دو شعر از امیرحسین افراسیابی

فروردین ۲۸, ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

خونه بوبو

 
 
 

نه اینکه دلخور باشم
می‌دانم
همین است که نیست
مثل روزهای جوانی
و من چه می‌توانم جز بیهودگی نظاره کنم
وقتی چراغ‌های بیهوده‌ی مرا
روز روشن
در میدان‌ها ی تاریک
بر دار و بر درخت می‌رقصانند
دست بالا
تو خونه بوبویت را از نو ساخت و پاخت کنی
تا من به فکر خانه‌ی آخرتم باشم
مشتی از خاک کوچه را کنار جویشاه کپه می‌کنیم و آب می‌پاشیم و خاک می‌ریزیم و دست رویش می‌کشیم و دست رویش می‌کشیدیم و آب می‌پاشیدیم و خاک می‌ریختیم و دست می‌کشیدیم و دست می‌کشیم و کنارش را سوراخ می‌کنیم و خاک زیر گنبد را بیرون می‌آوریم و خرچنگ‌ها را توی خونه بوبومان می‌گذاشتیم
تو خرچنگ نمی‌گذاری
می‌گوئی بی‌آزار می‌رود مارمولک
موجود غریبی است
درست شکل خودش
و من که این همه کج راهه می‌زنم
انگار می‌کنی خرچنگم، اما
می‌خواستم بگویم
من یکی دیگه نیستم
دیدم میان قول فرشته‌های خدا
عزرائیل از همه خوش‌تر می‌رود
و در میان لای و لجن‌های جویشاه
عکس من و تو از همه بهتر می‌آید
گفتم
این کلاه گشاد است
و هالۀ مقدسی که برفراز سرم حلقه می‌زند
چون حلقۀ طنابی دور گردنم خواهد افتاد
پس رفتم
رفتم در باغ در شکسته
دیدم سلی جون اونجا نشسته
گفتم سلی جون یه کم بجنبون
گفت برو گردن شکسته شوورم اون پشت نشسته
نمی‌دانم، بیزارم
از شوهری که موذیانه
پشت باغ در شکسته می‌نشیند
از کوچه باغ ـ گرد‌ها که خودم یکیشان باشم
و از این آوازهای کوچه باغی بیزارم
اما تو ایزدبانوی باغ باش
بمیران و زنده کن تا من
تقویم مرگ و زندگی را
تا کجا به روز شوم هرسال و
به درگاهت دعا کنم
و کمی بوی عشق
I beg your pardon
واسه خونه بوبوی گلم دست و پا کنم

 

اصفهان، آبان ۱۳۸۸
 
 
 

بعد از ظهر روزی از یک شنبه

 

بعد از ظهر روزی از یک شنبه
یکی از ما نقش قربانی را تمام کند
وگرنه این نقاشی ِ ناتمام به حراجمان خواهد رفت
ماه ِ دیر کرده به بانگ خروس آمد
روز ِ پیش از یک ظهر بهاری
یکی از ما اندازه‌اش را دور اندازد
وگرنه این تصویر ِ نامتصور
پیش از آنکه خروس ساعتش را میزان کند
در قاب قیچیمان خواهد کرد
ماه اگر میزان باشد
آب‌های پایین را بالا خواهد آورد
و کفر بی‌اندازه‌ی قاب ساز را
که چرا اندازه نیست
باد، پیش از یک شنبه و ماه و خروس، از راه رسید
*
اندازه نیستیم همسران ِ پدرفرزندان
که عشق را در خانه‌های امن می‌خوابانید
عشق، تمام شب بیداری قصه می‌کند
تمام کولی‌ها را شبگردی می‌رود
و چنان بیدار می‌ماند
تا یک بار برای همیشه بخوابد
تا صبح جمعه‌ای از سنگ‌های شما
پیش از بانگ خروس
به آخرین سار ِ تنها درخت ِ یک شنبه
سنگسار شود
رتردام، اکتبر ۲۰۰۷
شعر
بدون دیدگاه برای “دو شعر از امیرحسین افراسیابی”

ارسال پاسخ