط برقرار کند؛ و این مهم با توجه به تعدد راوی و روایت و موضوع و شخصیت، بی گمان کاری غیر ممکن خواهد بود.

   باید تمهیدی به کار ببندم تا بتوانم در عین حالیکه به بافت مورد نظرم خدشه ای وارد نمی‌شود، خلاء ناشی از نداشتن عناصر مورد نظرم را پر کنم. به نحوی که بتوان با آن باورپذیری خواننده را چند برابر کرد. خواننده! خواننده! خواننده! خواننده اگر نمی‌تواند خُب نمی‌تواند دیگر. برود دنبال چیزی که می‌تواند. به تو چه که نمی‌تواند. به درک. شاید او بخواهد تا ابد نتواند. به من چه مربوط!؟ خوردن که می‌تواند، همینطور جماع کردن. خُب برود بکند.

پنج شنبه

   آنچه که این جهان خاموش را قابل تحمل می‌کند داستان، و آنچه که این زندگی سراسر گه را، دوست است. به خصوص اگر این دوست یک زن باشد.

یک دو رگه‌ی زیبای ایرانی/ لهستانی باشد. اسمش باربارا منکارسکا باشد. اهل کراکف باشد. در اینجا جایی نداشته باشد و به تو نیاز داشته باشد؛ و روی کمک تو حساب کرده باشد؛ و رمان دوست داشته باشد. بهتر از این نمی‌شود.

   دیروز و امروز به بهانه‌ی قهوه خانه با او به فراموشخانه رفتم.

    تریاک. اکسیر شرقی. تخریب خود خواسته و گوارا. تن و تریاک. معصومیت تن، به همراه مهربانی مهر گیاه. تریاک با روح ما شرقی‌ها بیشتر سازگار است تا مشروب. مشروب به انسان درگیر و بیرونی غربی می‌سازد- و شاید باربارا به دلیل دورگه بودنش، شرقی/غربی بودنش هر دو را دوست دارد؛ و از همین روست که زن کاملی است. – درگیرترش می‌کند. موتور حرکتش را تندتر می‌کند.

   اما شرق راز آلود. در شرق زمان ایستاده است؛ و تریاک این خصیصه را خوب می‌داند. عقده های عهد عتیقی ما را مرهم می‌گذارد و با سکوت شرقی ما مانوس است.

   گاهی اوقات می‌طلبد تا سر حد امکان خودت را تخریب کنی.

   هر چه جلوتر می‌روم مشکلات جدی‌تر و در عین حال پیچیده تر می‌شوند. گفتگوی یک عده آدم را ضبط کنم و بیاورم روی کاغذ و بشود رمان!؟ به همین سادگی!؟ فرض که یک شبانه روز از یک قهوه خانه را صدابرداری کردم. آیا داستانی از درون این کلمات بیرون خواهد زد؟ فکر نمی‌کنم در یک چنین جنگل صدایی، صدایی به صدایی برسد.

                                         ***

   امشب دلم مچاله نیست؛ و این بی تردید به خاطر حضور فرشته‌ی داستان است. داستان با ورودش به همه‌ی زندگی‌ام  روحی دوباره داده است. شاید هم به خاطر گریز امروز و حضور آن فرشته باشد. اگرچه فرشته فرشته است و من هر دو آن‌ها  را دوست دارم. که اساسا زندگی بدون این فرشته‌ی زمینی ممکن نیست. مگر نه این است که این زن بود  د ستمان را گرفت و به ما گفت برویم روی زمین زندگی کنیم. حالی به تو بدهم که خاطره‌ی بهشت هم از یادت برود. چه معجزه ای است این زن. داستان هم. معجزه نه مخدر. یک مخدر قوی. حتی قوی‌تر از تریاک. مخدری که با مصرف آن، صاحبخانه و تنگدستی و اضطراب و دغدغه‌ی آینده و … همه چیز، همه‌ی گند و کثافت این زندگی گه از یادت می‌رود.

   هیچ نکبتی در زندگی سراسر نکبت من وجود ندارد.

   نمی‌دانم چند روز از کشف  راز نوار قلب و قهوه خانه و میکروفون و ضبط و این چیزها می‌گذرد؟ رازهایی که تصور می‌کردم با کشف آن‌ها کار بر روی رمان عملا آغاز خواهد شد. اما به طور غریزی احساس می‌کنم هنوز رازی در همه‌ی این‌ها هست که نتوانسته ام کشفش کنم. یک راز بسیار ظریف و ظاهرا کوچک. که بی تردید با کشف آن احتمالا تمام خلاءهایی که الآن طرح دچار آن است پر خواهد شد. بی تردید با کشف این راز بلادرنگ کار عملی بر روی رمان را شروع خواهم کرد.

   لعنتی ورا در ورا در هاله ای از ابهام پیچیده است. اما هر چه هست توی آن قهوه خانه‌ی بین راهی است. بین راهی؟ بین راه. خودش است.

   قهوه خانه‌ی بین راهی

  چرا تا به حال به این فکر نیفتاده بودم؟ همین تفاوت کوچک قهوه خانه با قهوه خانه‌ی بین راهی چه خلایی در کار به وجود آورده بود!

