شعر و صدای فاطمه رحیمی بالایی

تیر ۰۵, ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

 
 
 
 

 
 
 
 

«جنگ‌ها…»


به بهانه حمله آمریکا به افغانستان
 
 
 
 

جنگ‌ها،
کفر و کثافت می‌آورند
مرد‌ها.
و زن‌ها،
سامری و یهودا.
چه کسی؟ کدام احمقی؟!
میان خاطرات کودکیم پادوانده است؟
زیر پله‌ها،
‌های هوی آژیر‌ها…
و معلمانی که می‌دوند، بی‌سر
میان کوچه‌ها.
 
 

مردان جنگجو
اربابان نامحبوب که بوی احشامشان را می‌دهند،
به دریا می‌زنند.
«تا بدانجا که دریا تمام می‌شود
و آسمان شروع می‌شود» *
تندیسهای مومیایی!
دریا تمام شدنی نیست.
میان آب‌ها موج نیست.
تنها پایین می‌روند از خشم
و بالا می‌آیند فرسوده،
بالا‌تر
بالا‌تر
بالا‌تر
اما این آسمان لعنتی
این آسمان لعنتی
این… آسِ… مانِ… لَع… نَتی…
 
 

این لغت گیر دارد.
این لغت شیب دارد.
فاحشه‌ای به شیب این لغت دست انداخته
معلق میانِ زمین و آسمان گریه می‌کند.
گریه می‌کند
گریه…
و داستان انسان را بازخواهد گفت.
 
 

و آسمان سرخ
و زمین سرخ
و کوه‌ها سرخ
و دریا‌ها سرخ
و این لغت سربی، سنگین، مثل بی‌هوایی، مثل خلإ محکوم می‌کند.
محکوم می‌کند
محکوم…
تمام پیامبران سنگ شده را.
 
 

قادر گند بالا آورده
قادر فرار کرده
زنش گریه می‌کند.
قادر میان قرض و این لغت مغلوب گشته.
آوار روی سرش، آوار این عمارت بدنش و دنیا زیر پایش
فقط قدم می‌گذارد.
و می‌پندارد که راهی برگزیده است.
یا منقار پرنده‌ای را بلعیده است.
چه سود؟!
تنها چنگال و چشم بود…
چنگال و چشم بود.
 
 

کسی میان زمین لگد کردن‌هایش،
گیریم قدم زدن تا مرگ، به تو فکر می‌کند.
و این حکایت زنیست
که در میان احشامت
در آرزوی ماده‌گی است.
مثل سیمون
با چنان حدتی…
 
 

این خلقت نفرین شده و لعنتی بشر،
فلسفه‌ی قطره اشکی به صورت خاکستری مقدسان است.
که واژه به واژه تکرار می‌شود.
مثل شعری موزون
تنها رگبار و تیرباران
و جسد تانک‌ها و خشابهای خالی
و ستونهای پی در پی نخل و سکون و سکوت…
تنها رگبار و تیرباران
تنها رگبار و تیر باران
 
 

آگاهی در پی است و نقطه‌ها
زمان نمی‌رسد و نقطه‌ها
می‌گویند قادر با فاحشه‌ای معلق، پرواز کرده این آسمان لعنتی را.
کدام احمقی باور خواهد کرد؟
مرکب صدا تانکسیت معدوم شده
و تو مانده‌ای از کدام گردن آویزانش کرده‌اند؟
 
 

حالم به هم می‌خورد از این جزر و مدّ مداوم،
شاید باردارم؟
این بار کدام خواهد بود؟ سامری یا یهودا؟!
مخلوق داغ‌ترین هرزه‌گردیم
مقبول درگاه عاداتِ
الاغی پیر…
الاغی حقیر…
 
 

به مبارزه طلبیدم جهان را…
و در این نبرد بازوانِ مردی را باختم
که دستهای سوزانی بود
سراسر کثافت و عفن
به کجا می‌روند این لحظه‌ها در پشت وپسله‌ها
این گلهای روییده در حاشیه‌ی چادر‌ها
و حسهای در هم زنی در نبرد
که گمان می‌برد ژاندارک است.
 
