از پولیفونی تا پلورالی… | بابک چاکرعباسی

خرداد ۱۰, ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

یادداشتی بر مانیفست شعر پولورال آیدین ضیایی
مانیفست شعر پولورال آیدین ضیایی

«کشف بحران، کلید واژه‌ی فتح و گشایش و خروج نیست بلکه فهم پایه‌ها و علل ایجاد بحران است. کشف بحران، مدعی‌ی حل بحران نیست هرچند ممکن است سوء تفاهم حل بحران را با خود داشته باشد یا وانمود حل مقطعی و ظاهری را به حساب رفع و قطع ریشه‌ای بکند»

باید دید بحران از کجا شروع شد… و برای چه!؟
بحران اساسا بعد از دهه هفتاد (نه لزومن پسا هفتاد) با بحث‌هایی چون لزوم چند صدایی در شعر وارد حوزه شعر معاصر شد… دقیقا وقتی که تمام تلاش‌ها در این راستا صرفا به بعضی فرم بازی‌ها و زبان بازی‌ها در شعر انجامید یعنی به بحران شعری سرانجام شد…
اما چرایی به بحران سرانجام شدنش بحث مفصلی است که نیاز به برگشت و بررسی دارد…
باختین یکی از شاخص‌ترین نظریه پردازان این عرصه اعتقاد دارد که:
پولیفونی زمانی صورت می‌گیرد که آگاهی علمی به انسان بیاموزد که در دنیایی محتمل و ممکن به پیش می‌رود و از هیچگونه تعیین ناپذیری آشفته نگردد و احتمالات و تعیین ناپذیری‌ها را محاسبه کند و بهترین حالت آنرا در «کارناوال» می‌بیند یعنی جهان بی‌قید وبند جلوه‌ها و اشکال فکاهی که در مقابل لحن جدی و رسمی فرهنگ کلیسایی و فئودالی سده‌های میانه قد علم می‌کند می‌بیند و معتقد است کارناوال زبانیست برای چنین مقاومتی!
اساسا در «کارناوال» است که تعارض‌ها شکل می‌گیرند بی‌آنکه یکدیگر را سرکوب کنند! یعنی هیچ ارزش مطلقی را بوجود نمی‌آورند و در نسبیت خود قابل پذیرش می‌شوند…

اما با اینهمه چرا جریان دهه هفتاد در چند صدا شدن ناموفق است و صرفا به چند صدایی چند گام نزدیک می‌شود؟

ابتدا می‌خواهم قبل از جواب به دو دیدگاه اشاره کنم:

۱) در شعر دهه هفتاد برعکس یک پولیفونیک اصل ما با یک سری شخصیت‌های منفعل و عقیم سروکار داریم که همانند پولیفونی_ موسیقی در راستای ایدئولوژی مولف آنهم بعد ار فیلتریزه شدن از یک نظام ارزش گذار شبیه دستگاههای موسیقی طرفیم و این عمده دلیلش شاید درین باشد که در اصل فرم شعری ما ایراد دارد… یعنی اینکه «فرم» در شعر فارسی، عادت کرده است… از فرم بودن خارج شده و تبدیل به فرمول شده است… آنهم فرمولی که به سمت ایده‌ها و هستنده‌های اصیل حرکت می‌کند و سرانجامش سنتز است نه کشاکش دائمی تز و آنتی تز بی‌آنکه به نتیجه‌ای برسد…
در اثبات گفته بالا باید توضیح داد که پروسه مرگ مولف یک پروسه هرمنوتیکی زمان بر است که برای رسیدن به چند صدایی شعر اتفاق می‌افتد یعنی گذشت زمانی لازم است تا انرژی‌ای مصرف شود و در نتیجه آن برگشت به حالت قبلی منتفی شده و تاویل یا‌‌ همان چند صدایی رخ دهد…
اما بحث اصلی اینجاست که اینهمه در کدام ظرف یا متن اتفاق می‌افتند… گذشت زمان میسر نیست مگر با حضور عنصر روایت و روایت ممکن نیست مگر با حضور پرسوناژ و حرکت! و حرکت ایجاد نمی‌شود مگر در سایه مکان و مکان‌‌ همان میزانسن اشیا جهان اثر است… که با قطعیت می‌توان گفت که فرم شعر فارسی هیچ کدام از وسایل بالا را برای ایجاد روایت هیچگاه در اختیار نداشته است و ازین منظر بحران اتفاق افتاده…