   با قهوه خانه‌ی بین راهی  همه‌ی استعاره‌هایم معنادار و به هم  مرتبط می‌شوند. با نوار قلب. با هستی و نیستی. با پوچی و کاروانسرا بودن این جهان.

   قزوین وقتی در رشت هستی نیمه راه تهران است. رشت وقتی در لنگرود هستی نیمه راه قزوین و همین طور بلعکس؛ و هزاران عکس‌های دیگر.

   از راه می‌رسیم. اتومبیلمان را کنار جاده توی محوطه‌ی قهوه خانه پارک می‌کنیم. پشت میزی می‌نشینیم. مثلا روی تخت رمان. چایی، عصرانه ای، صبحانه ای، قلیانی… سفارش می‌کنیم. در حین خوردن و یا کشیدن، گپ می‌زنیم. می‌شاشیم و می‌رویم. همین.

   احساس می‌کنم بیش از این دیگر … از این به بعد دیگر تخیل نیست خیالبافی است. من که می‌دانم توی کار، موقع اجرا، هیچ یک از این تئوری بافی ها به کارم نمی‌آید. پس باید تمامش کنم. این یک بیماری است. باید از همین فردا مقدمات کار را فراهم کنم. چیزهایی را که نیاز دارم. مثلا.

۱-     شق القمر مرخصی. گرفتن مرخصی حداقل به مدت یک ماه.

۲-     تهیه مقدار زیادی کاغذ.

۳-     چند دوجین نوار خام.

۴-     میکروفون کوچک. از همان‌هایی که روی یقه‌ی پیراهین وصل می کنن.

۵-     یک ضبط کوچک و خوب. چیزی مثل این واکمن های خبرنگاری.

۶-     بررسی بهترین مکان محل اجرای کار.    کدام قهوه خانه در کدام یک از راه های این خاک پهناور منتظر من است؟ آیا کسی منتظر من هست؟

۷-     پول. این پول لعنتی. نشد که ما تصمیمی بگیریم و به پول ختم نشود و پشتمان نلرزد. لعنتی زندگی برای مردن هم پول می‌خواهد. این کار حداقل یک میلیون تومان پول نیاز دارد. با احتساب مخارج خانه. یک میلیون تومان! و این یعنی درآمد ده ماه کار کارمندی. ای تف به این زندگی!

   اما من نباید بگذارم اداره و فقر تباهم کنند. من به طرحی که دارم امیدوارم. این آخرین شانس زندگی من است. حس قشنگی دارم. حتی قشنگ‌تر از آن روزهایی که با هما بودم. از همین رو نباید بگذارم فقر همه چیز را خراب کند. چرا من نباید با این افریته خلاقانه برخورد کنم؟ من نباید فراموش کنم که فقر چه کمک‌های بزرگی به من کرده است. نباید فراموش کنم هر وقت کم آورده‌ام از قدرت او خرج کرده‌ام. نباید فراموش کنم که با حضور نابود کننده‌ی اوست که می‌توانم به همه کس و همه چیز این دنیا تف کنم.

   فقر افریته ای است که باید رازش را کشف کنی؛ و وقتی کشف کردی قدرتی افسانه ای نصیبت می‌کند. قدرتی که تنها نزد خودکش ها می‌شود سراغ گرفت. کسی که تصمیم گرفته باشد طی یک برنامه ریزی حساب شده و هوشمندانه خودش را از میان بردارد. مثل آن شخصیت معروف داستایوسکی.

   خودکش از لحظه ای که تصمیم به این کار می‌گیرد تا زمانی که تصمیمش را عملی می‌کند تقریبا یک سوپر من است. دیگر از چیزی واهمه ندارد. چرا که رفاقت مرگ را به همراه دارد؛ و از مرگ که دیگر بالاتر نیست. کریلف را به چه چیزی می‌توان تهدید کرد؟ قدرت فقر حتی، به نظر من، بیشتر از این است. آدمی از طریق فقر به نفرت و نفرت که شکل دگرگون شده‌ی عشق است محدوده ای نمی‌شناسد.

   آدم فقیر به کسی بدهکار نیست. به معنای متعالی کلمه. حتی به خدا. بهره ای از جهان نمی‌برد که مدیون کسی باشد. همه در مقابل یک انسان فقیر شرمنده‌اند؛ و از همین رو هیچ حکومتی نمی‌تواند به شهروند فقیرش حد جاری کند. وظیفه‌ی حکومت تامین شهروندانش است؛ و وقتی نکرد، یک دولت شرمنده و بدهکار چه حدی می‌تواند به او جاری کند؟ و این چنین است که آدمی به آزادی می‌رسد! یک آزادی بی حد و حصر. می‌توانی به هیچ یک از قوانین جامعه تن ندهی.

   شاید سر فقر خودخواسته‌ی دراویش در همین باشد. لذت رهایی بی حد و حصر فقر. با این حال من هم اکنون نیاز به پول دارم. تنها پول می‌تواند طرح ذهنی‌ام را عملی کند. من هر طور شده باید آن را تهیه کنم. حتی اگر ناگزیر بشوم آدم بکشم.

  یادداشت‌ها به پایان می‌رسند. نویسنده سیگاری روشن می‌کند.