 

من همیشه لغت کم می‌آوردم اما،
احساس نه!
لعنتی را همیشه قی می‌کنم، میان جوی خیابان…
 
 

قادر… قادر… قادر….!
من از مرگت سوء استفاده می‌کنم
تمام کوچه‌ها به نام تو،
تمام خیابان‌ها، مدرسه‌ها، شهر‌ها، بیمارستان‌ها…
حتی تمام مستراح‌های عمومی
ببین چه احساسی در این بخشش است!
چه علاقه‌ی کورمانده‌ای
انگار که مسخ کنم پیامبر سنگ شده‌ای را،
میان زباله‌ها.
 
 

فاصله‌تان را با من حفظ کنید
من گاز می‌گیرم
دست‌هایتان در جیبتان ا ست؟ همانجا بماند.
دست‌ها عناصر کثیفی هستند
که به گند می‌کشند، به رنگ می‌کشند
رنگهای زرد یکنواخت را
رنگهای زرد یکنواخت را…
 
 

حضور یک زن کم آمده.
زنی که پشت میز یک صندلی حرام شود
زندگیش را ببازد
و وقت کم بیاورد.
این خمپاره‌ها برای چیست؟
تسلیم شده‌اند،
سالهاست تسلیم شده‌اند.
این استخوان‌های کمر و ماهیچه‌های پا
این کثافت میان انگشت‌ها
و این کفر مزه‌مزه شده و گیر کرده میان دندان‌ها.
 
 

سرباز ولگرد که با زرهپوش مسافرکشی می‌کنی!
در این سفر‌ها
تا به حال زن بارداری را بوسیده‌ای، که از لبانت مار بروید؟!
تا به حال سر پیراسته‌ی مادیانی را روی زانوانت گذاشته‌ای،
که شکمش را دریده باشند؟!
من تنها اشک می‌ریزم.
اشک… اشک… اشک
بر خرخره‌ی بریده‌ی جهنده‌ات.
 
 

مردی در احتضار…
مردی که التماس می‌کند: «نذار»
و تاریخ که جان می‌گیرد؛ میان معبر تنش.
و واژه‌ای گم شده، لگد شده، نتراشیده، زمخت: «عشق… عاشقی…؟!»
که لعنتی خودش را به هر دری می‌زند؛
میان دو نقطه‌ی مردد این لغت.
و من که بال بال می‌زنم،
ولی معلقم.
کدام واژه دروغ گفت؟
کدام برگِ خیسِ لگد خورده؟
این جور نیستند، رنجور نیستند:
برگ‌ها و واژه‌ها.
 
 

نمی‌خندم به خانه‌های سوخته
به ایوانهای وارفته، ولو شده.
ببین!
منی که گم شده بودم،
می‌خواهم اعزام شوم.
تو را دوست دارم
و می‌ترسم از یاد ببرم اسمت را،
میان تندر‌ها.
 
 

بوسه کوچکی بر این سلاح،
بوسه خاکستری بر این لغت.
هیچ کس نمی‌بیند؟
هیچ کس نمی‌بیند…
معلمان بی‌سر،
می‌دوند، می‌دوند، می‌دوند…
و من هنوز ننشسته بر زمین، یخ می‌زنم:
می‌خواهم ایمان بیاورم،
می‌خواهم ایمان بیاورم…

 
 
ٍُ* مارگوت بیکل
پاییز ٨٠

 
 
 
 

آهای راه


 
 

آهای راه!
که می‌گذرانیمت به هر جهت
ندیدی زنی خمیده در لباس عروسی،
که بچرخد همچون کلام، در دهانِ خون‌آلود؟
قسم به تو!
به خطوط‌‌ رها شده!
به خنجری که می‌شکافد از پشت، رقص شعرم را!
من زیارت کرده‌ام تمام آینه‌های شکسته را،
چلچراغ‌ها و قفلهای بسته را،
و سیاه گریه کرده‌ام – با سماجت یک زخم-
مناره‌ها، گنبد‌ها و کبوتران به خون نشسته را.
 
 

تنِ داغِ مادینگی این شعر را در آغوش بگیر، عبوس، بی‌توقف؛
که من زبانه می‌کشم، بی‌نور…
بی‌حرارت…
آه! در آفتاب ایستاده‌ام
و نا‌امیدم از امید.
فریاد می‌زنم، فریاد می‌زنم این خاک سرد را.
دهان خاکس‌تر شده‌ی دردم را.
دهانی دیگر گشوده می‌شود از خشم
و می‌میرد.
 
