«جنون روز»؛ روایت شیزوفرنیک فروپاشی «من» مدرن به سوی پسامدرن | جعفر بزرگ امین

فروردین ۲۴, ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

هــرگـز وجود حاضر غایب شنیده ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است (سعدی)

آینه‌ی هستی چه باشد نیستی نیستی بگزین گر ابله نیستی (مولوی)

«موریس بلانشو» را از طریق ترجمه شیوا، روان و خود ویژه پرهام شهرجردی شناختم؛ و چه زیبا و متفاوت از دیگر ترجمه‌ها. انگار که کافکا و «مسخ» و «قصر» او را از نو شناختم. در ترجمه شهرجردی از خلال حلاوت پیوند نثر و شعر با فضای متفاوت ادبی و ژانر ادبی خود ویژه بلانشو آشنا شدم. شیوه ترجمه و نوع خوانش پرهام شهرجردی از جنون روز در درجه نخست حاکی از تسلط او به زبان فارسی و خلق نثری متفاوت و از طرفی دیگر شناخت دقیق و همه جانبه‌اش از ظرایف و دقایق اندیشگی و بینش فلسفی و ژانر ادبیات بلانشو دارد. در خصوص «جنون روز» دو تحلیل و خوانش دقیق و گویا از طرف جناب منصور پویان و خود پرهام شهرجردی نوشته شده است که هرگونه خوانش دیگری را برایم سخت می‌سازد. اما متن شناور و شیزوفرنیک با بافتار ریز روایتهای به ظاهر از هم گسیخته و نامرتبط باهم (اما مرتبط در ساختار پنهان و اندرونی) «جنون روز» بلانشو…امکان خوانش های متفاوت را هم فراهم می‌سازد. مطمئن نیستم آیا فراتر از خوانش‌های پرهام و پویان چیزی برای گفتن خواهم داشت یا نه. درهر صورت حداقل به عنوان صدایی در فضای ادبی پلی فونیک بلانشو شاید قابل شنیدن باشد.

و اما «جنون روز»!. چرا جنون شب نه؟ نکند جنون روز با جنون شب فرق می‌کند؟ در آن صورت تفاوتشان در چیست؟ آیا جنون در روز تجلی و برجستگی خاصی دارد؟ اینجا روز نماد و یا نشانه چیست؟ آیا این جنون، جنون ناشی از نظم سرکوبگرانه و خُرد کننده خِرَد مداری مدرنیسم است؟ یا از نوع جنون ناشی از نبوغ نیچه ایست که داغونش کرد و روانه تیمارستانش ساخت!؟ بلانشوئی که من ازبافتار متن ترجمه پرهام شهرجردی شناختم (به دلیل عدم آشنایی با زبان فرانسه متاسفانه قادر به خواندن نسخه فرانسوی نیستم و ترجمه قابل اعتماد پرهام برایم کافی بود) نویسنده در سکوت است. اصلا خود سکوت است که نه از گلوی مؤلف و یا معنا بلکه از ترکیدگی زیپ بغض کلمات بلندترین فریاد است. بافتار رمان «جنون روز» همانند قصر کافکا با دارای روایتی غیر خطی بی آغاز و بی سرانجام است در فضای شناور لازمانی و لا مکانی و بیرون از زمان تقویمی. این روایت اگرچه نوستالژیک است اما ارتجاعی نیست و در گذشته متوقف نمی‌شود بلکه گذشته را در اکنون جان می‌بخشد و با قرائت بروز امروزی می‌کند. در «جنون روز» از کلان روایت مدرنیزم خبری نیست. در روایت مدرن «من» یا فاعل شناسا من دکارتیست. من دکارت : «من می‌اندیشم پس هستم» هست. این روایت کلان و قطعی ست. این من من جامعه مدرن است. ذهن این من منظبط و روتین و منظم هست. اما عصری که در آن به سر می‌بریم عصر سرمایه داری متاخر و عصر حاکمیت ذهن پسامدرنی‌ست. هر چیزی در بحران فرو رفته است. انسان پسامدرن کنونی با گسیختگی خیال، حس، اندیشه و رفتار دست به گریبان است. عصر ما عصرحیرت، ناامیدی، ترس و روان گسیختگی ست. به گفته ژاک دریدا این من دکارتی اکنون دیگر شخصیت قطعی نیست. من شاعر یا نویسنده نیست. در جنون روز این من از هم پاشیده است. این من از یک شخصیت واحد به طیف شخصیتهای شیزوفرنیک با حس و اندیشگی متنوع و متناقض تقسیم شده است؛ و این ویژه گی بوطیقای رمان پست مدرنیسیتی ست. این منها با مختصات متفاوتشان نه ضمیر واحد بلکه ضمیرهای متعددی را نمایندگی می‌کند؛ و قرائت یکه از ضمیر زبان در معنای من دکارتی اعتبار خود را از دست می‌دهد. اینجا به قول دریدا ارجاع دال به خود دال هست و نه به مدلولهای بیرون از متن. در رمان جنون روز که به نظر من یک رمان پست مدرنیستی است من : نه فاضل‌ام، نه جاهل شخصیت نه تنها طیف شخصیت هست بلکه طیف زبانی نیز هست. چرا که در دامنه بین نه فاضل ام- نه جاهل طیف بی شمار ضمیرهای زبانی و شخصیتی است که شناورند. جنون این من از نوع «آنتئوس» (دیوانه آگاه) افلاتونی ست. این فروپاشی من یا سوژه را در ارجاع برون متنی نمی‌توان توضیح داد. بلکه این فرو پاشی درون زبان صورت گرفته است. این من پایگاه ثابت ژنریکی ندارد و مدام در استحاله و دگردیسی است. این فاعل شناسا یا سوژه «نه فاضل‌ام، نه جاهل» گاه شخصیت ریلکسی ست که از زندگی و مرگ به یکسان لذت می‌برد :