  آیا این‌ها، یادداشت‌های من هستند؟ آخر چگونه؟ چه ارتباطی  بین این یادداشت‌ها و کابوس‌های شبانه‌ام وجود دارد؟ کابوس‌هایی که مدتی است رهایم نمی‌کنند؛ و هر بار به همان شکل. با همان تصاویر گنگ و دور از آدم‌هایی ناشناس و بدون چهره. با لباس‌های سفید. ملافه های سفید. اتاقی خالی و بی انتها به رنگ سفید. با تختی پرت افتاده در آن و خودم که روی تخت دراز کشیده‌ام. وآدم های سفید پوش دورم حلقه زده‌اند. در حالیکه سیم‌های زیادی به سرم وصل است؛ و صدای آشنایی که هر بار می‌گوید: تو باید تقاص خیانتی را که به ما کردی پس بدهی!.  صاحب صدا برمی گردد و من برادر نازنین را تشخیص می‌دهم. در حالیکه با کارد آشپزخانه دائما تهدیدم می‌کند؛ و هر بار همینجا از خواب می‌پرم.

   غریزه‌ام اشتباه نمی‌کند. باید ارتباطی باشد که من هر بار همین رویاها را می‌بینم. اما چه ارتباطی؟ با چی؟

پیاز

  تمهید هفتم

 قسمت اول

    نویسند پس از گرفتن مرخصی و وام، هنگام برگشتن از اداره هر چه فکر می‌کند نمی‌تواند بفهمد آقای رئیس از کدام مرخصی حرف می‌زده است.

-         تو همین چند ماه قبل چهل و پنج روز رفتی! من که نمی‌توانم همه‌ی سال را به تو بدهم!

   و به یاد  نمی‌آورد هرگز چنین مرخصی‌ای از اداره گرفته باشد. اما دفاتر اداره که اشتباه نمی‌کردند. همین طور نامه‌ی تقاضای مرخصی که به خط و امضای خودش بود.

  < آخر چگونه ممکن است چهل و پنج روز رفته باشم و یادم نباشد؟ اگر این موضوع صحت داشته باشد نازنین باید بداند. او حتما می‌داند>  به پدال گاز فشار می‌آورد؛ و وقتی به خانه می‌رسد از نازنین خبری نیست. ناگزیر به انتظار آمدن نازنین می‌نشیند.

   شب تقریبا به نیمه رسیده است. با این حال نازنین هنوز نیامده است. نگران می‌شود. گوشی را برمی دارد. می‌خواهد زنگ بزند جایی، خانه‌ی دوستی، که یادداشت نازنین را روی گوشی می‌بیند.

- می‌دانستم زنگ خواهی زد خانه‌ی میترا. نزن. من آنجا نیستم. من هیچ جا نیستم. همینطور که تا به حال نبوده ام. هر وقت کارت تمام شد، خودم بهت زنگ می‌زنم. امضاء. نازنین. – نویسنده حیرتزده یادداشت همسرش را از نو می‌خواند. – هر وقت کارت تمام شد خودم زنگ می‌زنم. -

چگونه ممکن است؟ او از کجا می‌داند، یعنی خواهد فهمید که کارم کی تمام خواهد شد؟ آیا خواب می‌بینم؟ خدای من! توی چه… هر چه هست باید توی آن یادداشت‌های کوتاه شماره گذاری شده باشد؛ و از نو به خواندن آن‌ها می‌پردازد. اما دیری نمی‌پاید که خواندن را رها و به دود کردن سیگار…

                                         ***

   تلفن زنگ می‌زند. ساعت حوالی یک و چهل و پنج دقیقه‌ی نیمه شب است. با عجله گوشی را بر می‌دارد.

     – الو؟ الو نازنین؟ نازنین؟

   آن که آن طرف خط ایستاده زمانی طولانی گوشی را نگه می‌دارد.

 – تو هستی نازنین؟ الو؟ … و قطع می‌کند.

   نویسنده در اینجا و با همین تجربه کوچک به کشف اولش می‌رسد؛ و به یاد یادداشت شماره‌ی یک می‌افتد. از نو می‌خواند. – تنها یک معنا دارد. ما تو را می پائیم. ای کاش موبایلی داشتم و از نازنین می‌پرسیدم باز هم زنگ می‌زنند. می‌خواهند  با این کار قدرت خودشان را به من نشان بدهند. مرا بترسانند که: زیر نظری بچه! زیر نظر. توی قهوه خانه‌ی قبلی هم خودشان بودند. کثافت‌های آشغال! — باید همین باشد. می‌شود این طور تصور کرد که: من در آن زمان، یعنی زمانی که این یادداشت نوشته شده در خانه نبوده ام. آن هم به مدتی طولانی. درست است. در حقیقت من توی راه بوده‌ام.   احتمالا برای پیدا کردن قهوه خانه‌ی مورد نظرم؛ و آن‌ها تعقیبم می‌کرده اند! حال می‌شود این طور فرض کرد.

        پیاز

   من طرحی در دست داشته‌ام، مبنی بر اینکه میکروفونی زیر میز قهوه خانه ای کار بگذارم و به صید داستان بپردازم. مدت‌ها روی زوایای مختلف آن کار می‌کنم. / تمهید ششم.

   چرا که نتوانسته بودم داستان مورد علاقه‌ام- داستان یک سلسله عشق‌های زنجیره ای- را بنویسم. /  تمهید پنجم.

