مدرسه جلقی‌ها | قاسم کشکولی

اردیبهشت ۱۴, ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

 

 

 وقتی، آخرین شاگرد کلاس روی نیمکتش می‌نشیند، معصومی، مبصر دیلاق کلاس، جستی روی سکو می‌پرد و پشت به تخته سیاه و رو به کلاس، صدا می‌زند:
–   محمدی!   انتظاری!
 محمدی و انتظاری، تندی از لای نیمکت بیرون می‌آیند. محمدی، بلدزر مدرسه، به طرف در می‌رود و کشیک می‌ایستد و انتظاری پشت میز معلم می‌نشیند. انتظاری به محض نشستن، با آستین دست ِ راستش، مه روی شیشه‌ی پنجره را پاک می‌کند و می‌بیند که آقای اخلاقی، ناظم ریز نقش مدرسه، با عمه‌ی عبدالهی، که برای موجهه کردن غیبت او به مدرسه آمده، خداحافظی می‌کند و مستقیم به طرف مستراح می‌رود. انتظاری بار‌ها از پشت شیشه‌ی پنجره‌ی کلاس دیده بود که هر وقت آقای اخلاقی با عمه عبدالهی، که زیاد برای توجیح غیبت‌های مکررش به مدرسه می‌آید، خداحافظی می‌کند مستقیم به مستراح می‌رود. عمه‌ی عبدالهی، تنها کسی است که آقای ناظم به خاطرش از دفتر خارج و تا حیاط و حتی تا بیرون مدرسه، بدرقه‌اش می‌کند.
 مبصر معصومی، مقتدر‌ترین و منظم‌ترین مبصر مدرسه، سر ِ انتظاری داد می‌زند:
_ کونی! حواست به ساعت باشد.!
 انتظاری، دستپاچه، ناظم و عمه‌ی عبدالهی را‌‌ رها می‌کند و آستین سمت چپش را بالا می‌زند و به ساعت مچی‌اش خیره می‌شود. مبصر معصومی ، نگاهی هم به محمدی می‌اندازد و به او می‌فهماند تا به راهرو نگاهی بیاندازد. نگاه می‌کند. هیچ کس توی راهرو نیست. بر می‌گردد و به مبصر علامت می‌دهد. مبصر از نو به طرف انتظاری برمی گردد.
 _ چقدر وقت داریم؟
 _ چهار دقیقه و چهل پنج ثانیه… البته اگه اومده باشه!
 نیامده. معلم ورزش، طبق معمول غیبت دارد و با اینکه این را دانش آموزان نمی‌دانند، اما حدس می‌زنند که نیامده باشد و انتظاری از همین رو می‌گوید: البته اگه اومده باشه!
 مبصر معصومی، جلدی از جیب ِ بغل ِ کتش، کاغذ تا شده‌ای بیرون می‌کشد و باز می‌کند و با دست ِ چپ، پوس‌تر را وسط تخته سیاه نگاه می‌دارد و با دست راست، از روی یقه‌ی کتش، سوزن ته گردی بیرون می‌کشد و پوس‌تر را می‌چسباند آن بالا، درست وسط ِ خطِ کثیفِ یکی از شاگردان، که با گچ رنگی نوشته بود،
 «به افتخار انتخابات فردا مدرسه تعطیل است.» و رو به کلاس می‌کند و می‌گوید:
-  اینم برا اونائی که… خاک تو سرشون، موبایل ندارن!

 

مدرسه جلقی‌ها | قاسم کشکولی

مدرسه جلقی‌ها | قاسم کشکولی

 