 

تو خاموشی شعر من، تو خاموشی.
کدام سرو تابِ روییدن در امتداد این راه را دارد؟
کدام صنوبر؟!
 
 

پاییز ٨٣
 
 
 
 

شعری از من چاپ نخواهد شد


 
 

این شماره هم در بیاید
شعری از من چاپ نخواهد شد
در آغوش این شهر
افتاده‌ام از پا
از پای درآمده‌ام در آ غوشت
در این آغوش‌ها جا نمی‌شوم
جا مانده‌ام جایی
زیاد آمده‌ام
زیادیم و در آغوش این شهر آرام
نا‌آرامم
شهری که درخت گشوده
پناهم داده در خودش
زیر سایه‌اش
چرخ و فلک از دور و پرنده‌ها آن بالا
چرخ می‌خورند
برای تنهاییم دیگر حتا سیگار نمی‌خرم
این همه مرد
این همه دادزن
این داد زن
که داد هیچ زنی نستانده
این چشم‌ها که به این رومیزی خو گرفته
و دست‌ها کتابیست که بر میز جا مانده
و من…
و من…
و من را که واژه‌ای پیچیده‌ام
در زرورقی پیچیده‌ام برایت
می‌روم با تنهاییم کمی راه بروم
شما چیزی نمی‌خواهید؟
 
 

بهار ۹۱

 
 
 
 

این‌ها مارند


 
 

این‌ها مارند
زهر دارند
زهرمارند
تو را نیش می‌زنند

مثل آب دروغ می‌گویم و ککم هم نمی‌گزد

من این سنجاقکی را که امروز دیدم می‌خواهم
تا سنجاق کنم به دیوارم
اما از کجا بدانم
‌‌همان دیروزی نیست؟
امروزیست….
چه شنایی می‌کند با بال‌هایش
باله‌هایش…
 
 
آخ! توی بشقاب سوپم افتاد
 
 

پاییز ۸۹
 
 
 
 

باد خانه‌ام را بُرد


 
 

به خانه‌ی سرد من میهمانی آمده
بد نیست بخاری را روشن کنم
چای دم کنم
سوپ بپزم
پنجره را باز کنم
سیگار نکشم…
 
 

نگاه نکرد
خیره زل زد:
– خاک بر سرت! سبزه‌هایت سبز نشدند… گندیدند!
میوه‌هایت گِلی
سیگارت یخ کرده
تابلو برعکس است
میز شکسته
پرده‌ها خونی
فرش پاره
لیوان لب پریده…
مگر نگفته بودم که با من بهار می‌آید؟!
 
 

بهاری که با تو آمد
کمرِ ساقه از بار شکوفه شکست
«سبز»‌ها باز روییدند
پنجره را باز کردی
باد خانه‌ام را برد…
 
 

بهار ۹٠
 
 
 
 

پرواز


 
 

که شب تمام شده است
که شب تمام شده است،
و می‌چسبد روزی لزج به رخنه‌ی روییده در تنم.
من از نور بیزارم، از روز…
سؤال می‌کند از یادهای من،
یادگار‌هایم،
– کجاست او؟
و واقعیت هجوم می‌آورد
من اما سرد، اما عبوس.
آه روز…
این ملالِ همیشه را به دندان بگیر و پاره کن
که رگ‌هایم متورمند و می‌جهند از او…
و انتظار می‌کشم،
انتظار می‌کشم.
 
 

روز می‌وزد
درخشش هراسناکش سؤال می‌کند؛
– کجاست او؟
من غرق می‌شوم، بی‌هیچ دست و پا.
– دستت را به من بده!
دستم به روز نمی‌رسد،
می‌درخشم و فرو می‌ریزم.
 