   سرانجام وقتی احساس می‌کنم که کار جمع آوری مصالح رمان به پایان رسیده، چهل و پنج روز مرخصی می‌گیرم. / تمهید چهارم.

   و به قهوه خانه ای بین راهی می‌روم- یادداشت اول و همینطور هفتم از تمهید سوم؛ و به ضبط گفتگوی مسافران بین راهی می‌پردازم. یادداشت شماره‌ی هفت از همان تمهید.

   چرا که تخیلی ندارم تا بتوانم با آن به نوشتن داستان مورد علاقه‌ام- موضوع تمهید چهارم- بپردازم. /تمهید دوم.

و در طول این مدت دچار کابوس بوده‌ام، چرا که صبح خیلی زود توی خواب توسط برادرزنم زخمی شده‌ام. /تمهید اول.

   و چیزی به یاد نمی‌آورم، چرا که آخرین حلقه‌ی پیاز نیز تنها یک حلقه است و بعد از آن همچون سنگ که به زیر آب می‌رود و ناپدید می‌شود، حلقه‌ی دیگری نیست؛ و طبیعی است که ندانم چه اتفاقی برایم رخ داده است؟ و چرا کار رمان به شکلی مرموز ناتمام رها شده است. /سنگ.

   نویسنده اگر چه با این کشف توانست به نوعی، به توجیه، و نه حقیقت فراموشی و ناتمام رها کردن کارش برسد. اما خوب می‌دانست که همچنان سوالات بی شماری در ذهن باقی مانده است. سوالاتی که شاید جدی‌تر از معمای ناتمام رها کردن رمان و یا فراموشی‌اش هستند. چرا نازنین در این لحظه، درست در لحظه ای که وی به او نیاز دارد، ترکش کرده است؟ و مهم‌تر از همه، چگونه ممکن است نازنین، که زنش است، که یک شخصیت واقعی است. به شخصیتی داستانی تبدیل شود؟

   نویسنده می‌اندیشد.

   آیا من، بی اینکه بدانم، کابوس‌های شبانه‌ام را یادداشت کرده‌ام؟ و یا اینکه، کابوس‌های شبانه‌ام را زندگی کرده‌ام؟

نویسنده در اینجا احساس می‌کند زندگی حصوصی اش به نحوی غیر قابل درک با مصالح رمانش درهم آمیخته، که قادر به تفکیک آن‌ها نیست.

    از نو به فکر فرو می‌رود.

                                          قسمت دوم

  -اگر خیلی اصرار داری بدانی کجا هستم، یه نگاه به سی دی‌ای که توی ویدیو هست بنداز. – این در حقیقت بخشی از یادداشتی است که نازنین قبل از رفتن برای نویسنده نوشته بود و نویسنده پیش از این متوجه آن نشده بود.

                                      ***

         صبح است. حوالی ساعت نه. شاید هم ده. زنگ  در صدا می‌کند. نازنین گوشی آیفون را برمی دارد. صدای مردانه ای از آن طرف آیفون می‌گوید.

     – پستچی هستم خانوم. لطفا تشریف بیاورید جلوی در. بسته دارید.

نازنین دم در می‌رود. توی دفتر قهوه ای رنگ پستچی امضاء می‌دهد و پاکت متوسطی را تحویل می‌گیرد. روی پاکت نام و مشخصات او نوشته شده است. می‌خواهد بداند فرستنده‌اش کیست. اما هیچگونه نشانی‌ای از فرستنده قید نشده است. خوشحال و کنجکاو در چشم به هم زدنی به اتاق برمی گردد.

   به محض ورود به اتاق بلادرنگ پاکت را باز می‌کند و در عین ناباوری می‌بیند که محتوی پاکت تنها یک سی دی است. با کاغذی کوچک و چهارگوش به ابعاد ده/دوازده سانتی متر که با خطی تایپی روی آن نوشته شده <از طرف یک دوست>

   سی دی را بلافاصله توی  ویدیو می‌گذارد. نویسنده هم؛ و شا ستی ی play را فشار می‌دهد.

   فیلم آغاز می‌شود.

   نمایی از خانه‌ی خودشان به صورت لانگ شات.

   دوربین نزدیک می‌شود و روی در ورودی بلوکشان که همین چند لحظه پیش همان جا سی دی را از پستچی گرفته بود، زوم می‌کند.