۲) اصلا بیاییم به واقعیت مرگ مولف شک کنیم! به اینکه اساسا مرگ مولف چگونه امکان پذیر است؟
مرگ مولف‌‌ همان چیزیست که در قدم اول یک پروژه چند صدا به آن نیاز دارد (طبق پیش فرض!)… اینگونه که مولف در رویارویی هر گزاره یا پاره گزاره مخاطب هم می‌شود و وارد یک دور هرمنوتیکی می‌شود:

۱. مولف – گزاره ← مخاطب جدید
۲. مولف – مخاطب جدید ← گزاره جدید
۳. مخاطب جدید– گزاره جدید ← مولف جدید ← متن جدید

و در این پروسه است که مرگ مولف اتفاق افتاده و با مرگ او مولف جدید تولد یافته و فرم جدید ایجاد می‌شود.

اما این بحث صرفا می‌تواند یک تئوری شکست خورده باشد چراکه علیرغم پافشاری به آن ما در دو سه دهه گذشته هیچ‌گاه با اثر چند صدایی مشخصی مواجه نبوده‌ایم جز در چند جا که آنهم نه از طریق مرگ مولف که از طریق ترکیب ژانر‌ها حاصل شده است.
اما چرا تئوری شکست خورده؟
باید گفت که اساسا مولف و مخاطب در نقش اولیه خود انسانند و در بند نامشان یا بهتر بگویم بقول «لکان» در بند نام پدریشان که بدلیل یکسری قواعد و قوانین سنتیزه شده که از لحضه شروع حیات تا واپسین لحظات عمر ثابت است همیشه در هر بازه زمانی از تغییر و تحولش غافل است… یعنی عملا نمی‌توان از یک نفر مولف به تنهایی انتظار تاویل و تحول داشت چراکه هرمنوتیک مرگ مولف علی رغم گذشت زمان و صرف انرژی چون در ذهن یک نفر اتفاق می‌افتد و امری ذهنی است (برخلاف آنچه در گذشته گفته شد) می‌تواند به نقطه اولش بازگردد و امری خطی نیست بلکه کاملا پروسه‌ای دوری است.

اما جواب پرسش مطرح شده:

طبق دیدگاه اول:
فرم شعری برای فرار از مشکل عدم گذشت زمان و دستیابی به روایت باید با سایر گونه‌های ژانر به ناچار همبستر شود

طبق دیدگاه دوم:
چون اساسا یک ذهن تاویل ناپذیر در خود است باید به اشتراک ذهن‌ها روی بیاوریم… اشتراک مولف‌ها…
یا به گفته ضیایی: تغییر در شکل تولید…

«چون بحران‌های ادبی در قالب شعری در این چند دهه‌ی اخیر در شکل تولید و ایجادشان اتفاق افتاده، پس تغییر در شکل تولید می‌تواند نماینده‌ی خروج از بحران باشد که این‌‌‌ همان تغییر در شکل تولید به مثابه حل و گذراز بحران است!»

تا اینجا باید بگویم که من با ایده ضیایی به عنوان یکی از دو راهکار پیش رو موافقم اما در ادامه می‌خواهم با بررسی بخش‌هایی از خود مانیفست به اشکالات تکراری آنکه نتیجه عدم توجه به بحران اصلی (سوئ تفاهم در فهم بحران!) که در فرم شعری امروز است بپردازم:

«شعر پولورال سوژه‌ای شکل گرفته از بیانی است که به ابژه‌ی ماحصل‌اش ختم می‌شود البته این سوژه بی‌تاثیر از قراردادهای ابژگانی درونماندگار شعر هم نبوده است و در عین قبول شکل کلی از» شعر بودن «شعر، بر نهاد خود را بر اساس شیوه‌ی به بار نشستن شکل مرسوم و معمول شعری نهاده است.»

و این درست رویارویی نادرست با بحران پیش فرض است و از عدم شناخت دقیق بحران ناشی می‌شود… اساسا وقتی بحران شعر را در تک اندیشگی و تک صداییش می‌بینیم آیا چگونه صرفا با بسنده کردن به تغییر در شیوه تولید و همگامی با آنچه قبلا در فرم و محتوا رایج بوده می‌خواهیم به چند صدایی و اندیشه‌ها برسیم؟
اساسا اشتباه ضیایی دراین است که به دنبال اندیشه همگانیست نه اندیشه‌ها! حرکتی که بجای اینکه به خرده روایت‌ها برسد به کلان روایت‌ها منتهیست و خود از ضمیر ناخودآگاهش بیخبر است چنانچه در جایجای مانیفست‌اش می‌بینیم:

«شعر پولورال می‌خواهد که به تلفیق روی خوش نشان بدهد. می‌خواهد انگیزش محافظه کارانه‌ای که مدام به دنبال نگاشتن و نشر منفرد با رمزگان تعلق شخصی و خود ارجاع مرسوم است را با کنش‌های رادیکالیزه شده از شکست قرار داد و رمزگان در راستای خلق» شیوه «ی بدیعی از تولید و باز تولید معاوضه کند»

اصلا چرا اینگونه پیش فرض می‌گیریم که همیشه محافظه کاری و هر عمل دیگری از فردیت منشا می‌گیرد. اصلا چرا آنقدر با فردیت ماجرا مشکل داریم که هر عملی که به تک صدایی منجر است را به فرد نسبت می‌دهیم… آیا شورای متشکل از شعرکنان نمی‌تواند بعد‌ها سیاستی محافظه کارانه را در قبال افکار جمعی اتخاذ کند… اساسا وقتی شعر را به شراکت می‌گذاریم آنهم شراکتی صرفا برای شعرکنان نه همه! ما داریم دست به یک انحصار ادبی می‌زنیم… آیا تصور یک دیکتاتوری محافظه کارانه دسته جمعی اینقدر از ذهن ضیایی دور مانده است!

«در پروژه‌ی شعر پولورال هم ما با داشته‌هایی که هستند مواجهه نمی‌کنیم. بلکه داشته‌هایی را که در بحران نابودی و مرگ قرار گرفته‌اند را دوباره با شیوه‌ی تولید دیگرگون جایگزین می‌کنیم تا کارکردهای زبانی با قابلیت‌هایی تازه شکل بروز بیابند و بتوانند فارغ از تکینگی‌های اندیشگانی، با اندیشه و بیان و ابراز جمعی همپوشانی شوند. هدف ایجاد امکانات دیگری برای شعر است امکاناتی علاوه بر امکانات بیانی و زبانی که مرسوم و معمول شعر و شاعری بوده‌اند. شعر پولورال امکانات مشارکتی در زبان را به عنوان مبنای پیشنهاد ادبی‌اش مطرح می‌کند و متعاقب آن این مشارکت را از هرج و مرج در شراکت به سیستم مشارکتی قاعده‌مند به ایضاح می‌نشیند.»

بازهم اصرار برآنچه قبلا بوده… فرم قبلی… محتوای قبلی… شعر قبلی… همه‌ی این‌ها باشند و ما صرفا آن‌ها را در شیوه تولید جدید می‌خواهیم بهم بچسبانیم… ناخودآگاه اینگونه به ذهن خطور می‌کند که شعر به لحظه مرگش فرارسیده و چون شاعری در دم مرگ به دنبال تدوینی از شعر‌هایش در قالب یک دیوان است!!! اصلا چرا ما باید به فرم قبلی شعر اجازه نفس کشیدن دهیم؟ فرمی که به لحاظ ساختاریش همیشه منجر به ایدئولوژی و دیکتاتوری در قالب سنتز هگلی است؟ چرا ما بجای اینکه بدنبال شکست فرم و آمیزش فرم شعر با دیگر ژانرهای ادبی باشیم (برای خروج از بحران پیش فرض…) بدنبال جمع فرم‌های ناقص الخلقه شعری هستیم؟ آنهم فرمی که همانطور که در گذشته گفته شد:

«-فرم- در شعر فارسی عادت کرده است… از فرم بودن خارج شده و تبدیل به فرمول شده است، آنهم فرمولی که به سمت ایده‌ها و هستنده‌های اصیل حرکت می‌کند و سرانجامش سنتز است نه کشاکش دائمی تز و آنتی تز بی‌آنکه به نتیجه‌ای برسد»

با اینچنین فرمی ما فقط به سوئ تفاهمی نزدیک می‌شویم که‌‌ همان تفاهم و سنتز مورد نظر ضیایی است نه به کارناوال و تناقض‌های سرتاسری باختین که خواست جریانات شعری دهه هفتاد و بعد آن (البته در بعد نظریش صرفا!) بوده است.

«رخداد شعری در وضعیت پولورال نیاز به بر هم زدن قواعد بیانی ندارد و در عین به رسمیت شناختن گزاره‌های بیانی معطوف به شکل سابق نمود شعر فقط در راستای تغییر در قاعده‌ی رفتار شعری است که مداخله می‌کند. رفتاری که به تولید شعر می‌رسد.»