«اما حقیقت مهمی که از آن مطمئن ام از این قرار است : از زندگی کردن لذت بی حد و حصری دارم و از مردن ارضای خاطری بی حد»

و گاه شخصیتی هدونیستی ست و خیامی و در عین حال تسلیم تقدیر و راضی به رضاست.

«کودکی‌ام محو شد، جوانی‌ام در راه است. چه اهمیتی دارد. از آن چه بود شادان‌ام، آن چه هست خوشایند من است، آن چه پیش می‌آید مطلوب من است».

در این گزاره‌ها از طرف دیگر نوعی کنار آمدن (و نه حل بحران پست مدرنیستی) با بحران شرایط زیستی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی به چشم می‌خورد. در جائی به شدت هومانیست است، دیگردوست است تا جائیکه با از دست دادن آن‌ها دچار شیزوفرنی و جنون می‌شود :

«کسانی را دوست داشتم، از دستشان دادم. وقتی این ضربه به من وارد شد دیوانه شدم. چون عین جهنم است»

در جایی شخصیتی عاصی و بی قرار و نا آرام است :

«شب در کوچه‌ها می‌دویدم، نعره می‌کشیدم، روز به ارامی کار می‌کردم»

گاه شخصیتی بی تفاوت و سنگدل و قاتل باور:

آیا خود خواهم؟ به کسی جز چند نفر احساسی ندارم، ترحم برای هیچ کس، به ندرت مایلم خوشایند کسی باشم، به ندرت مایل ام کسی خوشایند من باشد، و…

با این همه اگر لازم باشد، با طمانینه قربانی شان می‌کنم، هر حس خوش بختی را از آنها می‌گیرم (برایم پیش می‌اید که ان‌ها را بکشم) …

…..از این بابت معذرت می‌خواهم، اما باید قبل از خودم چند نفری را زیر خاک کنم.

«جنون روز» از طرفی ریز روایتهای نوستالژیک مثلث عشق- غیبت- سکوت است. ژانر روایت خود ویژه بلانشو بر خلاف روایت در مفهوم سنتی، هیچ اغاز و پایانی و توالی زمانی و موضوعی ندارد و در فضایی شناور و پازل گونه در واقع چیزی روایت نمی‌شود بلکه به تعبیر هایدگر نوعی آشکارگی هستی انسان و محیط اوست در زبان و در گره خوردگی تصویر ومعنا. جنون روز با گزاره نامالوف و دفرمه شده : «نه فاضل لم، نه جاهل» و به یک «نه» سوال برانگیز و دارای بار تعلیقی (البته تعلیق نه در معنای سنتی آن) نه آغاز از اول که آغاز از ناکجا آغاز می‌گردد.

جنون روز اثر Bram Van Velde

جنون روز اثر Bram Van Velde

«نه فاضل ام نه جاهل»!، پس چیستی؟ کیستی؟ پس کیستم، چیستم؟ پس چیست؟ کیست؟. میان فاضل و جاهل طیف شناوری از شخصیت‌ها می‌تواند جای گیرد. فروپاشی سوژه یا فاعل شناسا از همین گزاره آشنایی زدایی شده آغازین آغاز می‌گردد. پس این راوی کیست؟ چه هویتی را داراست؟ ایا اصلا راوی‌یی وجود دارد؟ خواننده از همان آغاز رمان در وادی حیرت و تردید بلا تکلیف می‌ماند؛ و بدین وسیله به درون متن و تاویل آن جهت یافتن خود خویشتن نه در هستی بیرونی (چون ارجاع برون متنی وجود ندارد) که در درون هستی زبان (زبان آشکارگی هستی ست- هایدگر) پرتاب می‌گردد. در جنون روز نوعی بیم زدایی از مقوله مرگ هست که مشغله ذهنی همیشه انسان است. گزاره «این روز را می‌بینم، روزی که بیرون از آن هیچ نیست» به لحاظ فلسفی و اندیشگی تعمق برانگیز هست. این راوی «نه فاضل‌ام، نه جاهل» همین روز، همین آن را که هم گذشته است و هم آینده و هم هیچکدام را هستی خود می‌پندارد. آنی که از آن اوست و کسی را یارای ستاندن از او نیست. او با همین روز یا همین آن انگار همزاد است. عجین است. آنچنانکه با محو آن خود نیز در معرض فناست. فردایی در کار نیست. این گزاره بلانشو مرا به یاد این گزاره های اوشو می‌اندازد :