   صبح است. نویسنده و نازنین از در ساختمان بیرون می‌آیند. – نازنین به محض دیدن این صحنه درمی یابد که فیلم می‌باید از روزی گرفته شده باشد که همسرش جهت رفتن به قهوه خانه با او خداحافظی کرده و از طرفی نویسنده با دیدن این صحنه می‌اندیشد: چگونه ممکن است؟ من در این ساعت توی بانک هستم! – نویسنده در خلوت صبح دزدانه نازنین را می‌بوسد. حرف‌هایی بین آن‌ها رد و بدل می‌شود. فیلم فاقد صداست. نازنین کاسه ای آب پشت پای همسرش می‌ریزد. نویسنده در حالیکه چمدان برزنتی نسبتا بزرگی را با خود حمل می‌کند به طرف ماشینش که توی محوطه پارک شده است، می‌رود. نازنین به خانه بر می‌گردد. نویسنده قبل از سوار شدن، صندوق عقب را باز و چمدان را توی آن می‌گذارد. دستی روی دستگیره‌ی چمدان می‌نشیند. نویسنده صاحب دست را تشخیص می‌دهد. این از نوع حرف زدن او پیداست. اما برای ما قابل تشخیص نیست. حرف‌هایی بین آن‌ها رد و بدل می‌شود. احیاناً چیزی مثل سلام و احوالپرسی و از این جور حرف‌هایی که معمولاً دو نفر وقتی بعد از مدت‌ها همدیگر را می‌بینند، می‌گویند. غریبه چمدان را ازصندوق عقب بیرون می‌کشد. نویسنده در صندوق عقب فورد نقره ای یش را می‌بندد. فورد را رها و پشت سر مرد راه می‌افتد. نازنین هنوز مرد را نشناخته، در حالیکه می‌تواند حدس بزند اینکه اینگونه راه می‌رود چه کسی است. مرد، نویسنده را راهنمایی می‌کند تا سوار زانتیای مشکی رنگی که کمی جلوتر پارک کرده، بشود. نویسنده سوار می‌شود و مرد چمدانش را توی صندوق عقب ماشینش جا می‌دهد. بر می‌گردد تا سوار ماشین شود، که نازنین برادرش را تشخیص می‌دهد.

Ø     حاج سعید!؟ یعنی فیلم را هم او فرستاده!؟ آخر چرا!؟ <

   به محض سوار شدن حاج سعید، صدای فیلم وصل می‌شود؛ و ما وارد ادامه‌ی گفتگوی آن‌ها می‌شویم. گفتگویی که طبق تصاویر فیلم  از قبل ادامه داشته است.

-         … خانوم از طرف دارهای پروپا قرص کارهای شماست…

   حاج سعید در حین حرف زدن هیجان زده است؛ و یا این طور وانمود می‌کند؛ و نازنین به یاد می‌آورد که کار همسرش هیچوقت برای او ارزش و اعتباری نداشته است.

-         میل دارند شما را از نزدیک ببینند. مهمانی کوچکی برای شما که امروز روز تولدتان است ترتیب داده‌اند.

   نویسنده نمی‌داند که امروز روز تولدش است. این را نازنین می‌داند. اما نمی‌داند که چرا برادرش این قدر لفظ قلم حرف می‌زند. لحظه ای چشم از تلویزیون برمی دارد و به ادکلنی که کادوپیچ کرده و روی تلویزیون گذاشته نگاه می‌کند. نویسنده هم. در حقیقت نویسنده پس از گذشت این همه مدت تازه متوجه بسته کادوپیچ شده‌ی روی تلویزون می‌شود. نویسنده کنجکاوانه از حاج سعید می‌پرسد.

-         تو!؟

-         من مدتیه پیش خانوم کار می‌کنم. اتفاقی. خیلی اتفاقی. در واقع کارهای خیلی خیلی شخصی خانوم را انجام می‌دهم.

   ماشین حرکت می‌کند و از محوطه خارج می‌شود. فیلم به همراه خروج ماشین از محوطه‌ی پارکینگ قطع و روی این صحنه وصل می‌شود.

   ماشین مقابل در بزرگی که به باغ وسیعی باز می‌شود نگه می‌دارد. در از قبل باز است. دوربین از بالا آن‌ها را دارد. حاج سعید چیزی به او می‌گوید. ما صدایش را نداریم. نویسنده پیاده و وارد باغ می‌شود. به محض ورود نویسنده به باغ دوربین زنی را نشان می‌دهد که با دسته ای گل لادن به استقبا لش می‌آید. در این لحظه در، پشت سر نویسنده صدا می‌کند و حاج سعید و ماشین ناپدید می‌شوند. دوربین از افق دید نویسنده زن را نشان می‌دهد. پشت سر زن خانه ویلایی نسبتاً بزرگی است که به طرز چشم نوازی شیک است. زن به نویسنده نزدیک می‌شود. با نزدیک شدن زن به نویسنده صدا از نو وصل می‌شود.

-         به نویسنده‌ی بزرگ ما خوش آمد می‌گویم! خوش آمدید آقای… و دسته  گل را به طرف نویسنده می‌گیرد.    تولدت مبارک.

   نویسنده به لادن نگاه نمی‌کند. با تعجب می‌پرسد.

-         باربارا!؟ اینجا چه کار می‌کنی!؟ فکر می‌کردم الآن توی کراکف باشی!؟

-         چه جالب جناب نویسنده! خیلی با مزه است. من همیشه از همین رفتارهای غیر معمول هنرمندان خوشم می‌آمد. من اسمم هما ست جناب نویسنده.

-         هما!؟

-         خب بله. ایرادی دارد؟

-         نه نه. ابداً.

-         و باید  به گم که متاسفانه هیچوقت، هیچوقت سعادت ملاقات همچین خانمی را… گفتی اسمش چی بود؟ … به هر حال… نداشتم.

تن نازی می‌کند.

