مدرسه جلقی‌ها | قاسم کشکولی

اردیبهشت ۱۴, ۱۳۹۱ بدون دیدگاه توسط

محمدی و انتظاری، تندی از لای نیمکت بیرون می‌آیند. محمدی، بلدزر مدرسه، به طرف در می‌رود و کشیک می‌ایستد و انتظاری پشت میز معلم می‌نشیند. انتظاری به محض نشستن، با آستین دست ِ راستش، مه روی شیشه‌ی پنجره را پاک می‌کند و می‌بیند که آقای اخلاقی، ناظم ریز نقش مدرسه، با عمه‌ی عبدالهی، که برای موجهه کردن غیبت او به مدرسه آمده، خداحافظی می‌کند و مستقیم به طرف مستراح می‌رود. انتظاری بار‌ها از پشت شیشه‌ی پنجره‌ی کلاس دیده بود که هر وقت آقای اخلاقی با عمه عبدالهی، که زیاد برای توجیح غیبت‌های مکررش به مدرسه می‌آید، خداحافظی می‌کند مستقیم به مستراح می‌رود. عمه‌ی عبدالهی، تنها کسی است که آقای ناظم به خاطرش از دفتر خارج و تا حیاط و حتی تا بیرون مدرسه، بدرقه‌اش می‌کند.

ادبیات, داستان [ادامه مطلب...]

رمان‌نامه | قاسم کشکولی

دی ۳۰, ۱۳۹۰ بدون دیدگاه توسط

نویسنده می‌اندیشد.
هیچ داستانی برای گفتن وجود ندارد.
و ملال آغاز می‌شود؛ و چون به تنهایی تحمل این ملال را ندارد از نو به داستان پناه می‌آورد.
من به سادگی می‌توانم ملالم را به شخصیت‌هایم انتقال دهم.
و جستجو را برای پیدا کردن شخصیت‌هایی که پذیرای ملال وی باشند آغازمی کند. اما دیری نمی‌گذرد که درمی یابد : اساسا شخیصت بدون ملال وجود ندارد.
پس از نو به این نتیجه می‌رسد.
هیچ داستانی برای گفتن وجود ندارد.

داستان, نویسش [ادامه مطلب...]