- «جایی برای رفتن نیست. هر چه هست اینجاست. کل هستی به همین لحظه (تو بخوان روز) ختم می‌شود. و سر و ته عالم وجود در همین لحظه باهم تلاقی می‌کنند؛ و کل هستی در اینجا و در این لحظه (روز) جاری‌ست. هر آنچه هست در درون همین لحظه است. هم اینک هم اینجا. تغییر راوی در خلال فروپاشی شخصیت و هویت سوژه و خرد شدن آن به طیفهای شخصیتی که شیزوفزنیزم روایت را هم به دنبال دارد فضایی پلی فونیک به رمان بخشیده است. این عبور زیگزاگ وار از فضایی به فضای دیگر، از لابیرنت حسی و اندیشگی به لابیرنت دیگر خواننده را دچار حیرت و پارادوکسی می‌کند که خویشتن خویش را در منهای دیگر و در رابطه با دیگری باز یابد. اما ویژگی برجسته رمان جنون روز پیوند ساختاری و ارگانیک شعر و نثر است که بافت رمان را از خشکی و انشایی دور ساخته است. گزاره‌های شاعرانه در لابلای دیگر گزاره‌ها آنچنان ماهرانه و طبیعی گنجانده شده‌اند که لذت متنی مضاعفی القاء می‌کنند. من نمی‌دانم آیا در متن اورژینال فرانسوی جنون روز هم چنین ویژگی وجود دارد یا نثر خود ویژه پرهام این ویژگی را در ترجمه جان بخشیده است؟

*این دیگری‌ی بیکران من را بیش از آنچه می‌خواستم به خودم باز گرداند

*یک لحظه با سری به بلندای سنگ آسمان و پاهایی بر سنگ فرش

*نور دیوانه می‌شد/ روشنایی هرجور عقل سلیم را از دست داده بود

*و دیدن اگر آتش بود / تمامیت آتش را طلب می‌کردم. / و اگر دیدن سرایت جنون بود/

*با عجله خودم را از حودم محروم می‌کردم

*زیر چشم‌هاشان که از چیزی متحیر بود/ قطره‌ای آب می‌شدم / لکه‌ای مرکب

*و دست آخر وقتی که هیچی‌ی کامل ام حاظر می‌شد

*نگاهم صاعقه بود و دست‌هایم فرصت‌های تخریب

*شما را دوست داشتن مفهوم مرگ بود

*انسان‌ها گودالهایی می‌کندند/ و خودشان را چال می‌کردند/ تا از نگاهتان بگریزند

*شما گرسنگی هستید/ نفاق‌اید/ قتل‌اید/ ویرانی‌اید

*می‌بایست آسمان و زمین را تکان دهند/ تا به آخر برسند

*کلمات به تنهایی صحبت می‌کردند/ سکوت وارد کلمات می‌شد

* باری اسکلت شدم/ شب لاغری‌ام در برابرم قد علم می‌کرد/ تا موحش ام کند

*با قدرت بلوغ از گودال گِل بیرون آمدم/ پیش ترکه بودم/ کیسه ای از آب/ پهنای مرده/ یک عمق خفته

*در دیگری تاریک بودم/ هیچ بو. دم/ برتر بودم/

*گاهی تنهایی بزرگی در سرم شکل می‌گرفت/ که جهان به تمامی در آن محو می‌شد

در خصوص جنون روز سخن بسیار می‌توان گفت، از جوه متنوعی می‌توان در منشور آن نگریست و طیفهای رنگینی را دید. اما سخن نه آخر من اینکه جنون روز نمونه برجسته نا ادبیات پرهام شهرجردی و آنتی ادبیات حقیر است. جنون روز هیچ وجه تشابهی با ادبیات ندارد. خلاصه اینکه «جنون روز» روایت شیزوفرنیک فروپاشی «من» مدرن به سوی پسامدرن است و مثلث روایت عشق- غیبت- سکوت است. در خصوص خوانش جناب منصور پویان نقدی داشتم که برای فرصت دیگر وا می‌نهم.

                                                                            جعفر بزرگ امین- تبریز- اسفند ۱۳۹۰

جنون روز را درین‌جا ورق بزنید

درباره‌ی جنون ‌روز

کلماتی که زندگی می‌کنند در مرگ معنا | منصور پویان 

مقاله, نقد
بدون دیدگاه برای “«جنون روز»؛ روایت شیزوفرنیک فروپاشی «من» مدرن به سوی پسامدرن | جعفر بزرگ امین”

ارسال پاسخ