شعر | پدرام مجیدی

اسفند ۰۹, ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

 لنگه کفش تنها

لنگه کفش تنها

لنگه کفش تنها بود

تخت، لنگه کفش تنها بود

تن نداشت

ها بود

کفش، کشف زخم پاها بود

زخم، بر زبان تن وا بود

زبان، کشف ضعف لب‌ها بود

ها اختراع زن‌ها بود

کفش، لنگه کفش تنها بود

لنگه کفش تنها

لَنگِ لنگه کفش تنها بود

دوره گرد

مردِ با لنگه کفش تنها بود

پا، زبان جفت تنها بود

تخت، لنگه کفش تنها بود

لنگه کفش، دورگرد تنها بود

تن نداشت

ها بود

لنگه کفش تنها بود!

 
 
 

کمدی

کُمِدی

کُمُدی است که در ندارد

پیکر ندارد

جسدی با کلاه لگنی

بچه شده!

توش قایم باشک می‌کند دائم

خدا خود را لای خودارضایی پیدایی شد

آن زمان که رویایی برای تجاوز نبود

و سایه ای که شهادت دادند قاتل نیست قهرمان است

شدیدن پیدا بود قاتل است!

شهیدن خونش توی جسد غلط می‌زد

من بودم و حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم …

من چشم می‌گذارم

تو برو گم شو

بچه پر رو!

من سوراخی نیستم که نامه بنداز- باشی کنی

لاشی کنی

مادر جنده!

چشم هاش سپاهی بود

پر از دزد دریایی

دریای سیاهی بود

بین سیاهی لشکر

که نقش اصلیش ممنوع التصویر!

دیر

یا باید شیر می‌بود

که خطرناک کند

لب بریزد

عاشقی دهد

چو انداختن ستاره‌ها چشمکه حوریاس

حاجی رفت رو سیما ما رو بردن خط مقدم

حاجی رفت رو مینا ما رفتیم زیر تانک

حاجی توپ خورد و توپ خورد به سنگر ما

دِ مصبتو شکر

کُمُدی که در نداشت

پیکر نداشت

تنی است لای توهم زن

که قایم باشک می‌کند دائم

لاجرم بی تنانه گی!

سایه ای که خوابیده توی قنداق یک تفنگ

زنش بی با غریب‌ها …

تراژدی است!

 
 
 

همین رودی که نمی‌بینی و توی شعر در جریان است

همین رودی که نمی‌بینی و لای شعر در جریان است

در نقشه ای که کشیده بود به اقیانوس بریزد

به دره خورد

و مردی که پای همین رود ایستاده ست

شدیدا شاعر بود

پای عشقش نخواست … نتوانست …

ولی همچنان ایستاده ست

و زن ماهیِ از دهان در حال نمی افتادن

به سرزمینی می‌رفت

که از نقشه‌ها گریخته بود

و چون آبشار ریخته بود

رود نبود

شعر بود که می‌خواست «کردن» باشد

مثل مردی که به ته دره

                                       شیرجه زد!

 
 
 

مردی که به سایه‌ی خودش تف انداخت

مردی که به سایه‌ی خودش تف انداخت غرق شد

من نبود

زنگور بود!

به آشپزخانه که رفت

به هال تجاوز شد

به هر حال اعتراف می‌کنم

سایه ای که در کادر نبود

موهای شرابی نداشت

تنها شاهد

از ترس شاهد بازی!

با برفک

پشت شیشه‌ی تلوزیون می‌لرزید

و شرابی که روی میز کهن سالی می‌کرد

به رگ تاکستان بازگشته بود

تا امروز ما سه توله پس انداخته‌ایم

و زنگورها هم چنان زنگور

و زنگور ها همچنان زنگور بودند

دادگاه فرمایشی برپا ایستاد

ایست داد که غول‌ها

در تلوزیون مردم را با گول بخورند

بازجوها آمدند

باز/ جو/ ها که روزی برای خود رودخانه بودند…

قاضی به مفهومِ متهم‌ها تفهیم شد

ژست گرفت

و چکشش را توی سر میز کوبید

[اگر شما بودید…]

ولی منِ تنها که دفلاعی نداشتم

حمله شدم

کانال را عوض کردم

و مرد از تمام اتهامات تبرئه شد

هم زمان با این که گرگ توله‌هایش را می‌خورد

توی گوری می‌رید!

ملکه کندو را به آتش کشید

و درخواست پناهندگیش را آتش نشانی‌ها پذیرفتند

به هر حال اعتراف می‌کنم

زنگورها هم چنان زنگور

و زنگور ها همچنان زنگور بودند

 
 
 

در جزیره ای به مساحت یک چتر

در جزیره ای به مساحت یک چتر

دینامیت روی کیک روشن بود

و خدایی که روی دست بنده هاش باد کرده

بادکنک باد می‌کرد

فانوس می‌چسباند

طفلی اکیدا وصیت داشت

بعد تولد حتما فانوس دریایی

ناموس هرجایی

کابوس سرپایی

یا چیزی در حوالی «نمیدانمچی» باشد

 

در وداع جنده های ساحل

جاکش ملوانان

به فرمان ناخدا بادبان‌ها را شق کردند

لبِ «نمیدانمکی» فانوس دریایی را فوت کرد

و خدایی که تنها خدای دریا نبود

تنها بود!

به دلِ دریا که نمی‌شد زد

زد!

اَره ماهی‌ها

دور جزیره رقص کارد می‌کردند

روی رگی که پیدایی نمی‌شد!

شعر
بدون دیدگاه برای “شعر | پدرام مجیدی”

ارسال پاسخ