-         و حتما باید زن جالب و جذابی باشد که این طور دل نویسنده ما را برده است؟ درست است جناب نویسنده؟

   نویسنده می‌اندیشد. > خدای من! چه شباهتی؟ مگر ممکن است این باربارا نباشد. اما لهجه‌اش؟ این زن ابداً لهجه‌ی خارجی ندارد. در حالیکه با او مو نمی‌زند. <

-         شما چیزی گفتید جناب نویسنده؟

-         نه. یعنی گفتم… خیلی خوشوقتم.

-         می‌دانستم.

   زن می‌خندد. نویسنده هم. زن به طرف ساختمان می‌رود. نویسنده هم. فیلم در همین جا قطع و روی این صحنه وصل می‌شود.

   هما و نویسنده توی آشپزخانه پشت میز دو نفره ی مربع شکلی رودرروی هم نشسته‌اند. روی میز بطری‌هایی با مارک‌های خارجی  قرار دارد؛ و مقابلشان گیلاسی خالی، ظرفی پر از پسته و ظرفی دیگر پر از بادام هندی.

   زاویه‌ی دوربین از بالا و از زاویه‌ی جنوبی سقف  آشپزخانه است.

-         من بریزم یا خودت می‌ریزی؟      زن می‌پرسد.

   نویسنده نگاهش می‌کند. در چشمهای درشت و قهوه ای زن برق خاصی است که نویسنده به نظرش می‌آید آن را جایی دیده است. زن روی نویسنده خیمه می‌زند و از گونه‌ی سمت راستش ماچی بر می‌دارد. نازنین همچنان حیرت زده فیلم را نگاه می‌کند.

-         خدای من! چه افتخاری نصیبم شد!

   این را زن می‌گوید و گیلاس‌ها را پر می‌کند.

-         عالیه!

   این را نویسنده می‌گوید.

-         چی عالیه عزیزم!

   لحن زن هر لحظه صمیمی‌تر می‌شود.

-         ماچ یا…؟

-         هر سه!

   نویسنده این را می‌گوید و به آن سوی آشپزخانه اشاره می‌کند. به تخت بزرگی که به شکل سنتی تزئین شده است. زن می‌گوید.

-         خوشم می یاد حواست به همه جا  هست!   و ادامه می‌دهد.

-         از سلیقه ا م خوشت می یاد؟

   دوربین روی تخت زوم می‌کند. روی تخت جا به جا، دو  دست  پشتی ترکمنی، دو دست تشکچه ی ملیله دوزی شده‌ی کار اصفهان، و دو دست متکای قاجاری قرار دارد. وسط تخت  منقل هشت ضلعی نقره کوبی قرار گرفته که آتشش روشن است. در حالیکه وافور دسته طلایی‌ای به یکی از اضلاع منقل که به شکل سر گوزن است، تکیه داده است.

-         قبلاً که گفتم! سلیقه‌ات عالی است.

زن چیزی می‌گوید. مرد هم. ما صدایشان را نداریم. گیلاس‌ها نوبت به نوبت پر و خالی می‌شوند. زن از جایش بلند می‌شود. از کادر خارج و دقایقی بعد با لباسی نیمه عریان و شهوی وارد کادر می‌شود.

   به محض ورود، دست نویسنده را می‌گیرد. بلندش می‌کند و به طرف تخت وافور می‌برد. زمان به کندی می‌گذرد. دوربین روی ذغال‌ها زوم می‌کند.

   ذغال‌ها پوره می‌شوند، پوره می‌شوند، همچنانکه ان‌ها کیفور و کیفورتر.

در این میان حرف‌هایی بین آن‌ها رد و بدل می‌شود؛ و ما می‌بینیم که گاهی نویسنده با بوسه مانع حرف زدن زن می‌شود. صدا به یکباره وصل می‌شود.

-         ویلای قشنگی داری؟

-         مبارک صاحابش!

-         صاحابش؟

-         خب آره!

-         کی هست؟

-         یه بابایی به نام انباردان. یعنی اول مال ما بود. دقیق‌تر اینکه، مال صابری بود و اونم داده بود به من. اما یه شب هم منو هم ویلارو توی بازی باخت.

-         می تونستی چیزی نگی.

-         مهم نیست.

   زن این را می‌گوید و پک عمیقی می‌زند و نفس را توی سینه حبس می‌کند و لب‌های قلوه ای رنگش را غنچه می‌کند و دود را به صورت نویسنده می‌پاشد.

-         گفتی داشتی کجا می‌رفتی؟

-         داشتم می‌رفتم  قهوخانه تا روی رمانم کار کنم.

-         پس امروز کلی شانش با من یار بود.

-         تو این طور فکر می‌کنی؟

-         خب اگر اندکی دیر جنبیده بودم، تو الآن اینجا توی تور من نبودی و داشتی می‌رفتی کجا؟    و می‌خندد.

-         همین الآن بهت گفتم. نگفتم؟ می‌خواستم بروم قهوه خانه تا طرحی را که حدود دو سال روی آن کار کرده‌ام،  اجرا کنم. البته بیشتر این زمان صرف تهیه پول شد. و  پول‌هایی را که وام گرفته بود از توی کیفش در می‌آورد و لاقیدانه روی میز می‌ریزد. زن قاه قاه می‌خندد.   زل می‌زند توی چمشهای نویسنده.

-         حالا چی؟ بازم می خوای بری؟

   این را می‌گوید و دستش را در جاهایی خاص می‌چرخاند. انگار دنبال چیزی بگردد؛ و با لحنی اغواگر می‌پرسد.