 

سوال پرواز کرد آسمان را،
گرگی به دندان گرفت و درید و قی کرد؛
– من را…
 
 

زمستان ٨٣
 
 
 
 

تشویش


 
 

کدام واژه می‌تواند،
این تشویش را تصویر کند،
که آرامشی از خوف.
سؤال پرواز می‌کند
تا خود را در آن فرو کنم
چونان میخی در حلقه… اما…
هنوز مرا نا‌مطمئن می‌بینی؟
بی‌شکلی زنده؟
از خاطره‌ات پر می‌کشم
و چون این شیء، شیء وحشتناک،
کوچک‌تر،
کوچک‌تر می‌شوم…
 
 

کسی فقط در انتظار فریاد من است،
با قاطعانه‌ترین صورت.
اما گسترده ذهنش از سکوت،
سکوتی از همیشه لبریز می‌شود.
 
 

آنکه مرا می‌بوسد،
مرد نیست؛
شلوار برعکسیست که خیانت می‌کند به بشریت،
به آوازی که جاریست.
مجبورم نا‌امیدش کنم،
در عصری دیگر‌زاده می‌شوم
ساعت‌ها و ساعت‌ها.
چیز زیادی به دست نمی‌آورم:
این هستی من است که محو و گم می‌شود؛
هستی من…
 
 

تابستان ٨٢
 
 
 
 

در عصیان تو شنا می‌کنم


 
 

تو هم دوستم نداشتی!
زیر ابروی چپم دو موی سیاه
آخ…

فکر کردی در عصیان تو شنا می‌کنم
که شاید
به ساحلی
یا چه می‌دانم تخته پاره‌ای بیاویزم؟!
 
 

سگ‌ها تمام شب را زوزه
تمام روز را پوزه
دوانده‌اند میان حرف‌هایت
فقط گلی پلاسیده بود
در کنار چشم‌هایت
فقط گلی پلاسیده بود…
 
 

تو را‌‌ رها می‌کنم
میان ثانیه‌هایت
تا تلف شوی طفل من!
حیف که هیچ چاقویی تو را از ناف من جدا نمی‌کند
به من دست نزن!
دارم لاک صورتیم را سیاه می‌کنم
عقب‌تر بنشین هنوز خیسند…
 
 

هی عرق سگی نریز در شعر‌هایت
من خونریزی می‌کنم
و پاکش نمی‌کنم
تا خشک شود
پوست پوست شود
فرو بریزد…
من در تنهایی خودم بلند بلند قاه قاه خندیده‌ام
و ساعت‌ها به دورِ هیچ ٬گِرد اتاقم چرخیده‌ام
غذا نخورده‌ام٬
حرف نزده‌ام حتا با دیوار!
من قهرم
لب ور چیده‌ام از تو
 
 

من سرد شده‌ام
سر انگشتانم
نوک دماغم
دیگر برهنگی نمی‌کنم برایت
 
 

این بچه را جنب خیالت می‌کشم
 
 

با فاحشه‌ها بخواب عزیزم
فاحشه‌ها خوبند
همیشه مرطوبند
من خشکم
ببین! حتا اشک نمی‌ریزم…
 
 

پاییز ۸۹
 
 
 
 

دادگاه رسمی بود


 
 

دادگاه رسمی بود
و دادستان اسم‌های کشته‌گان را می‌خواند
من حسی نداشتم
به جای دیگری فکر می‌کردم
لب‌های تو و بازوان دورت…
 
 

قتل‌های من کشته‌ای نداشتند
دادستان دروغ می‌گفت
من بی‌گناهم
 
 

چرا این صورت احمقم لبخند نمی‌زند؟
تصمیم گرفته سنگ شود
 
 

اسم‌ها رژه می‌رفتند و من سان می‌دیدم
اسم تو که نبود
در لبهای من اما اتراق کرده اسمت
تکان نمی‌خورد
تکان نمی‌خورم
اعدام می‌شویم…
 
 

بهار ۹۱

 
 
 
 

این‌جا همیشه جنگ می‌شود


 
 

در این تاریکی غلیظ که حتا کبریت کمکی نمی‌کند
دراز کشیده است:
دوباره جنگ خواهد شد!
 
