«جنون روز»؛ روایت شیزوفرنیک فروپاشی «من» مدرن به سوی پسامدرن | جعفر بزرگ امین

فروردین ۲۴, ۱۳۹۱ بدون دیدگاه توسط

تغییر راوی در خلال فروپاشی شخصیت و هویت سوژه و خرد شدن آن به طیفهای شخصیتی که شیزوفزنیزم روایت را هم به دنبال دارد فضایی پلی فونیک به رمان بخشیده است. این عبور زیگزاگ وار از فضایی به فضای دیگر، از لابیرنت حسی و اندیشگی به لابیرنت دیگر خواننده را دچار حیرت و پارادوکسی می‌کند که خویشتن خویش را در منهای دیگر و در رابطه با دیگری باز یابد. اما ویژگی برجسته رمان جنون روز پیوند ساختاری و ارگانیک شعر و نثر است که بافت رمان را از خشکی و انشایی دور ساخته است. گزاره‌های شاعرانه در لابلای دیگر گزاره‌ها آنچنان ماهرانه و طبیعی گنجانده شده‌اند که لذت متنی مضاعفی القاء می‌کنند.

مقاله, نقد [ادامه مطلب...]

کلماتی که زندگی می‌کنند در مرگ معنا | منصور پویان

تیر ۱۶, ۱۳۹۰ بدون دیدگاه توسط

نیم‌نگاهی به «جنون روز» نوشته‌ی موریس بلانشو با فارسی‌ی پرهام شهرجردی

ادبیات, تازه‌ها, نقد [ادامه مطلب...]

آنِ مرگم | موریس بلانشو | فارسی‌ی پرهام شهرجردی

فروردین ۲۷, ۱۳۹۰ بدون دیدگاه توسط

انتشارِ کتاب «آنِ مرگم» موریس بلانشو با فارسی‌ی پرهام شهرجردی

ادبیات, نشر پاریس [ادامه مطلب...]

زمانِ شکستن، زمان شکستن، شکستِ زمان | موریس بلانشو و پرهام شهرجردی

بهمن ۱۰, ۱۳۸۹ یک دیدگاه توسط

هر وقت حرکتِ نیروها به شکستن میل ‌کند، انقلاب به عنوانِ یک ممکن تظاهر می‌کند، یک ممکن غیر انتزاعی، که به طور تاریخی و عینی ظهور می‌کند، درین لحظات است که انقلاب اتفاق می‌افتد. تنها وجهِ حضور انقلاب، امکان واقعی‌‌ی آن است. آن وقت، توقف و تعلیق است. درین توقف، جامعه از هر سو گشوده می‌شود. قانون فرو می‌ریزد. تخطی و سرپیچی به انجام می‌رسد: لحظه‌ای معصومیت؛ تاریخ از حرکت می‌افتد.

ادبیات, زبانِ دیگر, سرمقاله, پچواک, یادداشت [ادامه مطلب...]

با گام‌های همیشه بیا | موریس بلانشو و پرهام شهرجردی

دی ۰۴, ۱۳۸۹ یک دیدگاه توسط

این‌جا، آخرین سطرهای «حکمِ مرگ» یا «ایستِ مرگ» موریس بلانشو را بازنویسی – این زبانی – می‌کنم. چرا؟ چون این «او» را دوست می‌دارم. این سوم شخصِ نامشخص. این نامعینِِ تعریف گریز. این راز و این باز را که هم‌ضمیر با او، چیزی از اوست و شاید، خودِ اوست. شاید. بی جهت نیست که سطرهای پیشین را به قرینه‌ی او حذف کرده‌ام تا هر تاویل و برداشت را – تا جای ممکن، تا جای ناممکن حتا – از این‌جا به بعد ملغی کرده باشم. این سطرها را با «جنون روز» – قصه‌ای که قصه را زیر سوآل می‌برد – هم‌صدا کنید.

ادبیات, شعر, پچواک [ادامه مطلب...]

کلماتی که زندگی می‌کنند در مرگ معنا

آبان ۰۸, ۱۳۸۷ یک دیدگاه توسط

نیم‌نگاهی به «جنون روز» نوشته موریس بلانشو و ترجمه‌ی پرهام شهرجردی منصور پویان

مقاله [ادامه مطلب...]