-         بهتر نیست برویم روی رمان من کار کنیم!؟

   فیلم تمام می‌شود. بی اینکه نازنین نیمی از آن را دیده باشد. > خدای من! همه‌ی آن چیزها، کار بر روی رمان، قهوه خانه بین راهی، ضبط صدا، همه، همه، همه، همه‌اش دروغ بود! < فیلم را   بر می‌گرداند و از نو نگاه می‌کند. نگاه می‌کنیم.

     – کجایی؟      این را هما می‌پرسد.

     – هیچی. همین طوری. به گمانم توی عوارض تریاک سر گردان بودم.

     – چرا عوارض…؟

     – همین طوری.

   مرد این را می‌گوید و از نو به طرف کیفش می‌رود و دشتنوشته ها را از داخل آن در می‌آورد و یکجا توی سطل آشغال می‌ریزد.

-         موافقم. برویم روی رمان تو کار کنیم.

   این را می‌گوید و دست هما را می‌گیرد و از کادر خارج می‌شوند. فیلم از نو قطع و روی این صحنه وصل می‌شود.

   دوربین روی دستگیره‌ی دری ثابت ایستاده است. دستی زنانه دستگیره را می‌چرخاند و ما وارد اتاق نسبتاً تاریکی که تختخواب دو نفره ی شیکی توی آن است، می‌شویم.

   اتاق تنها با نور یک آباژور فانتزی روشن است. دوربین روی تخت ثابت می‌شود. زن با طمانینه و سرشار از تمنا لباس‌هایش را در می‌آورد. دست مرد را می‌گیرد و به همراه خودش به درون تختخواب می‌کشد. دستی / احتمالا دست زن / دراز می‌شود. آباژور خاموش می‌شود. فیلم قطع و روی این صحنه وصل می‌شود.

   آباژور روشن است. تخت کاملاً بهم ریخته است؛ و زن که کاملا برهنه است، یک بری روی تخت دراز کشیده و به نویسنده که در حال کشیدن سیگار است نگاه می‌کند. نویسنده بر روی صندلی راحتی‌ای  نشسته است. لخت است. صدا از نو وصل می‌شود.

-         نویسنده‌ی آن داستان‌ها بیشتر از این‌ها حق دارد از زندگی لذت ببرد.

   این را زن می‌گوید. نویسنده سیگارش را در زیر سیگاری خاموش می‌کند.

-         بازم تصمیم داری بری؟

   نویسنده لبانش را گرد و دود را به طرف سقف فوت می‌کند. سیگاری را که تازه روشن کرده توی زیر سیگاری له و به درون تختخواب می‌غلتد. آباژور خاموش می‌شود. همزمان با خاموش شدن آباژور تصویر سیاه می‌شود.

   صدای زن.

-         نامرد یواش‌تر! تو مگه قول …

صدای مرد. انگار با خودش.

-         زندگی که همه‌اش رمان نیست. تازه من چیزی یادم نمی آد.

                                     ***

   نازنین ویدیو را خاموش نمی‌کند. به طرف کمد لباسها می‌رود. در آخرین لحظه پشت میز کار همسرش می‌نشیند و روی تکه ای کاغذ می‌نویسد.

   می‌دانستم زنگ خواهی زد خانه‌ی میترا. نزن. من آنجا نیستم. من هیچ جا نیستم. همینطور که تا به حال نبوده ام. من حتی به اندازه‌ی آن جنده برایت ارزش ندارم. نداشته‌ام. حیف که زندگی‌ام را پای تو خراب کردم. فکر می‌کردم با یک نویسنده ازدواج کرده‌ام. فکر می‌کردم ارزشش را دارد که خودم را وقف یک نویسنده بکنم. اما… چقدر دیر! حیف که خیلی دیر دریافتم. که همه‌ی زندگی‌ام تباه شده است.

   و بی اینکه حرکتی اضافی بکند. مثلاً اینکه بخواهد تلویزیون را که برفک می‌زند خاموش، خرده های ولو شده روی میز آشپزخانه را جمع، و یا جاروبرقی رها شده توی هال را جابه جا کند. از خانه بیرون می‌زند.

   نویسنده ویدیو را خاموش می‌کند، کادوی تولدش را از روی تلویزیون برمی دارد؛ و توی دفتر جلد چرمی‌اش می‌نویسد.

   زنی را که دوستش دارم، ترکم کرد. ادکلن مورد علاقه‌ام را به من هدیه کرد و رفت. تا روز تولدش هفت ماه باقی است. من می‌توانم تا آن روز رمان > دست‌ها< را آماده و به او تقدیم کنم.

                       قسمت سوم

   مرد از جایش بلند می‌شود تا به آشپزخانه برود، زیر کتری را روشن کند، که نازنین را می‌بیند. یکه می‌خورد.

-         کی اومدی!؟

-         همین الآن.

-         چطور من نفهمیدم!؟

-         تو هیچوقت نفهمیدی! تو این قدر مشغول کارت بودی، هستی، که هیچوقت…

   مرد حرفش را قطع می‌کند.

-         حق با تو نازنین! ا… من… من جبران می‌کنم.

   سکوت.

   مرد سکوت را می‌شکند.