 

مادر شیشه‌ها را چسب می‌زند
پدر فرار می‌کند
و بچه‌ها بچه‌گی می‌کنند
 
 

من با مردی خوابیدم که ربطی به ربط نداشت
سیگار می‌کشید
اصلن مرا دوست نداشت
 
 

هوا پر از دود شده
و مادربزرگ حالا دیگر کود شده
چرا نباید بشنوید؟!
منجی وجود ندارد
جهان بیابان بزرگی ست
که به جز آفتاب فقط شن دارد
 
 

شروع کن به فراموشی
به جدا کردن سلول‌ها
آن‌ها که همانندِ بهایی پرداختی
اما هر چه بود باختی
 
 

صدای منفجر شدن خانه‌ها را دوست داری؟
اینجا همیشه جنگ می‌شود
 
 

زمستان ۸۹
 
 
 
 

در گرداب‌های زن


 
 

در گرداب‌های زن ترسان خم می‌شود
و بند بند حضورش از هم گسیخته می‌شوند.
مرگ… همین جا در لاله‌های گوش
و در معبر کمرگاهش زمین نفس… نفس می‌زند.
انگشتان جونده‌ی او در تنش فرو می‌روند…
در احشای من نور غلیظ و سیاهی به هم می‌پیچند…
مهتاب لیز می‌خورد٬
خانه خواب زده و ترسیده پاسخ می‌دهد؛
_ این بازوان برهنه را من پیش از این‌ها می‌شناخته‌ام
و این ناتوانی حرف‌ها و صدا‌ها را…
لحظه‌ی نابودی گریه‌ها و خنده‌ها
و گرفتن گریبان
و دریدن ترس‌ها…
 
 

بهار ٨٨
 
 
 
 

امشب کارم را یکسره می‌کنم


 
 

زبان او
زبان او بود که می‌کاوید
پیدا نمی‌شد
پیدا نمی‌کنم دیگر
 
 

از عشق بازی فقط بازی‏اش مانده
عشقی نمانده
 
 

تکیه می‌دهم به سنگ

فرو می‌رود

فرو رفته‌ام در خودم
عمق گرفته است صدایش
حرف‌هایت به گوشم نمی‌رسد
میان راه باد می‌وزد
و واژه‌ها گم می‌کنند چشم‌هایم را…
 
 

به این باد تکیه نمی‌کنم
می‌گذرم
و رد پایم محو می‌شود
کوه‌ها درون خودشان منفجرشده‌اند…
 
 

دیگر هیچ خیالی ندارم
خیالی نیست
امشب یکسره کار می‌کنم
امشب کارم را یکسره می‌کنم
 
 

پاییز ۸۹
 
 
 
 

امروز ماه در خون خود غروب می‌کند


 
 

زنی خودش را در من به آتش کشیده
زنی روی شن زار جا مانده
همین دیروز بود که خورشید دروغ گفت
امروز ماه در خون خود غروب می‌کند
 
 

زنی فرو رفته در مه و ظلمت
اندوه می‌کشد
زنی فکر می‌کند بچه‌اش را کشته
زنی فرار کرده
سعی می‌کند بخندد… نمی‌توانم…
 
 

منم که در کوچ سالخورده می‌شوم
و بلاتکلیفی دختر همسایه‌ام
چاره‌ای ندارم
باران که می‌شوم سیلم
بهار که می‌کنم
شکوفه می‌کشم
باید زود باشم تا زنی که توی لباس‌هایم سیگار می‌کشد
ظهور کند… ظهور کند…
 
 

بهار ۹۱
 
 
 
 

ماهی‌های سرخابی را در آب دار زدند


 
 

– سال تحویل شد
و وقتی سال تحویل شد
هفت قلب طوفانی، سرمای شکمهای بالا آمده‌شان را
سراب زاییدند.
و تو که چه فروتنانه این شعر را بلعیدی
شعری که‌ زاده شد
در چهاردهم چهاردهم چهاردهم مهتابی
میان عفن و خون
و چه بوی تهوع‌آوری می‌داد.
و به من پشت کردی:
به هیات پیرزنی که دست‌کشهای
سبز سگک‌دار دستش بود
و من که به لمس تیره‌ی پشتت نرسیده‌ام.
– سال تحویل شد
و وقتی سال تحویل شد
 
 

تمام انگشتان هفت سالگی‌های سل گرفته
ماهیهای سرخابی را در آب دار زدند.
و برگشتی ماده گرگ پیر
لبخند زدی
که دندانهای حیوانی‌ت را ببینم
و سال‌ها از پی سال‌ها،
این بلوا
بر پهنه‌ی هرچه لبخند حکمرانی می‌کند.
 