یکی از میز آخر داد می‌زند:
-   معصومی عکس دوس دخترته؟!
-   خفه، کونی!… مکثی می‌کند و دست راستش را که لحظاتی قبل بالا برده بود با تحکم پایین می‌آورد و می‌گوید:
-    بچه‌ها بزنید!
 کلاس به یکباره از همهمه و هیجان پر می‌شود. در حالیکه انتظاری ساعت و محمدی راهرو را می‌پایند. جندقی و حسنی، به نشانه اعتراض، از جایشان بلند می‌شوند و به طرف در خروجی می‌روند.
 _ نزار برن!
این را معصومی می‌گوید. محمدی، بلدزرِ کلاس، سینه‌ی پهنش را سپر می‌کند و جلوی آن‌ها در می‌آید و با تحکم دستور می‌دهد:
 _ اون گوشه…
 جندقی و حسنی، پشت به کلاس و رو به دیوار، آن گوشه،‌‌ همان جا که محمدی گفته بود، می‌ایستند. مبصر معصومی زیپ شلوارش را به عجله پائین می‌کشد و موبایلش را توی دست ِچپش می‌گیرد و در حالیکه به ساک زدن ِ زن ِ توی فیلم نگاه می‌کند، با دست ِ راستش، کیرش را که باد کرده و به شلوارش فشار می‌آورد؛ غلفتی بیرون می‌کشد وتف غلیظی کف دست می‌اندازد و می‌مالد تنش و شروع می‌کند به زدن. کلاس پر می‌شود از صدای اَخ و تف ِ شاگردان و شهوتناله‌ی زنان توی موبایل!
 محمدی، دمی به راهرو و دمی به مبصر معصومی که سخت مشغول است نگاه می‌کند و نمی‌دانم چه می‌بیند که می‌زند زیر خنده. او می‌داند که نباید به صدای بلند بخندد. پس جلوی دهانش را می‌گیرد. انتظاری نیز به خنده می‌افتد. و‌‌ همان طور که به ساعتش نگاه می‌کند، خنده خنده رو به عبدالهی داد می‌زند:
 _کس کش! چی به خورد جانورت می‌دی که هر هفته داره بزرگ‌تر می‌شه؟! هی عبدالهی!! با توام کره خر! از زیر میز زده بیرون!
عبدالهی نمی‌شنود. چشمش به موبایل است و فکرش پیش عمه بیتا که هفته‌ی قبل، توی حمام، به بهانه‌ی لیف زدن خفتش کرده بود. خودش تعریف کرده بود برایم. انتظاری داد می‌زند:
 _ بچه‌ها دو دقیقه.
انتظاری این را می‌گوید و از پشت پنجره، از نو به حیاط نگاه می‌کند. آقای اخلاقی، ناظم ِ شیت و بی‌خیال مدرسه، از مستراح بیرون می‌آید و اصلا فکرش را هم نمی‌کند که انتظاری از این بالا نگاهش بکند، اگرنه هرگز زیپ شلوارش را بیرون ِ مستراح بالا نمی‌کشید.
لذت و دیوانگی در کلاس اوج می‌گیرد. کسی به کسی نیست. که انتظاری از نو اعلام می‌کند:
 _ یک دقیقه!!
عبدالهی از وسط کلاس داد می‌زند:
 _ معصومی! به خدا عکس دوس… دوس… دوس دخترت بهتر بود!
 و از حال می‌رود. چشمان مبصر کلاپیسه می‌شود و نمی‌بیند که با تمام وجودش محمدی را منی مال کرده است.
محمدی، از کوره در می‌رود و‌‌ همان طور که با آستین کتش صورتش را پاک می‌کند، فحش می‌کشد به خار مادر مبصر معصومی «مگه کوری مادرجنده!» با این حال یادش نمی‌رود که باید حواسش به راهرو باشد. سرش را از لای در، توی راهرو می‌کند و تندی برمی گردد و داد می‌زند:
 _ بچه‌ها معلم دینی ِ کس کش داره می‌اد!
و کسی نفهمید که کی و چگونه همه چیز به حالت عادی برگشت و مبصر معصومی کی پوس‌تر را از روی تخته سیاه کنَد و پشت ِ نیمکتش نشست تا به محض ورود معلم بگوید:
_ برپا!!
کلاس به یکباره سرپا می‌شود و تا وقتی معلم دینی، که به جای معلم ورزش آمده، روی صندلی‌اش، جایی که دقایقی قبل انتظاری نشسته بود، ننشسته، سرپا می‌ایستد تا مبصر معصومی بگوید:
 _ برجا!!
آقای فیض آبادی، نگاهی به کل کلاس می‌اندازد و رو به مبصر می‌گوید:
 _ معصومی پنجره هارو باز کن، هوای کلاس اصلا خوب نیست!!
مبصر معصومی خنده مخفیانه‌ی معنا داری می‌کند و می‌گوید:
 _ چشم آقا!
این را می‌گوید و از جایش بلند می‌شود و پنجره‌ها را باز می‌کند و هنگام برگشتن، در حالیکه همچنان زیر لب، رو به بچه‌ها می‌خندد، شَتَلَپ، می‌زند پس گردن عبدالهی و در حالیکه ادای معلم را در می‌آورد، می‌گوید:
– هه هه همه‌اش، ته ته تقصیر ِ‌ای ای اینه آقا!… تا کلاس  بزند زیر خنده و فیض آبادی معلم جوت و خنگ ِ مدرسه، دقایقی طولانی، نتواند خنده را از کلاس بگیرد و در عوض من، بتوانم قبل از اینکه معلم متوجه شود، مخفیانه توی موبایلم بگویم: «قبل از انتخابات، مدرسه جلقی‌ها، زنگ ورزش، ساعت آخر»…

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادبیات, داستان
بدون دیدگاه برای “مدرسه جلقی‌ها | قاسم کشکولی”

ارسال پاسخ