-         چقدر خوب کردی اومدی نازنین.

   این را می‌گوید و به طرف زن می‌رود. زن رو می‌گرداند و به طرف پنجره می‌رود. پرده را پس می‌زند و به بیرون نگاه می‌کند.

   زنی تنها توی خیابان راه می‌رود. خیابان خالی است. موتورسوار جوانی در کنار زن، پا به پای زن، حرکت می‌کند. روسری زن آبی است. موتور مرد نیز. زن مانتوی تنگ سفید رنگی پوشیده. مرد لباسش مشکی است و یا دستکم از این فاصله، از طبقه‌ی چهارم این ساختمان، به نظر می‌آید. مرد رو سوی زن دارد. دارد حرف می‌زند. یه روند حرف می‌زند. زن در جایی  مناسب شمشادها را پس می‌زند و از جوی می‌پرد و به پیاده رو می‌رود.  موتور سوار به کناره‌ی خیابان می‌رود. صورتش همچنان به طرف زن است و دارد با او حرف می‌زند.

-         اومدم. چون جایی برای رفتن نداشتم.    زن مکث می‌کند.

-         می‌فهمی؟

-         می‌فهمم.

   سکوت.

   زن سکوت را می‌شکند.

-         اون بیرون دیگه زبون هیچکس رو نمی‌فهمم. – موتور سوار همچنان دارد حرف می‌زند. – اون بیرون، میون نزدیک‌ترین کسانم تنهاتر از اینجام. تنهاتر. می تونی بفهمی؟

   صدایش بغض آلود است. سنگین و گرفته ادامه می‌دهد.

-         من بدجوری به تو عادت کردم لعنتی! بدجوری. می دونی، اون بیرون، توی کسانم تازه فهمیدم توی آشغال رو چقدر دوست دارم.

-         من هم همینطور نازنین. من…

-         باور کنم؟

   مرد به طرف زن می‌رود. از پشت بغلش می‌کند و پشت گردن صافش را می‌بوسد.

-         ما توی دنیای گنگی زندگی می‌کنیم نازنین. گنگ و کور.

-         اما من کور نبودم. من از تمام ماجرای تو و اون زن با خبر بودم. همون که دانهیل لایت برایش می‌خریدی…! دانهیل لایت می‌کشید درسته؟ یادته یه بار بهت گفتم می خوام سیگارم را عوض کنم؟ گفتم می خوام دانهیل لایت بکشم؟ یادت می آد؟

   مرد چیزی نمی‌گوید. همان طور به پشت گردن زن که به بیرون نگاه می‌کند، نگاه می‌کند.

-         تو مال من بودی لعنتی! مال من. من… می‌خواستم  ببینم تا کجا پیش میری. تا که اون سعید بی همه چیز با اون نوار همه چیزو خراب کرد. اگه اون … من تصمیم داشتم اصلاً به خودم نیارم. می‌خواستم…

   زن دیگر نمی‌تواند ادامه دهد. سکوتی سنگین بر فضای اتاق حاکم می‌شود. زن سعی می‌کند بر خودش مسلط شود. نمی‌خواهد جلوی مرد گریه کند، اما نمی‌تواند.

-         بیا همه چیزو فراموش کنیم نازنین!

-         اگه فراموش نمی‌کردم اینجا چه کار می‌کردم احمق؟

-         ما می تونیم از نو شروع کنیم. اونم با یه رمان! رمان فوق العاده ایه! مطمئنم تو خوشت می آد.

-         می دونم. مثل قبلی!

   زن این را می‌گوید و به خیابان خالی نگاه می‌کند.

   زن روسری آبی جایی از رفتن دست می‌کشد و می‌ایستد. موتور سوار نیز. به نظر می‌آید زن چیزی می‌گوید که مرد اندکی روی موتور جا به جا  می‌شود. لحطه ای بعد زن شمشادها را پس می‌زند. از جوی می‌پرد. ترک موتور سوار می‌شود و از پشت مرد را بغل می‌کند. مرد گاز موتور را می‌گیرد تا نازنین در تقاطع بعدی آن‌ها را از دست بدهد.

   نویسنده می‌گوید.

-         باور کن دنیای ما خیلی قشنگ‌تر از دنیای اون بیرونه. قبول نداری؟

-         کدام دنیا؟

-         اگه فراموش کردی پس خواهش می‌کنم تمومش کن!… میگم… بیا از نو شروع کنیم. من دیکته می‌کنم تو بنویس! ها؟ این طوری هر دو درگیر می‌شویم. جالب نیست؟

-         تو دیوانه ای! دیوانه. تو هیچوقت عوض نمی شی!

   مرد زن را می‌بوسد.

-         برم زیر کتری رو روشن کنم.

-         نمی خواد. قبلاً روشنش کردم.

   مرد پرده را می‌کشد و از پشت زن را در آغوش می‌کشد.

-         قول می دی تنهانم نذاری؟

-         قول می دم.

                                          ***

-         مگه قول نداده بودی با اون طرف کار نداشته باشی!؟

-         من چیزی یادم نمی آد!

-         عوضی!!

                                                  ۱۳۸۴

 

داستان, نویسش
بدون دیدگاه برای “رمان‌نامه | قاسم کشکولی”

ارسال پاسخ