 

٧٩

 
 
 
 

سبزه کوچولو‌ها


 
 

زنده باد سبزه کوچولو‌ها،
کنار زباله‌ها!
زنده باد علف گندمی هرزه بودن!
زنده باد…!
سهمناک‌ترین واژه!
که فراموش شد زنده باد!
باکدام کلید می‌گشاییم،
من سنگ پاره‌ام.
نه قفل دری به ایمان کور مانده‌ای.
جنبش هر کلید در قفلی که عاقبت گشوده می‌شود، زنده باد!
 
 

من می‌دانم و نمی‌دانم.
دیریست که می‌دانم و نمی‌دانم.
پس این سرود که در آن رسالتیست فریبکار و فریبنده، زنده باد!
 
 

دروغ بود، صدای سبزه‌ی کوچکی
که نعره می‌کشید: بهار… بهار…
و من کور بودم نه کر.
دروغ جاودان سبز گیاه؛
دراندرون من
بهار زنده باد!
 
 

بهار ٨٣
 
 
 
 

من هرگز مادر نبوده‌ام


 
 

قدم می‌زنم… قدم رو… یک… دو…
پیچ می‌خورند در هم پا‌هایم
گیج می‌زنم
شهر را گم می‌کنم
در حاشیه‌های شهری سنگی که خانه‌هایش لوزیند
در یک مربع گیر افتاده‌ام
فرسایش چشم‌هایم را باور نمی‌کنید؟
 
 

دایره… دایره
کارت‌ها را می‌چینم و نیت…
فالم درست در می‌آید
اما نیتم چه بود؟
در یادم نیستند مرد‌هایم
 
 

زود باش! آب از دماغ شهر راه افتاده:
سرماست که آب می‌شود.
من در مربع سیگار می‌کشم
و دود‌هایش را حلقه می‌کنم به دورِ…
دور شد از من…
اگر در این شهر بالا بیاورم
حتمن از مردی بچه دارم!
 
 

او را به یاد نیاوردم
و تو را بوسیدم که باز هم دروغ گفته باشم
دارم خون ریزی می‌کنم:
پس بچه هم خیال بوده!
 
 

من هرگز مادر نبوده‌ام!
 
 

زمستان ۸۹
 
 
 
 

درد می‌کنم بر لبانش


 
 

مردی که از این شعر گذر کرد
در بعضی سطر‌ها جا خوش می‌کند
دستور جمله‌ها را به هم می‌زند
جای حرف اضافه می‌آید و در آغوشم می‌گیرد
اما تنهاییم را بلد نیست
نمی‌تواند…
نمی‌توانم…
 
 

دوری سهم من است
دورم
دور….
در این تخت خواب که دیگر تو نیستی می‌کنی
دوری می‌کنم حتا٬ از خودم
کم رنگ شده‌ام
کم رنگ نبوده‌ام
بی‌رنگ شده‌ام
بی‌شکل
بی‌حجم
بی‌روح…
 
 

حرف نمی‌زنم
صدایم گم شده
عوض شده
عوضی شده
سرما خودش را فرو کرده در پهلو‌هایم
سرفه می‌کنم
خِلتِ خونینم پر از تکه‌های این مرد است
که درد می‌کنم بر لبانش…
دوری می‌کند از صدایم
دور شده
کم شده کم نیامده از آغوشم…
 
 

روزی در یکی از این سطر‌ها می‌میرد
جای حرف همراهی جای با
حتا جای تا… تا… تا… تا…
پاییز اینجا ماندگار شود
برگ‌ها زرد می‌زنند
سرخ می‌کنند
تلخ می‌میرند…
برگ‌ها را قدم می‌زنم
خِش خِش…
باور نمی‌کندم
نمی‌داندم
نمی‌خواندم
دستم نمی‌رسد به گونه‌هایش
دور مانده از پیکرش
آغوش دوری دارم
که تا می‌آید صدایش کند
زنی دامنش را بازی می‌دهد
و گُم…
گُم…
گُم کرده است من را
حتا ابر‌ها که ببارند
بوی باران دیگری بر خاک می‌پیچد…
 
 

شسته است باران من را
اما قلبم…
قلبم دوباره دارد
روی این سطر می‌گرید
چرا…
چرا…
چرا….
 
