سین‌مردگی | فریبا فیاضی

تیر ۰۲, ۱۳۹۱ ۴ دیدگاه

به سوده نگین تاج

 
 
 
 

انگار روی تنم نبود از دست رفته از سر لختِ لخت

انگار تو بدون چشیدن دیده بودی از صدام که زنده‌ام

انگار تمام کلاغ‌ها نشسته باشند روی قلبم روی سرم لانه کرده باشند تخم کرده باشند نوک بزنند چشم‌هایم را خونی کنند

خالی خالی

انگار این تو نباشی آغوش زنهای ساده را خاسته باشی

دست دراز کرده باشم سینه‌ام را شکافته رگ و خون را پس زده قلبم را لای دست‌هایم گرفته باشم

ببین سینه‌ام خالی است

انگار این تو نباشی خطهای مچ دست چپت را پشتت پنهان کرده باشی خطهای مچ دست راستت از چشم‌هایم بچکد

انگار پخمه باشم و حس نکرده باشم تو یخ زدی مزه‌ی دهنت تلخ شده صورتت سفید انگار که این تو نبودی از اول

انگار که نگفته باشم من که دوستت دارم از لابه لای جمعیت دست تکان دادنم را نمی‌بینی الاغ؟

انگار کنارم چرت نزده باشی بیدارت نکرده باشم که گرسنه‌ام اینجا تاریک است بریم خیابان را بازی کنیم

انگار فقط تو همیشه باید دخترم باشی من دخترک دستهای سرد خودم باشم سرت داد بکشم آدم شو بلند شو

انگار که به روی خودت نیاوری دنیا فقط مشتری نمایش است

تو باید خوب بشی بزرگ بشی خانم بشی معمولی بشی

انگار که تو خودت را نزده باشی به تنم سرم اشکهام را ندیده باشی

انگار تو فقط خاسته باشی قهر کنی گم و گور شوی از باجه‌ی ایرانشهر زنگ بزنی رکیک بارم کنی قطع کنی مثل مجسمه یخی ناز کنی مثل خر رام شوم دست‌هایم را دراز کنم و خالی خالی خالی

تا کل تهران را قدم بزنم داروخانه‌ها را قدم بزنم تنم را قدم بزنم دست‌هایت را قدم بزنم تنهایی قدم بزنم دوتایی قدم بزنم عاشق‌هایت را قدم بزنم فاسق‌هایت را قدم بزنم خاطرت را قدم بزنم لب‌هایت را قدم بزنم چتری‌هایت را قدم بزنم خودت را قدم بزنم سیگار بکشم برگردم تا شب آرام شود فردا روز دیگری بیدار شود بلند شوم بروم قدم بزنم سیگار بکشم خاطرات را قدم بزنم

انگار که خودت را زده باشی به فراموشی به تلخی به خاک به خون ریزی داخلی خودت را زده باشی به نئشگی به شدت به صفر به سرامیک به سردی اصلا خودت را زده باشی بیشتر از من به درک به جهنم به قرعاااان من داغونم بس کن

انگار خاهرانگی از دوشم افتاده باشد تخم سوسک‌ها افتاده باشد وراجی از دهانت افتاده باشد انفعال افتاده باشد حرکت افتاده باشد کینه افتاده باشد عشق افتاده باشد سلسله‌ی اعصاب افتاده باشد افتادگی رحم افتاده باشد سرطان پستان افتاده باشد برجستگی باسن افتاده باشد پستان ترک خورده افتاده باشد تو با تمام وجود خودت را تحمیل کرده باشی تحدید کرده باشی تخدیر کرده باشی خودت را با دست خودت تحویل داده باشی

انگار برگشته باشم و ببینم بی‌خبر اتفاق افتاده باشی

انگار بدون بغض داد زده باشم لعنتی تو بهم بد کردی تو گوشی را گذاشته باشی و رفته باشی خابیده باشی

خاب علفزار پیچیده را دیده باشی

خشک خشک خشک

 
 
 
 

دوشنبه ۱۸ اردی بهشت

شعر

۴ دیدگاه to “سین‌مردگی | فریبا فیاضی”

  1. مهاجر گفت:

    انگار که نمی دانم کجا باشی توی تختم عطرت را پراکنده کنی و به همین سادگی بروی که رفتی و من ندیده باشم ر ف ت ن ت را…

  2. سروش سمیعی گفت:

    یک شعر ژرف، تأمل برانگیز و منقلب کننده. آکنده از تکنیک های ناب. ـ

  3. لیلا فلاحی سرابی گفت:

    این شعر، از آن دسته شعرهاییست که می تواند فراتر از تمام سادگی ها گسترده ی وسیع فضای احساسی و معنایی خود را به نمایش بگذارد.
    اجرای تازه و موسیقی منحصربه فرد به یاری ناخودآگاهی آماده و تربیت شده موفقیت این کار را تضمین کرده است.

  4. بهمن تمدن گفت:

    پاسخی به تغییری که فرم و زبان شعری ما نیاز دارد.

ارسال پاسخ