آیا صرف تغییر رفتار دیکتاتوری شعری امروز بدون دستبرد در قواعد بیانی و فرم مطرح شعری به حذف دیکتاتوری خواهد رسید…؟ چندین هزار مورچه را در نظر بگیرید که از گلوی یک گاو نعره می‌زنند… دست_آخر این صدای گاو است که به گوش ما می‌رسد چون ما در رویارویی با صدا گاو را می‌بینیم نه خیل مورچه‌ها را!

«بحرانی که شعر پولورال مدعی ایجادش در مقابل بحران ادبی فعلی است، نه به معنای بحرانی مختوم و محتوم در سیر به سمت انسداد بلکه بحرانی برای خروج از انسداد است. به عنوان مثال، یک جامعه در وضعیت بحران پیشا انقلابی را در نظر بگیرید، اینجامعه به رغم ثبات ظاهری، آبستن رویدادی است تا از وضعیت بحران اقتصادی، اجتماعی و در کل توتالیتاریسم بیرون بیاید؛ برای اینجامعه‌ی بحران زده، باید با بحران سازی وقوع انقلاب پاسخگو شد. اینجا، شکل گرفتن بحران، نقطه‌ی عزیمت و خروج از بحران است.»

بحران در بحران برای کدام جامعه؟ انقلاب برای کدام کشور؟ اصلا آیا همیشه انقلاب به سرانجام می‌رسد؟ با دو فرض پیش برویم:

۱) برای مثال کشور اقتصاد به گل نشسته یونان را در نظر می‌گیریم… آیا اصلا قابلیت هزینه برای انقلاب را داراست… انقلاب جز انحطاط است…؟! آیا این خروج از بحران است یا بحران در بحران در بحران در بحران… و دور تسلسل بحران که نه تنها تازگی برای شعر نخواهد داشت تا به دور جدیدی از تجربه برسد که صرفا با تخلیه انرژیکی شعر منجر به مرگ خود خواهد شد و این‌‌ همان خودزنی و خود کشی شعریست که خیلی‌ها به انتظارش نشسته‌اند!
۲) اصلا در بهترین حالت فرض کنیم جامعه توانست هزینه انقلاب را بدهد و انقلابش را به بار بنشاند… باید پرسید نتیجه این انقلاب چه شد…؟ انقلابی که در دستان عده‌ای شعرکن به انحصار نشست؟ اکه فکر کنم نمود عینی شکست خورده‌اش بسیار باشد… همانند آنچه در مصر اتفاق افتاد یا اصلا وضعیت بهترش در کشورهای اروپایی که علی رغم دموکراسی عملی و اشرکت در انتخابات باز هم به نوعی دیکتاتوری پنهان در آن پی می‌بریم…

«شعر پولورال، شعر را در وضعیت حرفه‌ای‌گری می‌خواهد. حرفه‌ای برای به ثمر رسیدن‌اش! حرفه‌ای‌گری مورد نظر شعر پولورال به مثابه حرفه‌ای‌گری ورزشی است. مشارکت و صرف سرمایه و هزینه برای یک هدف و آن قهرمانی!»

وقتی جریانی به دنبال حرفه‌ای‌گری باشد تبدیل به شغل می‌شود که تا اینجا هم شده و ما بجای شاعر با شعرکن طرفیم (البته مفهوم انتزاعی!)… آیا یک حرفه تاب تحمل اضداد را خواهد داشت؟ آیا برای قهرمان شدن می‌توان با تناقض‌ها تعامل کرد به جای تهاضم؟ آیا اینجا نیست که ما دچار یک نوع ایده آلیستی می‌شویم و به جا پیشروی پسروی کرده‌ایم به سمت ابرروایت‌ها؟! و پایان بندی را با این توضیح تمام کنم که ارائه روش برای خروج از بحران به خودی خود گامی جسورانه در فضای امروز شعر است اما باید بگویم که پولورالی در شعر با تاکید بر گذشته و به دوش کشیدن نام پدری شعر و قائل نبودن به انحطاط هرآنچه در فرم تا به امروز بوده تجربه‌ای (اگر به مرحله تجربه برسد!) شکست خورده و صرفا تخلیه انرژی خواهد بود چرا که نه تنها این گونه راه و روش‌ها توانایی بر هم زدن سنت‌ها را نخواهد داشت که به جمع آوری و گرد هم آوردن قویتری نسبت به قبل سرانجام خواهد شد و در ‌‌نهایت این گفته به شعاری بیش بدل نخواهد شد:

«در ‌‌نهایت، تاکید شعر پولورال بر، بر هم زدن رسم مالوف از آنچه بوده است، است.»

مقاله, نقد
بدون دیدگاه برای “از پولیفونی تا پلورالی… | بابک چاکرعباسی”

ارسال پاسخ