 

پاییز ۹٠
 
 
 
 

مسخ یک شعر


 
 

کمی گذشته از آن ساعت،
ساعت مشئوم.
درون آینه، کنار پنجره، روی صدایم می‌خندی.
زمان نمی‌گذرد، میخ می‌شود، کسی نیامده، نرفته
برای همیشه این در را،
دریست که تو برای همیشه می‌بندی.
منی وجود نداشته از آغاز و تو حتی
تنی نداری و خلاء باز هم اما،
درون پوسته‌ی خیالی من،
دوباره، دوباره، هر روز، هر ساعت.
ببین! ببین باد کرده‌ای و مثل این شعر‌ها،
تکان نخورده‌ای و آه،
می‌گندی.
 
 

پاییز ٨۵
 
 
 
 

کلاغی قارقار می‌کند

 
 

نمی‌دانم قلبم کدام طرح را قبول می‌کند:
من کنار خیابانی گل می‌فروشم
تو رد می‌شوی
تو در کافه زنی را می‌بوسی
من وارد می‌شوم
کلاغی قار قار می‌کند
و دست تکان می‌دهی
شاید حتا سیبی گاز بزنم تکراری…
یا سوسکی ببینم و جیغی بکشم تاریخی…
 
 

مو‌هایم که بلندی کرده بودند
کوتاه کردم
نیمی قهوه‌ای
باقی را‌‌ رها کردم
 
 

من از کجا
این عشق تا کجا
در این نا‌کجا…
اینجا
اینجا که من هستم
در این ساختمان فرسوده
با صندلی‌های لهستانی
پیانویی که صداش در نمی‌‌اید
و سیگار پشت سیگار و چای…
جاییست…
جایی که تو نیستی
لامپ‌ها روشن نمی‌شوند
پرده‌ها کنار نمی‌کشند
روز نمی‌شود
شهر یخ زده
بهار نمی‌کند…
 
 

سیگاری که با رنده کردن پیاز می‌کشم
اشکم را در آورده
لیوان خالی مانده چای
خواب‌هایی که من را نمی‌برند
و چشم‌هایی که می‌گریند
گواه منند
باید خودم را جمع و جور کنم
از این همسایه‌ی آوازخوان بگریزم
اما کجا؟
شهرم که دوری می‌کند
مادرم که تلفن نمی‌کند
من دلی ندارم که ببازم
فقط می‌خواستم لمست کنم
 
 

تمام طرح‌ها رد شدند
امشب تا صبح فکر می‌کنم
فردا برایت عشق می‌کشم
و
حمله می‌کنم….
 
 

زمستان ۹٠
 
 
 
 

سایه‌ای از یک وحشتم


 
 

هستی نیم مرده‌ی من
مانند یک لبخند میراثی
درون قاب طلاکوب…
 
 

من سایه‌ای از یک وحشتم٬
که یک شب پدرم به مادرم بخشید.
 
 

شب‌ها همراه خستگی یک عریانی دراز می‌کشم
و خواب اسب‌هایی را می‌بینم
که سال‌ها پیش دویده‌اند
و بر پشتشان مردانی…
مردانی که به پایین تنه‌شان دل خوش کرده‌اند
و دهانشان را طعم تلخ و گس زیتون منبسط کرده است.
مردانی که اشارتی از خدایان هستند…
خدایانی که با پیامبرانشان کشتی گرفتند٬
و سرانجام بر زمین خوردند.
خدایانی کشاورز که سرانجام در میان خوشه‌های گندم خواهند مرد…
 
 

مردم ایمان خود را بر باد داده‌اند
چرا که در حسرت ایمان بودند
و سالهای متمادی بدون اندکی ملال
در میان انبوه مدفوعات خود زندگی می‌کنند.
و دختران…
در حالی که سیب را گاز می‌زنند
به زیر سنگینی دنیا
پرتاب می‌شوند.
 
 

وحشتا! آیا این هستی نیم مرده
با لبخندی که مکتوم مانده
روزی ملال این رویا را خواهد شکست؟

٧٨
 
 
 
 

شعر, شنیداری
بدون دیدگاه برای “شعر و صدای فاطمه رحیمی بالایی”

ارسال پاسخ